پرهیز ازجنگی خود خواسته "
هنوز بسیاری در ایران و جهان هستند که میادیشند که جنگ " هشت و نیم ساله ی " ایران و عراق از 1359 تا اوان 1367 خورشیدی جنگی بود که تنها خودخواهی صدام حسین آغازگر آن بوده و نه دست اندرکاران زمامداری ایران.
اگر کسی کلاهش را داورکند و کمی در روزنامه ها و دستنوشته های آن آغاز نگاهی بیندازد میبیند که بخش ندانمکاریها و نادانیهای خمینی و دار و دسته اش به آغازیدن آن جنگ خان ومانسوز ، بسیار فراتر وبالاتر از خودخواهیهای صدّام بود .... نامه ی پنهانی خمینی به رهبر شیعان آنروز عراق ؛ آقای محمّد باقر صدر که وی باید بتلاش خود برای براندازی صدام و ستمکاریهای دارو دسته اش بیفزاید و مبادا دست به گریختن از کشورش بزند ویا نوشته ها و گفتار سردمداران ایران که همانا باید دگرگونی 1357 خورشیدی ایران بجهان و بویژه به همسایگان ایران فرستاده شود ؛ گواههایی است که میتوان دریافت که تا چه اندازه فرماندهی ایران یا بهتر بگویم که افزونخواهی خمینی و دارو دسته واپسگرایش در آغاریدن آن جنگ جانکاه و خانمانسوز بازیگر بوده است.
پایه ی آغاز آن جنگ تنها این بود که ایران نتوانست با کنشهای درست درجهان از تنش با همسایگانش؛ بویژه با عراق بکاهد و نگذارد که بیشتر کشورهای دشمن آنروز ایران که ناخواسته دشمن بودند به واکنشی چون جنگ دست نزنند و یار صدّام نشوند .
پند بزرگان و سازمانهای درونکشوری نه تنها شنیده نشد که پند دهندگان نیز بسختی سرکوب شدند و در سیاهچالهای زندانها جانسپردند و یا از کشور گریختند.
آقای " بازرگان " دلسوزی بود که در باره ی جنگ؛ هوشدارهای فراوانی بخمینی داده بود، خانه نشین شد و یارانش به زندان افتادند و سازمانهای چپ و راست ایران هم بهمراه دیگران به بیرون ازکشور رانده شدند. کم نبودند کسانی هم که با جنگ سرستیز داشتند ؛ بدارمرگ آویخته شدند یا در زندانهای ترسناک آخوندان جان باختند.
من در این نوشته نمیخواهم بیش از این بآن جنگ که بیشماری را کشت و زخمی و ناتوان کرد ه بنویسم ؛ چه که اکنون همان آغاز جنگ و درست همانگونه رخدادهای گذشته رخ مینماید و ایران میرود که برای پایداری به هسته ای شدن ، خود را درگیر یک جنگ بزرگتری با آمریکا و دارو دسته اش کند که این جنگ بیک شاهی یا بیک پول سیاه هم نمیارزد .
گرچه این جنگ ؛ دست کم ، شش سالی است که بگونه ی سرد آغاز شده و ایران در سه " آیین نوشته و پایاننامه " در سازمان رایزنی جهانی ، هوشدار داده شده که باید از تنش با جهان برای کارهای پنهانی هسته ای خود دست بردارد و به خواست کشورها گردن گذارد ؛ امّا هنوز راه و بسا راههایی برای پایان دادن باین جنگ سرد ونیاغازیدن بیک جنگ گرم و همه سویه هست .
· نخستین راه اینست که ایران بپزیزد که در جهان امروز همیاری و همکاری جهانی نیازی گریزناپزیر است و کشوری بتنهایی نمیتواند راهی را برود که دیگر کشورها خواهان آن نیستند .
· دوّم اینکه سردمداران یکدنده ی ایران؛ آزمایشها و آروینهای جنگ هشت و نیمساله ی خود با عراق را ببینند ونگاهی هم به جنگ هفتده ساله ی قاجار با روس بیندازند و دریابند که چه چیزهایی را از دست داده ایم و چه آسیبهای فراوان و بجاماندنی را بجان خریده ایم ... این زمامداران ، نیازی نیست که به روزگاران گذشته ی ایران بروند و بخوانند وببینند که محمّد خوارزمشاه ؛ چگونه با جاهجویی ، خودسری، بیخردی و رفتار ناپسند خود در برابر چهار بازاری بیگانه ی مغولی ، همه ی دار و ندار کشور ایران را تا سدهها برباد داد. مردمی که روزگار گذشته خود را نشناسند و ندانند؛ همانا چون کوری در شب آینده ی خود ؛ لنگان لنگان و تلو تلوخوران میروند.
· سوّم اینکه فرماندهان و سردمداران ایران؛ برد وباخت و سود و بهره ی خود و بویژه کشور ایران را سبک و سنگین کنند و ببینند که در این ترازوی برآورد ؛ کدام کپّه ی ترازو سنگینتر است که بآن بچسبند ، نه بگمانها و آرزوهای خانمانسور که در دل دارند، بیاویزند.
رسیدن به ساز و برگهای هسته ای برای خودخواهان و افزونجویان در جهان شیرین است و بسا که در برآورد نخست ؛ این درست بچشم و گمان بیاید که داشتن یک ارتش با توان هسته ای ، گاه برای بازداری دشمن از افزونخواهی خوب است و برای روزمبادا هم سودمند ؛ امّا در پی چنین اندیشه و گمان و برداشتی ؛ این پرسش بی پاسخ میماند که چگونه میتوان باین توان دست یافت که بیشتر مردممان نیازمند نان شب خودند و چراغ و خودرویشان بی نفت وبنزین است وخانه ای هم ندارند که درآن بخوابند و کشورشان را هم ؛ دشمنان یا بیمناکان بیگانه دیوار کشیده اند و از هر سوی نگهبانی میکنند که در این کشور؛ کی و چگونه خروسی بر مرغی میپرد !
شاید بسیاری در ایران از خود بپرسند که چرا هند و یا همکیشمان ، پاکستان ، در همسایگیمان توانست بنیروی هسته ای دست یابد و ما نمیتوانیم ؟
پاسخ روشن است . نخست اینکه ؛ هنگامی که پاکستان رو بهسته ایی میرفت، جهانی داشتیم "دو گردونه ای" که یکی شوروی بود و دیگری کشورهایی سرمایه داری که هر دو درگیر هم بودند و پاکستان بازوی پرتوان سرمایه داری در جنگ شوروی وافغانستان که جنگی خونین میان شوروی و کشورهای سرمایه داری در آنجا رخداده بود و آمریکا و دار و دسته اش هیچ ترسی از پاکستان نداشتند که از توان ارتش آن هم خرسند بودند و خرسند میشدند و کسی از این کشورهای پرتوان امروز، گمان هم نمیکرد که همه چیز بزودی ؛ در جهان " دوگردونه ای " بهم خواهد خورد و تندروی اسلامی جای تندروی شوروی را خواهد گرفت ...
تازه ؛ خود پاکستان همیشه خود را ، تنها ، دربرابر هندوستان توانمند نموده و یا روشن برای جهان، ، چنین وانمود کرده است . ودر نگاهی دیگر ؛ آزادیگرایی هم که در سرزمین پاکستان هست و بیگمان از فرهنگ همگرایی کهن هندوستان بارمغان گرفته است با این ایران امروز نمیتوان برابر دانست. در آنجا اگر بیگانه ای هم در روزنامه و دانشگاهشان به زمامدارش و سرپرست کشور بدو بیراه بگوید ؛ شکنجه که نمیشود ، بزندان هم نمیرود. همانا در ایران دانشجویانش به سرپرست کشور آقای احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر تهران خورده نگرفته ؛ زندان که میروند هیچ ، شکنجه هم میشوند و تا دو سال باید در زندان اوین باشند که سه دانشجو اینک بهمین روی یکسال است در زنداند و باید باشند !
من در کشور پاکستان در سال 1368 و 1372 خورشیدی از اینکه جوانی پرشور و کلّه شقّ بودم ، دوبار که یک بار در فرودگاه کراچی و یکبار در کارداری و وزارتخانه ی بیرونی پاکستان در اسلام آباد، به بهانه ای، در برابر پاسبانان و سرپرستان آنجا، هرچه میتوانستم به دولتشان بدو بیراه و ناسزا گفتم . نه تنها در فرودگاه، سرهنگ چند ستاره ای سررسید و مرا دلداری داد و آروم کرد که با مهربانی مرا نزد خود نشاند و چای آورد و نوشیدیم که اگر در ایران بود پاسداری موی سر بیگانه را که میچرید هیچ ، دست و پا بسته بزندانش میبرد که به آقا امام خمینی بد گفته و کشور " امام زمان " را شلوغ کرده و به آشوب کشیده است ! تازه اگرپاکستانی هم بود چه بدتر که سنّی بود و بگفته ی آخوندان ختنه نکرده ! .
بسیار شرمنده میشوم که این راستیها را مینویسم و میدانم که مردمم از خشم چنین بیداد در کشورم میرنجد .
پاکستان ؛ هم اینک هم ؛ با سردمدارانی پاسداری و سرپرستی میشود که چون ساربانان کارکشته میدانند که شتر خود را کی و کجا در رویارویی با آمریکا بخوابانند . مگر پاکستان ؛ آن همه تلاش که در افغانستان برای طالبان کرده بود و آن همه سرمایه برایشان گذاشته بود که شاید دربرابر هند ایستادگی بیشتر کند و در کارش هم پیروز بود، یکباره ، سنگین و سبک نکرد و به همه ی آنها پشتپا نزد که دید کلاهش در برابر آمریکا پس نبردگاه است ؟
پاکستان ؛ چنان ، همچون بقلمون ، رنگ دگرگون کرد که مگو ! گویی که هنر کشورداری امروز همین است!
نرمش و گاهشناسی؛ خود هنر پایه برای کشورداریست که پاکستان دارد. چنانکه هر روز هم موشکهای تازه و دوربرد شاهین خود را آزمایش میکند که میتواند کلاهک هسته ای ببرد که یکی را هم؛ همین پریروز آزمایش کرد و کک کسی هم در جهان نگزید.
هندوستان هم که دوست دیرینه ی بریتانیاست که خواه و ناخواه ؛ فرهنگ غربگرایی در بزرگان آن فراوانست و خوی نرم هندیان هم به جهانیان آرامش میدهد که برای جهان آسیب زننده نیستند واز سویی آزادمنشی آنان هم زبانزد همه است .
با اینکه هندوستان در این صد سال؛ دو رهبر پر توان وجنجالی همچون گاندی و نهرو داشته ، نه تنها جهان را بسوی آرامش میخواستند و دراین راه تلاش بسیار کردند که خود وخانواده اشان را نیز در این راه گران و زیبنده مردمی بارمغان دادند که اینها را هم، جهان فراموش نکرده است. پس هندوستان هم با کاردانی و بختهایی که داشت توانست هسته ای شود .
همه میدانیم که آمریکا در برابر ایران همچون کودکی بهانه گیر شده است، امّا در ایران ، گویا ، کسی نمیخواهد از خود بپرسد که چه کسانی در ایران این کودک را بهانه گیر کرده اند و چرا ؟
و بد تر از همه ؛ چرا این سردمداران کنونی ایران میخواهند که کشور ایران را بیک جنگ خود خواسته ی دیگربکشانند ؟
بسیاری میدانند که اگر ارتش ایران هسته ای شود ؛ نخستین گروگانش مردم ایرانند ؛ چرا که چنین بینش واپسگرا در ایران سردمداری میکند که دارایی ایران و خود مردم ایران را پلی میداند بسوی واپسگرایی آیینی جهانی . اگر این نیست؛ پس چرا میلیونها پول ایران در آفریقا، لبنان ، عراق، ودیگرجاهای جهان، بیهوده به بهانه ی ساختن نمازخانه و چاپِ " نوشته پارههای بیهوده آخوندان " برباد میرود و بسیاری در ایران از گرسنگی و بیماری میمیرند ؟
مگر میشود که کارد هسته ای ترسناک را بدست زنگی واپسگرای آخوندی داد ؟ آفرین بر این مردمان که با همه ی سختیها در ایران ،این باریکی را دریافتند که از اینان پشتیبانی نمیکنند . تنها پشتیبانی نکردن بس نیست که باید کاری کرد که کشور بسوی یک جنگ خودخواسته هم نرود .
سردمداران ایران باید بدانند که هم در جهان برایشان دیر شده است و هم شایستگی آنرا ندارند که ارتش پاسداران خود را که تا بن دندان با مردم ایران دشمن است ، هسته ای کنند ... بهترست بیش از این مردم را در گرسنگی و فشار جهانی مگذارند و راهی را پیشه کنند که مردم ایران آسوده گردد ... اگر به شکوفایی ایران میاندیشند ؛ راه گذشته شستساله ی آلمان شکستخورده جنگ جهانی دوّم و ژاپن رامشده ی همان جنگ را پیشه کنند . چه که این دو کشور ؛ اگرچه شکست خورده بودند که بدون ارتش و تفنگ و هسته ای شدن، از پیروزترین و داراترین کشورهای جهانند .
از سویی دیگر؛ سردمدارام ایران نه یک دشمن که دهها دشمن برای خود تراشیده اند و زمامداری خود را برپایه ای گذاشتند که باید جهان را از داد سردمداری تندروانه آخوندی خود پرکرد و راه را برای آمدن پیشوای دوازدهم خودساخته ی آقایان هموار نمود .
این گمان پردازی که اگرما ، به توان هسته ای برسیم ، پس خود را برای همیشه یا چندگاهی بیمه کرده ایم و میتوانیم آیین کشورداری و زورمداری و روش وآرمان بیجا و باجای خود را بآسانی ؛ به بیگانگان و بیرون از کشورمان بفرستیم و برای همگان بزور جا بیندازیم که تنها ماییم و آرمانمان و یا اینکه هر درد و رنجی را بر مردم ایران و زیردستانمان روا داریم وکسی را هم یارای نبرد و انگولک کردنمان نباشد ؛ همانا گمانیست چون کف بر آب که مگر دیوانه و بیخردی چنین بپندارد که جهان امروز مانند گذشته جایی است که هرترکتازی میتواند دادخواهی نامیده شود و هر کاری ؛ بیمزد جهانیان پایدار میماند.
بدک نیست که این را هم بدانند که تفنگ ودرفش هسته ای؛ مردم شوروی را نتوانست پس از هشتاد سال ؛ در دهه ی گذشته از آزادیگرایی و آزادیخواهی باز دارد .
چنین گمان میشود که نوشته ام میخواهد به سردمداران ایران راه نشان دهد که مبادا با خودخواهی و فزونجویی خود ، ببیراهه بروند و راه را از چاه نیابند ؛ نه ، چنین نیست، چون میدانم که فزونخواهان و بیدادگران ؛ تا آنهنگام که بر بیخ گوش خود سیلی و کشیده ی همآوردشان را دریافت نکنند ، نمیتوانند بخود بیایند و گاهی هم تنها آن هنگام از خواب خرگوشی برمیخیزند که بشنوند که کسی کوپه ی درب کاخ بیداد رنگینشان را میکوبد که هان؛ ای بیداد گران نافرمان ! آیا میخواهید در کاخ بمانید و فرمان مرا ببرید یا بیایم و کاخ را ویران کنم !
بیگمان سخنم با هم میهنان منست که مگذارند که سردمداران کشورمان ، ما را بجنگی بکشانند که بهای آن، مگر ویرانی است و آن هم چنان نابودی و ویرانی که کشور ایران هرگز در خود ندیده است ... کاری مکنیم که فزونخواهانی در ایران کاری کنند که کشورمان چنان ویران شود که سدهها بدرازا بکشد که بوته ای و درختچه ای بر باغ میهن نروید و آجری بر آجری نماند .
هنوز دیر نیست که خوب بیاندیشم و تند و چابک هم بیندیشیم و کاری کنیم که پسانها افسوس مخوریم و نفرین آیندگان را بر ما مگذاریم که چه بیخردانه کار کردیم که کشورمان بجای پیشرفت به پسرفت گراییده است .
امّا بسا این پرسش بمیان میآید که چگونه میتوانیم با سردمدارانی که همه ی پولمان را درانبانشان دارند و ارتشی هم تفنگ بدست و دندانشان هم تا نیش به تن و روانمان فرو رفته ؛ سرناسازگاری بگذاریم و بچوخیم و مگذاریم مارا براه ناخواسته و جنگ خودخواسته بکشانند که مگر زبونیست و نابودی ؟
دست کم درین سی سال ؛ این پرسش بالا همچنان بوده وبرخی از مردم ، راهکار و چاره هایی را پیشنهاد کرده اند :
گروهی گفته اند که تفنگ بهترین دوستی است که میتواند دشمن را بجای خود میخکوب که نه ؛ از تخت زورگویی و بیداد بزیر بکشد .
گروههایی هم گفته اند که تفنگ در برابر دشمن همیشه کارساز نیست که باید گفتگو کرد که بهترین راهکار است و رهنمود.
کسانی هم بود ه اند که از نومیدی یا ندانمکاری یا ترس درگوشه ای نشسته و یا بامید بیگانه چشم بدر رهایی دوختند که شاید دست پنهانی از آستین سرنوشت بدرآید و دُم و دُنبالچه های دشمن را نابود کند و مردم را آزاد .
در این میان کم بودند کسانی که ازخود و مردم خود بپرسند که دراین بیدادگری و آشفتگی و ندانمکاری میهنمان؛ جایگاهمان کجاست و زورمان، خود ارزشنهی و ارزشمان، چه اندازه است و جایگاهمان کجاست و خودمان چه اندازه پایه ی یک بیداد لگام گسیخته ایم؟ گاهی هم از خود نپرسیده ایم که آیا یک بیداد میتواند بی پشتیبانی مردمی پایدار باشد یا نه ؟
آیا مردم؛ خرد گروهی دارند که همدیگر را دریابند و با هم همدردی کنند و همدیگر را برای گروه و در پایان برای خود، دوست داشته باشند و در درد و رنج هم انباز گردند؟
آیا میتوان به بهانه های پولی ، کاری ، آیینی ، چشم و همچشمی ، وابستگیهای خانوادگی و همنژادی، همدوش و همیار بیدادگر شد و از خرد گروهی که همانا " خود بهزیستی " وپاسداری اززندگی و سود آیندگان نیز میباشد ، دوری گزید؟
آیا میتوان در اندیشه ی خود، پنهان و پوشیده، با بیداد و کج اندیشی بد بود و در برابر با کج اندیشان و بدخواهان مردم و میهن همنشینی کرد و داد و ستد نمود و اگر هم نیاز باشد بدنبالشان نماز گزاشت، شادی کرد ، میهمانی داد و میهمانشان شد و هرازگاهی هم ، دستشان را بوسید و از آنان همسرگرفت و همسرداد؟
میخواهم نمونه ای ازسرگذشت و داستانی از گذشتگان تازی بغداد در اینجا بیاورم که خرد گروهی ، خودآگاهی، گروهخواهی ، خودباوری و همدستی با مردم در براندازی بیداد، چه وچگونه میتواند باشد و چگونه خودارزشی وخودباوری وخردمندی گروهی میتواند خود را نشان دهد و یک مردم بخود بگوید که من هستم ؛ چون میاندیشم که چگونه باشم و چگونه ، دانسته و خواسته برای دیگران ومیهنم رفتار کنم ؟
نوشته اند که احمد بن حنبل ( 164- 241 ه .ق که درزمامداری مامون ، معتصم ، مرده در 227 ه . ق ، واثق بالله ، مرده در 232 ه .ق زندگی میکرد ) وی از پیشوایان آیین چهارگانه اسلام است که حنبلیان از گروه اویند. او پسری داشت بنام محمّد که داور بیدادگاه متوکّل عبّاسی بود و آنجا کار میکرد و مزد میستود .
در هنگامی که متوکّل از سرهای مردم دیوار ساخته بود ؛ وی مزد میگرفت و به سود پیشوایش کار میکرد. پدرش مردی مردمدوست و دادخواه و مردمگرا بود و از ترس خدا ی خود، آیین ،آگاهی و بینش خود با بیداد همکاری نمیکرد و بارها هم شکنجه و زندانی شده بود وگاهی هم خانه نشین که با پسرش هم که در بیدادگاه پیشوای عبّاسی داوری و کار میکرد، روی خوشی نداشت و دلگیر بود ....
روزی خانواده ی پسر بخانه ی پدرش نان نذری داد . پدر که سرسفره اش نان را دید ؛ پرسید که این نان از کجاست ؟ پاسخ دادند که از خانه ی محمّد ، داور پیشوا، پسرتان است .
پدر گفت که نان را مخورید که روا وگوارا نیست که از خانه ی کارمند ستمگر آوردند . دستور داد که نان را کنار درب خانه در کوچه بگذارند و بنویسند که نان از کیست ... که شاید بیچیزی گرسنه بردارد و بخورد ..
در عراق تابستان بود وبسیار گرم ونان بیات میشد و از میان نمیرفت . گرچه گرسنگان در کوچه و شهر بسیار بودند و بیچیزی فراوان و تکّه نانی میتوانست شکمهایی را سیر کند ؛ امّا تا 40 روز نان را گدایان شهر دست نزدند و نخوردند؛ چه که دیدند آن نان ؛ از آن کسی است که پیشوایش مردم را دسته دسته به دار میآویزد و پدرش هم نخورده است . شهر پر از گدایان بود..
روزی نوکر خانه که کوچه را پاک میکرد و از دیدن هرروزه ی آن نان خسته شده بود ؛ آنرا برد و در دجله انداخت ...
پیشوا ؛ احمد حنبل؛ پدر خانه که از نیایش برگشت و دید که نان سرجایش نیست ؛ درخانه ، با شگفتی پرسید که نان سرکوچه چه شده است که پاسخ دادند که در دجله انداخته بودند که گفت: خدایتان مبخشد که مرا تا پایان زندگیم از خوردن ماهی دجله بازداشتید ! وی تا پایان زندگیش، ماهی از دجله نخورد !
چه ؛ باور بکنیم که این داستان درست است ، چه نه ، پایانامه اش این است که رزم جانگداز با یک زمامداری بیداد همین است که این داستان میگوید و خودآگاهی و خودباوری یک مردم در برابر ستمگار همین است که پیام این داستان میخواهد بگوید .
ما تا چه اندازه با بیدادگری در میهنمان بیگانه ایم و مرزبندی و سرناسازگاری داریم تا اینکه بگویم که جایگاه گروهیمان کجاست و کیستیم و ارزش گروهی ما چه اندازه است ؟
در جشن و سوگیمان آخوند و پاسداری ریشو را فرامیخوانیم که درروز؛ درنمازخانه امان نیایش میکند و نماز میگزارد و شب در کنار تخت شکنجه ، بر سر جوانان زندانیمان بازجوست و تازیانه بدست میماند و پگاهان هم زیر دار کشتار؛ بر گردن آزادگانمان ریسمان میآویزد !
یا در آوازدهی همگانی ( انتخابات )به میز گزینش میرویم که هیچ راهی برایمان نمانده و نگذاشته اند که مگر بر برگه ی گزینش بیدادگری آنان ؛ باید انگشت گزینش بگذاریم یا میان بد و بدتر یکی را برگزینیم که شاید آن هم برای آزمایش چندمین بار برایمان کاری کند و هیچ نمیپرسیم که مگر مارگزیده از سوراخی چندبار گزیده میشود ؟!
و اگر هم بیگانه ای یا آزادیخواه و ستمدیده ای از ما بپرسد که چرا چنین میکنید که شایسته ی آزادمردان و آزاد زنان نیست ؛ چنان برای کار نابخردانه امان ، آسمان و ریسمان میبافیم که هیچ داستان سرایی چنین نمیتواند داستان ببافد که ما میبافیم.
هرجا ؛ درکوچه و خودرو همگانی ، در بازار که تنها با کسی هستیم ، بربیداد میتازیم و گپ میزنیم، چنان که گویی از آزادی هم آزادتر و پاکتریم و آنگاه که میخواهیم برای گرفتن یک بسته سیمان از فرمانداری یا شهرداری شهر برویم ، یک هفته ریشمان را نمیزنیم که مارا از خود بدانند و به ما بسته ای سیمان بدهند که دستشوییمان را زیباتر کنیم یا دم کوچه امان را درست کنیم که مردم همسایه ، نیکوکارمان بدانند !
من سالها ی پیش در نخست جوانی که بسیار هم جوان بودم درافغانستان ؛ در دهستانی ، نزدیک شَرَند در بندسرده ، کمی دور از شهر غزنین یا غزنی ، میهمان خانواده ای بزرگ ، بنام صوفی عزیز بودم که بیش از صد کس میهمانش بودند . در آنجا با مهربانی ازمن پرسیدند که در ایران ، خمینی چی کرده است؟
خمینی پنج روز پیش هم، مرده بود .
من که میگفتم بیداد درایران ؛ همچنان ، بیداد میکند و ما مردم ایران؛ ستمدیدگانیم که اکنون در آسمان داد ، ستاره ای هم نداریم ، پیرمردی بیسواد و دلزنده ؛ گپم را برید و گفت: ای فرزندم ! مگر خمینی از آسمان آمده و ایرانی نیست ؟ مگر کسی چون خمینی خداست که هرچه بخواهد بکند ؟ شما گفتید که شاه بد است که بیرونش کردید که این خودتانید که برخود میکنید. اگر خمینی تنهاست؛ بگو که من پیرمرد بروم و کارش را یکسره کنم ! مگر یک کس چه اندازه توان دارد که تو از بیداد آن بیچاره بفغان آمده ای؟ شما مردم ایران که برادران تنی ما هم هستید و دوستتان هم داریم ؛ خویتان اینست که گاهی کسی را تاخدایی بپیش میبرید و گاهی هم تا پای جانشکار (عزراییل ) پایین میآورید و خودتان را پشتش پنهان میکنید و همیشه هم مینالید ونمیدانید که این خودتان هستید که بزرگوار میسازید و سپس ویرانش میکنید .
مگر شما نبودید که میگفتید که شاه ایران؛ سایه ی خداست و شاهنشاه است و شاه شاهان ؟ پس چرا بیرونش کردید ؟ واز مرده و گور پدرش هم نگذشتید و گورش را ویران کردید ؟
مگر شما نبودید که خمینی را در زمستان سال 1357 درماه دیدید و گفتید که او درماه دیده میشود و یک شب هم، بیشتر مردمتان به سرکها آمدند و یا به پشت بامها رفتند که او را درماه ببینند ؟ چه شده که اکنون بد شده است ؟ شما که نام پیانبرمان را، میشنوید یکبار درود میفرستید و هنگامی که نام خمینی را میشنوید سه بار !
من برای آن پیرمرد پشتون پارسیگوی پاسخی نداشتم.
آن پیرمرد میخواست بمن بگوید که ما ایرانیان ، همانگونه که با شتاب برمیگزنیم، بهمان شتاب هم از برگزیده ی حود روی برمیتابیم...
بگمانم که در این شتابکاری است که هم راز پایداریمان درآن است وهم راز شکستمان .
تنها چیزی که در این میان بی پاسخ است اینست که چرا پندگیریمان از شکستهایمان کم است و کاستیهای فراوانی درآنهاست که بما از همان سوراخ مار میگزد که بارها از آنجا گزیده ایم . آیا این شکستها که میخوریم بدان روی است که در گذینشها ؛ درنگی نمیکنیم و نمیاندیشیم و از آروینهای گذشتگان بهره نمیگیریم ؟
گرچه مردم در ایران از آرمانهای بیهوده سرمداران و جاهجویی هسته ای آنان روگردانند و از جیغ و داد زدن سردمداران در کشورمان پیداست، امّا نباید آرام نشت و به این ناهمسویی بسنده کرد. باید هرکسی ، بهر اندازه که میتواند تلاش کند و مگذارد که ما بسوی یک رویارویی یا جنگ خودخواسته برویم . راههای بسیاری هست که میتوان آن ر اهها را آزمایش کرد و پویید ..
شایسته است که دانشمندان گرامی، کارآفرینان بزرگوار ، بازاریان کوشا ، دانشجویان سرکوبشده ی دلزنده ، آموزگاران ستمدیده ، دانش آموزان پرخروش ، استادان میهن ، کارگران و کشاورزان ستمدیده ی مهربان و کاردان، بهمراه خانواده هایشان ، این گفتار را به همجا ببرند وجا بیندازند که سازندگی آن نیست که خود را بیهوده درگیر همسایگان و بیگانگان کنیم که سازندگی در این است که همسایگان را بخود نیازمند سازیم و نه تنها خود را در این سازندگی و آفرینش سیرکنیم که همسایگان و دیگر مردمان را نیز بر سفره ی خود میهمان نماییم که همه از بزرگی و خوبیمان و از گشاددستیمان بگویند و ازهر جنگ خود خواسته بپرهیزیم و بسوی پیشرفت برویم.
د . ساسان ایرانپور
5 اردبهشت 1387
