تبليغاتX
همه جور آجیل

پرهیز ازجنگی خود خواسته "

 

هنوز بسیاری در ایران و جهان هستند که میادیشند که جنگ  " هشت و نیم ساله ی " ایران و عراق از 1359 تا  اوان  1367 خورشیدی جنگی بود که تنها  خودخواهی  صدام حسین آغازگر آن بوده و نه دست اندرکاران  زمامداری ایران.

 اگر کسی کلاهش را داورکند و کمی  در روزنامه ها و دستنوشته های آن آغاز نگاهی بیندازد میبیند که بخش ندانمکاریها و نادانیهای خمینی و دار و دسته اش  به آغازیدن آن جنگ  خان ومانسوز ، بسیار  فراتر وبالاتر از خودخواهیهای صدّام بود ....  نامه ی  پنهانی خمینی  به رهبر شیعان آنروز عراق ؛ آقای محمّد باقر صدر که وی باید بتلاش خود برای براندازی صدام و ستمکاریهای دارو دسته اش بیفزاید و مبادا دست به گریختن از کشورش بزند  ویا نوشته ها و گفتار سردمداران ایران که همانا باید دگرگونی 1357 خورشیدی ایران بجهان و بویژه به همسایگان ایران فرستاده شود ؛ گواههایی است که میتوان دریافت که تا چه اندازه فرماندهی ایران یا بهتر بگویم که افزونخواهی خمینی و دارو دسته واپسگرایش در آغاریدن آن جنگ  جانکاه و خانمانسوز بازیگر بوده است.

 پایه ی آغاز آن جنگ تنها این بود که ایران نتوانست  با کنشهای درست درجهان از تنش با همسایگانش؛ بویژه با عراق بکاهد و نگذارد که بیشتر کشورهای دشمن آنروز ایران که ناخواسته دشمن بودند به واکنشی چون جنگ دست نزنند و یار صدّام نشوند .

پند بزرگان و سازمانهای درونکشوری نه تنها شنیده نشد که پند دهندگان نیز بسختی سرکوب شدند و در سیاهچالهای زندانها جانسپردند و یا از کشور گریختند.

 آقای " بازرگان " دلسوزی بود که در باره ی جنگ؛ هوشدارهای فراوانی بخمینی داده بود، خانه نشین شد و یارانش به زندان افتادند و سازمانهای چپ و راست ایران هم بهمراه دیگران به بیرون ازکشور رانده شدند. کم نبودند کسانی هم که با جنگ سرستیز داشتند ؛ بدارمرگ آویخته شدند یا در زندانهای ترسناک آخوندان جان باختند.

 

من در این نوشته نمیخواهم بیش از این بآن جنگ که بیشماری را کشت و زخمی  و ناتوان کرد ه بنویسم ؛  چه که اکنون همان آغاز جنگ و درست همانگونه رخدادهای گذشته رخ مینماید و ایران میرود که  برای پایداری به هسته ای شدن ، خود را درگیر یک جنگ بزرگتری با آمریکا و دارو دسته اش کند که این جنگ بیک شاهی یا  بیک پول سیاه هم نمیارزد .

گرچه این جنگ ؛ دست کم ، شش سالی است که بگونه ی سرد آغاز شده و ایران در سه  " آیین نوشته و پایاننامه " در سازمان رایزنی جهانی ، هوشدار داده شده که باید از تنش با جهان برای کارهای پنهانی هسته ای خود  دست بردارد و به خواست کشورها گردن گذارد ؛ امّا هنوز راه و بسا راههایی برای پایان دادن باین جنگ سرد ونیاغازیدن بیک جنگ گرم و همه سویه  هست .

 

·        نخستین راه اینست که ایران بپزیزد که در جهان امروز همیاری و همکاری جهانی نیازی گریزناپزیر است و کشوری بتنهایی نمیتواند راهی را برود که دیگر کشورها خواهان آن نیستند .

·        دوّم اینکه سردمداران یکدنده ی ایران؛  آزمایشها و آروینهای جنگ هشت و نیمساله ی خود با عراق را ببینند ونگاهی هم به جنگ هفتده ساله ی قاجار با روس بیندازند و دریابند که چه چیزهایی را از دست داده ایم و چه آسیبهای فراوان و بجاماندنی را بجان خریده ایم ... این زمامداران ، نیازی نیست که به روزگاران گذشته ی ایران بروند و بخوانند وببینند که محمّد خوارزمشاه ؛ چگونه با جاهجویی ، خودسری، بیخردی و رفتار ناپسند خود در برابر چهار بازاری بیگانه ی مغولی ، همه ی دار و ندار کشور ایران را تا سدهها  برباد داد. مردمی که روزگار گذشته خود را نشناسند و ندانند؛ همانا چون کوری در شب آینده ی خود ؛ لنگان لنگان و تلو تلوخوران میروند.

·        سوّم اینکه فرماندهان و سردمداران ایران؛ برد وباخت و سود و بهره ی خود و بویژه کشور ایران را سبک و سنگین کنند و ببینند که  در این ترازوی برآورد ؛ کدام کپّه ی ترازو سنگینتر است که بآن بچسبند ، نه بگمانها و آرزوهای خانمانسور که در دل دارند، بیاویزند.

رسیدن به ساز و برگهای هسته ای برای خودخواهان و افزونجویان در جهان شیرین است و بسا که در برآورد نخست ؛ این درست بچشم و گمان بیاید که داشتن یک ارتش با توان هسته ای ، گاه برای بازداری دشمن از افزونخواهی خوب است و برای روزمبادا هم سودمند ؛ امّا در پی چنین اندیشه و گمان و برداشتی ؛ این پرسش بی پاسخ میماند که چگونه میتوان باین توان دست یافت که بیشتر مردممان نیازمند  نان شب خودند و چراغ و خودرویشان بی نفت وبنزین است وخانه ای هم ندارند که درآن بخوابند و کشورشان را هم ؛ دشمنان یا بیمناکان بیگانه دیوار کشیده اند  و از هر سوی نگهبانی میکنند که  در این کشور؛ کی و چگونه خروسی بر مرغی میپرد !

 

شاید بسیاری در ایران از خود بپرسند که چرا هند و یا همکیشمان ، پاکستان ، در همسایگیمان  توانست بنیروی هسته ای دست یابد و ما نمیتوانیم ؟

پاسخ روشن است . نخست اینکه ؛ هنگامی که پاکستان رو بهسته ایی میرفت، جهانی داشتیم  "دو گردونه ای"  که یکی شوروی بود و دیگری کشورهایی سرمایه داری که هر دو درگیر هم بودند و پاکستان بازوی پرتوان سرمایه داری در جنگ شوروی وافغانستان که جنگی خونین میان شوروی و کشورهای سرمایه داری در آنجا رخداده بود و آمریکا و دار و دسته اش هیچ ترسی از پاکستان نداشتند که از توان ارتش آن هم خرسند بودند و خرسند میشدند و کسی از این کشورهای پرتوان امروز، گمان هم نمیکرد که همه چیز بزودی ؛ در جهان " دوگردونه ای " بهم خواهد خورد و تندروی اسلامی جای تندروی شوروی را خواهد گرفت ...

 

تازه ؛  خود پاکستان همیشه خود را ، تنها ، دربرابر هندوستان توانمند نموده و یا روشن برای جهان، ، چنین وانمود کرده است . ودر نگاهی دیگر ؛ آزادیگرایی هم که در سرزمین پاکستان هست و بیگمان از فرهنگ همگرایی کهن  هندوستان بارمغان گرفته است با این ایران امروز نمیتوان برابر دانست. در آنجا اگر بیگانه ای هم در روزنامه و دانشگاهشان به زمامدارش و سرپرست کشور بدو بیراه بگوید ؛ شکنجه که نمیشود ، بزندان هم نمیرود. همانا در ایران دانشجویانش به سرپرست کشور آقای احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر تهران خورده نگرفته ؛ زندان که میروند هیچ ، شکنجه هم میشوند و تا  دو سال باید در زندان اوین باشند که سه دانشجو اینک بهمین روی یکسال است در زنداند و باید باشند !

من در کشور پاکستان در سال 1368 و 1372 خورشیدی از اینکه جوانی پرشور و کلّه شقّ بودم ، دوبار که یک بار در فرودگاه کراچی  و یکبار در کارداری و وزارتخانه ی بیرونی پاکستان در اسلام آباد، به بهانه ای، در برابر پاسبانان و سرپرستان آنجا، هرچه میتوانستم به دولتشان بدو بیراه و ناسزا گفتم . نه تنها در فرودگاه، سرهنگ چند ستاره ای سررسید و مرا دلداری داد و آروم کرد که با مهربانی مرا نزد خود نشاند و چای آورد و نوشیدیم که اگر در ایران بود پاسداری موی سر بیگانه را که میچرید هیچ ، دست و پا بسته بزندانش میبرد که به آقا امام خمینی بد گفته و کشور " امام  زمان  " را شلوغ کرده و به آشوب کشیده است !  تازه اگرپاکستانی هم بود چه بدتر که سنّی بود و بگفته ی آخوندان ختنه نکرده ! .

 بسیار شرمنده میشوم که این راستیها را مینویسم و میدانم که مردمم از خشم چنین بیداد در کشورم میرنجد .

 

پاکستان ؛ هم اینک هم ؛ با سردمدارانی  پاسداری و  سرپرستی میشود که چون ساربانان کارکشته میدانند که شتر خود را کی و کجا در رویارویی با آمریکا بخوابانند .  مگر پاکستان ؛ آن همه تلاش که در افغانستان برای طالبان کرده بود و آن همه سرمایه برایشان گذاشته بود که شاید دربرابر هند ایستادگی بیشتر کند و در کارش هم پیروز بود، یکباره ، سنگین و سبک نکرد و به همه ی آنها پشتپا نزد که دید کلاهش در برابر آمریکا پس نبردگاه است ؟

پاکستان ؛ چنان ، همچون بقلمون ، رنگ دگرگون کرد که مگو !  گویی که هنر کشورداری امروز همین است!

 

 نرمش و گاهشناسی؛ خود هنر پایه برای کشورداریست که پاکستان دارد. چنانکه  هر روز هم موشکهای تازه و دوربرد شاهین خود را آزمایش میکند که میتواند کلاهک هسته ای ببرد که یکی را هم؛ همین پریروز آزمایش کرد و کک کسی هم در جهان نگزید.

هندوستان هم که دوست دیرینه ی بریتانیاست که خواه و ناخواه ؛ فرهنگ غربگرایی در بزرگان آن فراوانست و خوی نرم هندیان هم به جهانیان آرامش میدهد که برای جهان آسیب زننده نیستند واز سویی آزادمنشی آنان هم زبانزد همه است .

 با اینکه هندوستان در این صد سال؛ دو رهبر پر توان وجنجالی همچون گاندی و نهرو داشته ، نه تنها جهان را بسوی آرامش میخواستند و دراین راه تلاش بسیار کردند که  خود وخانواده اشان را نیز در این راه گران و زیبنده مردمی بارمغان دادند که اینها را هم، جهان فراموش نکرده است. پس هندوستان هم با کاردانی و بختهایی که داشت توانست هسته ای شود . 

همه میدانیم که آمریکا در برابر ایران همچون کودکی بهانه گیر شده است، امّا در ایران ، گویا ، کسی نمیخواهد از خود بپرسد که چه کسانی در ایران  این کودک را بهانه گیر کرده اند و چرا ؟

و بد تر از همه ؛ چرا این سردمداران کنونی ایران میخواهند که کشور ایران را بیک جنگ خود خواسته ی دیگربکشانند ؟

 

بسیاری میدانند که اگر ارتش ایران هسته ای شود ؛ نخستین گروگانش مردم ایرانند ؛ چرا که چنین بینش واپسگرا در ایران سردمداری میکند که دارایی ایران و خود مردم ایران را پلی میداند بسوی واپسگرایی آیینی جهانی . اگر این نیست؛ پس چرا  میلیونها پول ایران در آفریقا، لبنان ، عراق، ودیگرجاهای جهان، بیهوده به بهانه ی ساختن نمازخانه و چاپِ " نوشته پارههای بیهوده آخوندان  " برباد میرود و بسیاری در ایران از گرسنگی و بیماری میمیرند ؟

مگر میشود که کارد هسته ای ترسناک را بدست زنگی  واپسگرای آخوندی داد ؟ آفرین بر این مردمان که با همه ی سختیها در ایران ،این باریکی را دریافتند که از اینان پشتیبانی نمیکنند . تنها پشتیبانی نکردن بس نیست که باید کاری کرد که کشور بسوی یک جنگ خودخواسته هم نرود .

سردمداران ایران باید بدانند  که هم در جهان برایشان دیر شده است و هم شایستگی آنرا ندارند که ارتش پاسداران خود را که تا بن دندان با مردم ایران دشمن است ، هسته ای کنند ... بهترست بیش از این مردم را در گرسنگی و فشار جهانی مگذارند و راهی را پیشه کنند که مردم ایران آسوده گردد ... اگر به شکوفایی ایران میاندیشند ؛ راه گذشته شستساله ی آلمان شکستخورده جنگ جهانی دوّم و ژاپن رامشده ی همان جنگ را پیشه کنند . چه که این دو کشور ؛ اگرچه شکست خورده بودند که بدون ارتش و تفنگ و هسته ای شدن، از پیروزترین و داراترین کشورهای جهانند .

از سویی دیگر؛ سردمدارام ایران نه یک دشمن که دهها دشمن برای خود تراشیده اند و زمامداری خود را برپایه ای گذاشتند که باید جهان را از داد سردمداری تندروانه آخوندی خود پرکرد و راه را برای آمدن پیشوای دوازدهم خودساخته ی آقایان هموار نمود .

 

این گمان پردازی که  اگرما ، به توان هسته ای برسیم ، پس خود را برای همیشه یا چندگاهی بیمه کرده ایم و میتوانیم آیین کشورداری و زورمداری  و روش وآرمان بیجا و باجای خود را بآسانی ؛ به بیگانگان و بیرون از کشورمان بفرستیم و برای همگان بزور جا بیندازیم که تنها ماییم و آرمانمان و یا اینکه هر درد و رنجی را بر مردم ایران و زیردستانمان روا داریم  وکسی را هم یارای نبرد و انگولک کردنمان نباشد ؛ همانا گمانیست چون کف بر آب که مگر دیوانه و بیخردی چنین بپندارد که جهان امروز مانند گذشته جایی است که هرترکتازی میتواند دادخواهی نامیده شود و هر کاری ؛ بیمزد جهانیان پایدار میماند.

بدک نیست که این را هم بدانند که تفنگ ودرفش هسته ای؛ مردم شوروی را نتوانست پس از هشتاد سال ؛ در دهه ی  گذشته  از آزادیگرایی و آزادیخواهی باز دارد .

 

چنین گمان میشود که نوشته ام میخواهد به سردمداران ایران راه نشان دهد که مبادا با خودخواهی و فزونجویی خود ، ببیراهه بروند و راه را از چاه نیابند ؛ نه ، چنین نیست، چون میدانم که فزونخواهان و بیدادگران ؛ تا آنهنگام که بر بیخ گوش خود سیلی و کشیده ی همآوردشان را دریافت نکنند ، نمیتوانند بخود بیایند و گاهی هم تنها آن هنگام از خواب خرگوشی برمیخیزند که بشنوند که کسی کوپه ی درب کاخ بیداد رنگینشان را میکوبد که هان؛ ای بیداد گران  نافرمان ! آیا میخواهید در کاخ بمانید و فرمان مرا ببرید یا بیایم و کاخ را ویران کنم !

 

 بیگمان سخنم با هم میهنان منست که مگذارند که سردمداران کشورمان ، ما را بجنگی بکشانند که بهای آن، مگر ویرانی است  و آن هم چنان نابودی و ویرانی که  کشور ایران هرگز در خود ندیده است ...  کاری مکنیم که فزونخواهانی در ایران کاری کنند که کشورمان چنان ویران شود که سدهها  بدرازا بکشد که بوته ای و درختچه ای بر باغ میهن نروید  و آجری بر آجری نماند .

 

 هنوز دیر نیست که خوب بیاندیشم و تند و چابک هم بیندیشیم و کاری کنیم  که پسانها افسوس مخوریم و نفرین آیندگان را بر ما مگذاریم که چه بیخردانه کار کردیم که کشورمان بجای پیشرفت به پسرفت گراییده است .

امّا بسا این پرسش بمیان میآید که چگونه میتوانیم با سردمدارانی که همه ی پولمان را درانبانشان دارند و ارتشی هم تفنگ بدست  و دندانشان هم تا نیش به تن و روانمان فرو رفته ؛  سرناسازگاری بگذاریم و بچوخیم و مگذاریم مارا براه ناخواسته  و جنگ خودخواسته بکشانند که مگر  زبونیست و نابودی ؟

 

 دست کم درین سی سال ؛  این پرسش بالا همچنان بوده  وبرخی از مردم ، راهکار و چاره هایی را پیشنهاد کرده اند :

گروهی گفته اند که  تفنگ بهترین دوستی است که میتواند  دشمن را بجای خود میخکوب که نه ؛ از تخت زورگویی و بیداد بزیر بکشد .

گروههایی هم  گفته اند که تفنگ در برابر دشمن همیشه کارساز نیست که باید گفتگو کرد که بهترین راهکار است و رهنمود.

کسانی هم بود ه اند  که از نومیدی یا ندانمکاری یا ترس درگوشه ای نشسته و یا بامید بیگانه چشم بدر رهایی دوختند که شاید دست پنهانی از آستین سرنوشت بدرآید و دُم و دُنبالچه های دشمن را نابود کند و مردم را آزاد .

در این میان کم بودند کسانی که ازخود و مردم خود  بپرسند که دراین بیدادگری و آشفتگی  و ندانمکاری میهنمان؛  جایگاهمان کجاست و زورمان، خود ارزشنهی و ارزشمان، چه اندازه است و جایگاهمان کجاست و خودمان چه اندازه پایه ی یک بیداد لگام گسیخته ایم؟  گاهی هم از خود نپرسیده ایم که آیا یک بیداد میتواند بی پشتیبانی مردمی پایدار باشد یا نه ؟

 آیا مردم؛ خرد گروهی دارند که همدیگر را دریابند و با هم همدردی کنند و همدیگر را برای گروه و در پایان برای خود، دوست داشته باشند و در  درد و رنج هم انباز گردند؟

آیا میتوان به بهانه های پولی ، کاری ، آیینی ، چشم و همچشمی ، وابستگیهای خانوادگی و همنژادی، همدوش و همیار بیدادگر شد و از خرد گروهی که همانا  " خود بهزیستی "  وپاسداری اززندگی و سود آیندگان نیز میباشد ، دوری گزید؟

آیا میتوان در اندیشه ی خود، پنهان و پوشیده، با بیداد و کج اندیشی بد بود و در برابر با کج اندیشان و بدخواهان مردم و میهن همنشینی کرد و داد و ستد نمود و اگر هم نیاز باشد بدنبالشان نماز گزاشت، شادی کرد ، میهمانی داد و میهمانشان شد و هرازگاهی هم ،  دستشان را بوسید و از آنان همسرگرفت و همسرداد؟

 

میخواهم نمونه ای  ازسرگذشت و داستانی از گذشتگان تازی بغداد  در اینجا بیاورم که خرد گروهی ، خودآگاهی، گروهخواهی ، خودباوری  و همدستی با مردم در براندازی بیداد، چه وچگونه میتواند باشد و چگونه خودارزشی وخودباوری وخردمندی گروهی میتواند خود را نشان دهد و یک مردم بخود بگوید که من هستم ؛ چون میاندیشم که چگونه باشم و چگونه ، دانسته و خواسته  برای دیگران ومیهنم رفتار کنم ؟

 نوشته اند که  احمد بن حنبل  ( 164- 241  ه .ق  که درزمامداری مامون ،  معتصم ، مرده در 227 ه . ق ، واثق بالله ،  مرده در 232  ه .ق  زندگی میکرد )  وی از پیشوایان آیین چهارگانه اسلام است  که حنبلیان از گروه اویند. او پسری داشت بنام محمّد که داور بیدادگاه متوکّل عبّاسی  بود و آنجا کار میکرد و مزد میستود .

در هنگامی که  متوکّل از سرهای مردم دیوار ساخته بود ؛ وی مزد میگرفت و به سود  پیشوایش کار میکرد. پدرش مردی مردمدوست و دادخواه و مردمگرا بود و از ترس خدا ی خود، آیین ،آگاهی و بینش خود با بیداد همکاری نمیکرد و بارها هم شکنجه و زندانی شده بود وگاهی هم خانه نشین  که با پسرش هم که در بیدادگاه پیشوای عبّاسی داوری و کار میکرد، روی خوشی نداشت و دلگیر بود ....

 روزی خانواده ی پسر بخانه ی پدرش نان نذری داد .  پدر که سرسفره اش نان را دید ؛  پرسید که این نان از کجاست ؟ پاسخ دادند که از خانه ی محمّد ، داور پیشوا، پسرتان است .

 پدر گفت که نان را  مخورید که روا  وگوارا نیست  که از خانه ی کارمند ستمگر آوردند .  دستور داد که نان را کنار درب خانه در کوچه بگذارند و بنویسند که نان از کیست ...  که شاید بیچیزی گرسنه بردارد و بخورد ..

 در عراق تابستان بود وبسیار گرم ونان بیات میشد و از میان نمیرفت . گرچه گرسنگان در کوچه و شهر بسیار بودند و بیچیزی فراوان و تکّه نانی میتوانست شکمهایی را سیر کند ؛ امّا تا 40  روز نان را گدایان شهر دست نزدند و نخوردند؛ چه که دیدند آن نان ؛ از آن  کسی است که پیشوایش مردم را دسته دسته به دار میآویزد و پدرش هم نخورده است . شهر پر از گدایان  بود..

روزی نوکر خانه که کوچه را پاک میکرد و از دیدن  هرروزه ی آن نان خسته شده بود ؛ آنرا برد و در دجله انداخت ...

 

 پیشوا ؛ احمد حنبل؛ پدر خانه که از نیایش برگشت و دید که نان سرجایش نیست ؛  درخانه ، با شگفتی پرسید که نان سرکوچه چه شده است که پاسخ دادند که در دجله انداخته بودند که گفت: خدایتان  مبخشد که مرا  تا پایان زندگیم از خوردن ماهی دجله بازداشتید !  وی تا پایان زندگیش، ماهی از  دجله نخورد !

 

چه ؛ باور بکنیم که این داستان درست است ، چه نه ، پایانامه اش این است که رزم جانگداز با یک  زمامداری بیداد همین است که این داستان میگوید و خودآگاهی و خودباوری یک مردم در برابر ستمگار همین است که پیام این داستان میخواهد بگوید .

ما تا چه اندازه با بیدادگری در میهنمان بیگانه ایم و مرزبندی  و سرناسازگاری داریم تا اینکه  بگویم که جایگاه گروهیمان کجاست و کیستیم و ارزش گروهی ما چه اندازه است ؟

در جشن و سوگیمان آخوند و پاسداری ریشو را فرامیخوانیم که  درروز؛ درنمازخانه امان نیایش میکند و نماز میگزارد  و شب در کنار تخت شکنجه ،  بر سر جوانان زندانیمان بازجوست و تازیانه بدست میماند و  پگاهان هم زیر دار کشتار؛ بر گردن آزادگانمان ریسمان میآویزد !

 

یا در آوازدهی همگانی ( انتخابات )به میز گزینش میرویم  که هیچ راهی برایمان نمانده و نگذاشته اند که مگر بر برگه ی گزینش بیدادگری آنان ؛ باید انگشت گزینش بگذاریم  یا میان بد و بدتر یکی را برگزینیم که شاید آن هم برای آزمایش چندمین بار برایمان کاری کند و هیچ نمیپرسیم که مگر مارگزیده از سوراخی چندبار گزیده میشود ؟!

و اگر هم بیگانه ای یا آزادیخواه و ستمدیده ای از ما بپرسد که چرا چنین میکنید که شایسته ی آزادمردان و آزاد زنان نیست ؛ چنان برای کار نابخردانه امان ، آسمان و ریسمان میبافیم که هیچ داستان سرایی چنین نمیتواند داستان ببافد که ما میبافیم.

 

هرجا ؛ درکوچه و خودرو همگانی ، در بازار که تنها با کسی هستیم ، بربیداد میتازیم و گپ میزنیم، چنان که گویی از آزادی هم  آزادتر و پاکتریم و آنگاه که میخواهیم برای گرفتن یک بسته سیمان از فرمانداری یا شهرداری شهر برویم ، یک هفته ریشمان را نمیزنیم که مارا از خود بدانند و به ما بسته ای سیمان بدهند که دستشوییمان را زیباتر کنیم یا دم کوچه امان را درست کنیم که مردم همسایه ، نیکوکارمان بدانند !

 

من سالها ی پیش در نخست جوانی که بسیار هم جوان بودم درافغانستان ؛ در دهستانی ، نزدیک شَرَند  در بندسرده ، کمی دور از  شهر غزنین یا غزنی ، میهمان خانواده ای بزرگ ، بنام صوفی عزیز بودم که بیش از صد کس میهمانش بودند . در آنجا با مهربانی ازمن پرسیدند که در ایران ، خمینی چی کرده است؟

 خمینی پنج روز پیش هم،  مرده بود .

 من که میگفتم  بیداد درایران ؛ همچنان ،  بیداد میکند و ما مردم ایران؛ ستمدیدگانیم که اکنون در آسمان داد ، ستاره ای هم نداریم ، پیرمردی بیسواد و دلزنده ؛ گپم را برید و گفت: ای فرزندم ! مگر خمینی از آسمان آمده و ایرانی نیست ؟ مگر کسی چون خمینی خداست که هرچه بخواهد بکند ؟  شما گفتید که شاه بد است که بیرونش کردید که این خودتانید که برخود میکنید. اگر خمینی تنهاست؛ بگو که من پیرمرد بروم و کارش را یکسره کنم ! مگر یک کس چه اندازه توان دارد که تو از بیداد آن بیچاره بفغان آمده ای؟ شما مردم ایران که برادران تنی ما هم هستید و دوستتان هم داریم ؛ خویتان اینست که گاهی کسی را تاخدایی بپیش میبرید و گاهی هم تا پای جانشکار (عزراییل )  پایین میآورید و خودتان را پشتش پنهان میکنید و همیشه هم مینالید ونمیدانید که این خودتان هستید که بزرگوار میسازید و سپس ویرانش میکنید .

 

مگر شما نبودید که میگفتید که شاه ایران؛ سایه ی خداست و شاهنشاه است  و شاه شاهان ؟ پس چرا بیرونش کردید ؟  واز مرده و گور پدرش هم نگذشتید و گورش را ویران کردید ؟

مگر شما نبودید که خمینی را در زمستان سال 1357 درماه دیدید و گفتید که او درماه دیده میشود و یک شب هم، بیشتر مردمتان به سرکها آمدند و یا به پشت بامها رفتند که او را درماه ببینند  ؟ چه شده که اکنون بد شده است ؟  شما که نام پیانبرمان را،  میشنوید یکبار درود میفرستید و هنگامی که نام خمینی را میشنوید سه بار !

من برای آن پیرمرد  پشتون پارسیگوی پاسخی نداشتم.

 

آن پیرمرد میخواست بمن بگوید که ما ایرانیان ، همانگونه که با شتاب برمیگزنیم، بهمان شتاب هم  از برگزیده ی حود روی برمیتابیم...

بگمانم که در این شتابکاری است که هم راز پایداریمان درآن است  وهم راز شکستمان .

 تنها چیزی که در این میان بی پاسخ است اینست که چرا پندگیریمان از شکستهایمان کم است  و کاستیهای فراوانی درآنهاست  که بما از همان سوراخ مار میگزد که بارها از آنجا گزیده ایم . آیا این شکستها که میخوریم بدان روی است که در گذینشها ؛  درنگی نمیکنیم و نمیاندیشیم و از آروینهای گذشتگان بهره نمیگیریم ؟

 گرچه مردم در ایران از آرمانهای بیهوده سرمداران و جاهجویی هسته ای آنان روگردانند و از جیغ و داد زدن سردمداران در کشورمان پیداست، امّا نباید آرام نشت و به این ناهمسویی  بسنده کرد. باید هرکسی ، بهر اندازه  که میتواند تلاش کند و مگذارد که ما بسوی یک رویارویی یا جنگ خودخواسته برویم . راههای بسیاری هست که میتوان آن ر اهها را آزمایش کرد و پویید ..

 

شایسته است  که دانشمندان گرامی، کارآفرینان بزرگوار ، بازاریان کوشا ، دانشجویان سرکوبشده ی دلزنده ، آموزگاران ستمدیده ، دانش آموزان  پرخروش ، استادان میهن ، کارگران و کشاورزان ستمدیده ی مهربان و کاردان، بهمراه خانواده هایشان ، این گفتار را به همجا ببرند وجا بیندازند که سازندگی آن نیست که خود را بیهوده درگیر همسایگان و بیگانگان کنیم که سازندگی در این است که همسایگان را بخود نیازمند سازیم و نه تنها خود را در این سازندگی و آفرینش سیرکنیم که همسایگان و دیگر مردمان را نیز بر سفره ی خود میهمان نماییم که همه از بزرگی و خوبیمان و از گشاددستیمان بگویند و ازهر جنگ خود خواسته بپرهیزیم  و بسوی پیشرفت برویم.

د . ساسان ایرانپور

5 اردبهشت 1387

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 0:9 |

 

بیماریهای روانی،بویژه آسیبدیدگی روانی،افسردگی(Depression)

 

  

بیماریهای  روانی در جهان فراوانند؛  بویژه اینکه امروزه، زندگی انبوهی و نوین، زمینه ی بیشتری از بیماریهای روانی شده ودر میان  بیماریها ی روانی، میتوان نام بیماریهای تازه ای را هم یافت که بسیاری به آن دچارند ؛ مانند  آزردگی روانیِ ناشی از شهرنشینی  یا استرس و دپراسیون.

 

امّا بیماری روانی چیست و چه  ویژه گیهایی میتواند داشته باشد ؟

 

یک " بیماری " روانی؛ درست مانند دیگر بیماریهای تنی، مانند واکنشهای پوستی یا همان  ( آلرژی و حساسیّت ) و سرماخوردگی یا سرطان، میتواند نشانه هایی داشته باشد که خانواده و دوربریهای بیماربتوانند آنرا دریابند. امّا  بیمار روانی ؛ درست ، دربرابربرخی از بیماران تنی، دیگران را نمیتواند دچاربیماری خود کند و بیمار سازد؛ ولی میتواند خودنمایی کند و گاهی کسان پیرامون خودرا آشفته سازد. یا بگفته ی دیگر؛ گرچه بررسیها نشان میدهد که یک بیمارروانی میتواند دیگران را وبویژه نزدیکان خود را به واکنشهایی دچارکند و گاهی آسیب برساند ولی " خوددچار" کننده نیست .

 

بیماری روانی؛ ویژگیهای خود را دارد که گاهی هم  دریافت آن سخت تر از یک بیماری تنی است . بیماری روانی میتواند همچنین؛ به هرگونه آدمی که با هر ویژگی که داشته باشد چیره  شود و خودنمایی کند ولی بیشتر بیماریهای تنی میتواند در پیرامونمان یا درگروهی از مردم از روی ویژگییی پیدا شود و بگسترد؛  مانند سرخک که بیشتر در کودکی بر کودکان پیدا میشود یا مانند بیماری " قند " بیشتر در بزرگسالان دیده میشود که چربی بالا که در خون دارند یا بچاقی بیش از اندازه  دچارند. 

 

بیماری روانی تنها این نیست که بیمار؛ جور دیگر از ما که تندرست هستیم دریافت درونی دارد و یا رفتار میکند و دربن کار و پایه ؛ رفتارش بایک کس تندرست ؛ همانا دوگانه است و ازدید تنی یا روانی آزار میبیند که این میتواند دگرگونیهایی را درمغز وی پدیدا ر سازد و دگرگونی " کاری و رفتاری" او را در خانه یا بیرون و درکارگاه و پیرامونش نشان دهد .

 ولی یک بیماری تنی و پیدا ؛ مانند آبله یا سرطان پستان درزنان ، تنها میتواند بیمار را درد ورنج  دهد که بآن بیماری دچارست و بیمار تا توان دارد بدیگران کاری هم نداشته باشد و به کار بدنی گماشته گردد و در کار و رفتارش نشان داده نشود و به دیگران کمکهای سودمندی هم بکند.

امّا همگونه که نوشتیم ؛ بیماری روانی تلاش میکند که همه ی پیوندهای تنی و خونی  بیمار را دچار خود کرده ودرفرماندهی مغز بنیشید و فرمانهای خرابکارانه بدهد که در بیماری تنی، بگونه ی همگانی چنین نیست.

نمونه اینکه یک بیمارسرطانی ؛ گرچه درد و رنج میتواند؛ همه جای تنش را بیازارد ولی  بیمارمیتواند با تو بخندد ، با تو گریه کند ، با تو خوب بخورد وبکسی هم آزاری نرساند و با مردم رفتاری هماهنگ و شایسته داشته باشد و با دست و زبانش به نزدیکان کمک کند . 

یک بیمارآسیبدیده وافسرده ی روانی میتواند بکارهای ناشایست دست بزند ومردم را بیازارد و همان دم که میخندد، با دستش کسی را آزرده کند و یا با لبی خندان و با دستی  نابکاری کند و ناشایستگی نماید و نداند که چه میکند. بیشتر دختر آزاری و زن آزردن که خوشبینانه بآن متلک گویی هم میگویند درسرکها و شهرهای ایران و یا در کشورهای واپسمانده، تنها از بدآموزی نیست از افسردگی مردان و جوانان ایرانی هم هست .

 

ویژگیهای کوتاه شده ی یک بیماری روانی میتواند در سه چیز دسته بندی شود:

 

·         مغز بیمار بدرستی گوناگون کار میکند.

·         بیمار نگرانی و بیم بیشتری را درمیابد.

·         با نرسیدن دارو در کوتا هنگام ؛ بیماری  خود را زود و تند نشان دهد.