تبليغاتX
همه جور آجیل
 

 

 -  ابراهیم  

چو شنیدم که ترا مرگ به آزادی داد ؛ ابراهیم !

گریه ام خود پی گریه ، چه ؛ به گریه افتاد ! ابراهیم !

نه ز اندوه تو من ،  آه ! که من زنده ام و تو رفتی؛

 که صدایی زگلو میترکد ، مرگم باد ، ابراهیم !

تو زکُردی و منم گیل و دگرمرد بلوچ یا ترکی،

همه از درد همین میهنمان در فریاد ، ابراهیم !

تو دل بندی شبانگاه ، به زنجیرستم رفتی ، خوشا ،

که منم با همه ی مردممان تابه پگاه در بیداد، ابراهیم !

به همان آخ توکه در دل زندان زشکنجه کردی ،

چه بگویم زپَلشتی نشود رفتنمان بی فریاد ، ابراهیم !

بسر پاک همین میهنمان صد سوگند، میباید !

که ترا مژده دهیم ازخود آزادی به دیمه ، آزاد ، ابراهیم.

چه بگویم که مرا دانش پنهانگویی نیست،

 زمنت مژده که این خانه شود زود، آباد ،ابراهیم!

 

29 / دی /1386

ساسان ایرانپور

"  به یاد زنده یاد دانشجوی کرد ابراهیم لطف الهی در زیر شکنجه "   

                   

      

 یاد تو 

             

من ؛ گران ، رنجه ،  بیاد تواَم اَی رفته زما، پیوسته ؛

که دل سوخته ام نزد گل لاله  ترا برجسته ، 

یاد من مانده  بسی ، آه  ، سر پلّه ی زندان در شیراز ،

بصدایی ؛ تو، گران ، گفتی بما خندهکنان با آواز :

که منم  « یاد همیشه »  چو « روان » در پرواز ،

که بخواب همه اتان خواهم شد ،

مخورید غم که رَوَد این شب دیجُور و دراز !

 

 من همان یار تو و یاد تواََم  دلخسته:

  گفتی بدرُود و همه در پی تو بس نگران در زندان ،

تو ولی با دل وابسته بمردم رفتی ، آسان ،

 که بآغوش بگیری تو چو پروانه گلِِ آتشِ مرگ ،

دل زندان ؛ سر پلّه ، بنگاه یاران . 

 

 من؛ بدان ، یاد تواَم با دل پردرد چُنان ؛

که بتن زخم گران داشتی ورفتی زما خندهکنان.

من ؛ ترا خواب خودم داشته ام  پیوسته ،

 بنگاهی ، گل سرخی که گلابی میزده برایران..

 

من گران یاد تواَم ، در همه آن ، تو آنی؛

تو ؛ گل ، ای نوزده بهارم !  نرَوی از یادی؛

که دل پاک همه  " یاد ترا " در یادست ،

که خود " عشق " چومرغی و توهم صیّادی ،

من چنان  یاد تواَم ، آه ترا وابسته ؛

که پگاه پشت رخ روز، گران پیوسته.  

د. ساسان ایرانپور

2/ آذر /1386

( بیاد زنده یاد اعظم صیّادی جهرمی۱۹ساله  در زندان عادل آباد شیراز )

                      

                   **********************

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 17:30 |

 

گپی از سرودهای یک نوپرداز

 

رضا فرمند بسیارسروده و بگمانم پُرکاریست که دستکم در بیرون از کشور کم همتاست. در سروده هایش میتوان اندیشه های زلالی یافت که آدمی را به اندیشه های ژرف میکشاند و او مانند همه ی سراینده های جوان دلسوز وآگاه در میهنمان ، گپهای گفته و ناگفته ی فراوان دارد. وَخشُوراندیشه ی پاکش زبانی گویا، بی پیراهه  و رسا دارد.

 بگمانم در همه ی سرودها مانند دیگر سُراینده های نوین،  تلاش کرده که بجلو برود تا بتواند روش نوشتاری خودش را بیابد . وی زبانی ساده و بی پیرایه دارد و هر کسی ازهر لایه و گروهی از مردم که باشد میتواند از نوشته اش بهره ببرد.  بتازگی سروده ای  از وی بنام "  زندگی از پدرم نرنجیده "   خواندم  که برایم جای اندیشیدن بیشتر داشت . " زندگی از پدرم نرنجیده "   سروده ایست  پر از سخن ، اندیشه ؛، پیام ؛ جنبش, تازگی و نوآوری.

 

من سالهای گذشته چندین نوشته  و جُنگ چاپ شده  از رضا فرمند خوانده بودم .  یکی از آن جُنگها " مادرم زیبا نشد" بوده  که کارهای  بسیاری در آن شده بود.

 

 اگر فرمند را به یک کودک " مانند" کنیم؛ وی در سروده ی« مادرم زیبا نشد » زبان گشوده  بود وبا همه ی ناهمگونیها  وناهماهنگیهای زبانی و" نگارهپردازی" توانسته تازیانه ی سختی برگرده ی بیبدادگریها و واپسگرایان فرهنگی که بر زن ستم روا میدارند فرود آورد. صدای تازیانه ی چنین سروده ای را میتوان بآسانی شنید که اگرگوش شنوا باشد…

در سروده ی« مادرم زیبا نشد» فرمند توانسته نگارهسازی  و نگارهپردازی خوبی داشته باشد و مادرش که نمادی ازبسیاری از زنان جهان است بآسانی تنها در آشپزخانه ، درتلاش برای زندگی بهتر؛ دیده ، شنیده وغمخواری میشود.

 

 نگارهپردازی خوب دراین سروده ی فرمند، بجایش که زبان ، زبانی پخته نیست که خواننده  با شنیدن این زبان؛  توانی بگیرد وبجُنبد ، برود و بگوید و رها شود. سروده ی« مادرم زیبا نشد » خود پُرست ازگفتنیها و ناگفتنیها. کاش وی این سروده را نه سالهای گذشته که اکنون میسرود که بسیار پخته تر شده است.

این سروده اش گرچه خوانندگان فراوانی هم دارد افسوس که  با فراز و فروزهایی روبروست و از زبانی خام و کمبود یک زبان یکدست میرنجد. گرچه وی پسان تلاش کرده سروده را بهتر از پیش بازنویسی کند که میتوان بجایش آنها را نیز خواند. تنها دراینجا  بخشی از آن سروده ی« مادرم زیبا نشد » نوشته میشود که بیشتر با آن آشنا شویم:

 

 

مادرم زیبا نشد

مادرم نتوانست

دریچه‌ی زندگیش را

رو به عشق بگشاید

به زیباییش مالک نبود

 

 در اینجا فرمند  با چهارگزاره سروده را بفراز و اوج  خود میرساند که ناگاه به گزاره ی " "(مادرم) به زیبایش مالک نبود" سروده را به زمین میزند و به نثری تنها و"  بی نگارهپردازی " فرود میاورد که درست مانند نوشته ای دانشگاهی برایش پایانامه مینوسد. گویی خواننده به سرش فرو نمیرود که سه گزاره ی نخست چه میخواست بگوید ! یا چرا ناگهان میخواهد گزاره هایی به آن زیبایی و  بسیارسبُِک و نرم  با کلمه ای خشن چون "مالک " با وزنی سنگینتر از یک پتک آراسته بشود؟

ناهمگونی دو گزاره ی واپسین:

 

" رو به عشق بگشاید

به زیبايش مالک نبود"

 

این دو گزاره  نه به نرمی همند و نه همگون و هم پیاله وهمنشین وهم احساس. گرچه گزاره ی پایانی پایان نامه است امّا یک فرود ناگاهانی است که رشته ی اندیشه زلال خواننده را پاره میکند و نمیگذارد که اندیشه و نرماندیشی دریافت یا همان " احساس " با هم درآمیزند و ببار نشینند.

 

 یا اینکه در بخشی میخوانیم:

 

" مادرم نتوانست

زن نباشد

از مادری استعفاء دهد

و در صفِ بلندِ ملاقات

مشوش نشود"

 

 اینجا باز زبان فرمند زبانی بازاری و اداری میشود و از اوج زبان سُرایش، به کلمه های" استعفا  و صف ملاقات " فرو میریزد . آغاز سروده با زبانی نرم همچون :" مادرم زیبا نشد " است و پاورچین پاورچین اززبان نگارهپردازی و نرم و نازک به خوبی کمک میگیرد که اینجا نگهان زبان کوچه وبازاری و اداری بسراغ  سروده میآید.

هرسُراینده مانند میرزاده عشقی، عارف قزوین و عبید زاکانی میتواند از کلمه های سنگین و کوچه وبازاری و روزنامه ای  بهره بگیرد امّا نه اینکه ناگهان، آهنگ و و نرمش زبانی صد درصد جابچاشده و فرازوفروز داشته باشد .

 

 نمونه میآورم که در گفتگوی روزانه هم چنین است: من همیشه مادرم را دوست داشتم و دور سرش میگشتم، چون پروانه بگرد شمع . چون مشت به مچ دست.

 

  گرچه مشت دارای احساس است ومچ دست هم ، امّا آن نرمی و مهربانی و وابستگی شیداگونه ی پروانه با شمع، ناگهان از بالا به زمین خورده  و دلنشین نیست. و شنونده و خواننده را بشگفتی هم وا میدارد و مرغ توان و نرماندیشی بنابجا پرمیکشد.

ولی اگر من در نوشته  یا گفتارم  بآهستگی فرود آیم و این فرود را با زمینه چینی همراه کنم دلشین خواهد بود. یاز همین دو گزاره ی بالا را که  ازخود نوشتم نمونه میآورم:

 

" من همیشه مادرم را دوست داشتم و به دورسرش میگشتم، چون پروانه بگرد شمع؛ و چنان با او دوست بودم که مشت با مچ" .   

 دراینجا خواننده با یک زمینه چینی کوتاه ؛آماده پزیرش زیبایها و نگارهپردازی و همسانسازی من در نوشته و گفتارمن میشود. گرچه کلمه "مشت ومچ " خشن را برای زیبایی سرایی بکار گرفته ام.

      این بخش را هم از سروده ی " مادرم  زیبا نشد" میخوانیم ودیگر به رضا فرمند تازیانه ی  بیشتر نمیزنیم که مبادا بگوید که پس زیبایی سروده ام کجاست؟ !

نه ؛ سروده اش زیباییهایی هم دارد . که دیگران درباره اش نوشته اند . ................

 

مادرم نتوانست

  سحری بیاموزد

پرنده‌ای بشود

و سحرگاهی

از پنجره‌ی مطبخ بگریزد

 یا

با شاهبال فرزانگی

از ژرفنای باورهای گَردآلود

تا اوجِ پژوهش و پُرسش

                               پَر بکشد

یکبار مادرم

هنگامِ مزّه کردن آش

دهانش را نمی یابد

قاشق بدست

سوی آینه می آید

و می بیند که سیمایش را

تُند بادِ واهمه کج کرده است

آنگاه

حیران به کنجی در مطبخ

می نشیند

در بخش نخست زبان زبانی شاعرانه است و فراز میابد ؛ هم از نماد زبانی و هم از نمادِ نگارهپردازی  که " مادر" به پرنده همانند میشود که "  زمینی"  نیست ولی ناگهان از مطبخ یا آشپزخانه سردرمیاورد و زمینی میشود و انسان .!!

 یا  اینکه کلمه های نرم و زیبای « پرواز، پنجره ، سحری، شاهبال فرزانگی» به ناگاه در سروده  زمین میخورند و  جای خود را به « مزّه ، آش ، قاشق، تندباد ، مطبخ » میدهند!

 بیگمان یکدست کردن زبان در هر سروده هنریست زیبا که باید پیروی کرد.

 

در سرودههای فرمند، همانگونه که خودش سخنهای فراوان در آنها دارد میتوان گپهای بسیاری زد و نوشته های  درازی هم نگاشت . همین بس است که چکّه ای از نی گفتارم چکید که بیش از این هم در خور خود نمیبینم.

 **********************************************

 

امّا نوشتم که فرمند بتازگی سروده ای بهتر بنام«  زندگی از پدرم نرنجیده است» سروده که جای  "آفرین خواندن " دارد .

 

 

 من سروده ی نوینی از فرمند در تارنمایشwww.rezafarmand.com بتازگی خواندم  که بیگمان؛ شاهکار وی میباشد. این سروده ی« زندگی از پدرم نرنجیده است » با اینکه اُفت وخیزهایی درآن هست ولی زبانی پخته تر دارد که بسیارنشان میدهد که فرمند دیگر آن کودکی نیست که زبان پیرو و ناهمگون داشته باشد وزبانش زبانی باشد که در هفته نامه ها ی چاپ بیرون از کشور و یا دیگر رسانهها خوانده یا شنیده میشود. اینجا دراین سروده ؛ خود فرمند است و دارد با زبان خودش مینویسد و دیگر "خودی" شده است. سبک و نگارهپردازی و همسانسازی  خودش را دارد وهمه ی هنرها را گویی در یکجا گردآورده تا بتواند شاهکاری نشان دهد و خواننده را بژرفنای اندیشه ای زلال ببرد و در اندیشیدن برای رهایی ،گریز از تنهایی ، رنجیدن از رنجبردن دیگران وبازتابهای گوناگون همیار و انباز سازد.

 

 

سروده با گزاره های رسا و بسیار سرودگونه آغاز میشود ....................

 

" پدرم به خاطره ها چکید؛

روی سکوت، هنوز نمناک است!

منظره ها از چشمش فرو می ریزد؛"

 

 اینجا زبان از زبان گویشی ، پیش و پا افتاده  و روزمره بیرون میرود و بال سرودگونه به تن خود میچسباند. و پرواز میکند . هم اهنگ و نرمی خود گزارهها و تکّه گفته ها  با هم سازگاری دارند . آغاز سروده  خودش پایان نامه اش هم هست . 

 

 

اومرغ گمان اندیشه را در این سروده چنان بپرواز درآورده که خواننده میتواند " نگارهپردازیهای" گوناگون امّا همرنگ ، کوتاه گویی نمایشی و داستانگونه را"  در نوشته اش ببیند.

 

در تک تک گزاره هایش؛ خواننده میتواند پیاده با کوله باری سنگین و جانفرسا، سوار برخودرو، دوچرخه و با اندوهی جانکاه و گاهی هم پرسان پرسان در کوچه و پسکوچه های تهران  در سروده که نمادیست از همه جای ایران با پدرفرمند برود و ببیند که بر مردم ما چه میگذرد….

 

در سالهای سخت جوانی

در سالهای بگومگوهای توفانی

در سالهای سایش های تلخ و فرساینده

پدرم را به خاطره ها بردم و رهایش کردم.

-----------------

نگاه کن بابا، این درخت انجیره

واین هم درخت مو که خودت کاشته‌ای

 

-------------

روزی که کارگران خیابانی،

تنوری را چون بریده‌ی چاه ‌یی

پنهان از چشم نانوای همسایه

به خانه می آوردند یادم هست

 

-----------------

پدرم نتوانست با نان دوست شود

و سخن های گرم و نرمش را دریابد

-------------

گرسنگی هراسیده‌اش، سر هیچ سفره‌ای سیر نشد!

 .....

 خانه‌ی تلاشش ایوان نداشت

 

پدرم................

  در گوشه‌ی اتاق، اینک!

زیر سکوتِ سفیدِ شمد آرمیده است.

 ---------------------

 

- «نام بچه های ملعونت چیست؟»

مغازه دار محله از مادرم پرسیده بود:

و شانه‌ی تخم مرغ و دلش با هم ریخته‌بود

- « مگر چه شده است؟»

«می خواهم ببینم که آیا در زندان

به درک واصل شده‌اند یا نه؟»

و به لیست اعدامیان روزنامه اشاره کرده بود.

 

«مرد! بچه هات در این محله امنیت ندارند؛

بهتر است که از این جا برویم»

-------------------

گریه ها، رفته رفته گرد می آیند

و مرگ را بیدار می کنند.

------------

پدرم چشم به راه مشتری ها بود که ما پَرکشیدیم

و رفته رفته چون کشتیی کز ساحلی

از کناره های نسلش دور شدیم

و او که مغازه را پوشیده بود

و چون موتوری در هیاهوی زندگی می چرخید

یک قدم هم نمی توانست بردارد؛

و از نزدیک نزدیک هم

صدای ما را دیگر نمی توانست بشنود

----------------------

در تهران، هر پایش را با احتیاط،

روی جای پای پیشینش می گذاشت

و پا به پای جسور و جوان ما نمی آمد.

می ترسید کز زبان فارسی بیافتد؛

و راه دشوار نان را در هیاهوی خیابانها گم کند

و با زبان ترکی‌دیگر نتواند آنرا پیدا کند

مرگ، یادبود هایش را یک یک مهر می زند!

-------------

 

 

مرگ، رویش را به سکوت چسبانده است!

  و نمی گذارد که سوگواری بیارامد؛ بیاندیشد

من چشم گوشها و گوش چشمهایم را می گیرم

----------------

روی هم رفته، زندگی از اینکه پدرم او را نزیست،

نرنجیده‌است!

 

پدرم به خاطره ها چکید؛

روی سکوت، هنوز نمناک است!   

 

من در اینجا فرازهایی از سروده را نوشتم .

 

این سروده ی« زندگی از پدرم نرنجیده» هم داستانیست سد در سد باورکردنی وهم نثر و نوشته ای همآهنگ و همگام، پراز اندوها وباورها.

هنوز هم درنیافتم که با این همه رنج  که " پدرو پدران "  در سروده ی "  رضا فرمند " برده اند، چرا وی  میگوید زندگی از پدرم نرنجیده  ؟ !

شاید هم با خوشبینی میگوید که زندگی همین رنج است که میبالد و بخود میآید که نابرده رنج، گنج وزندگی بدست نمیآید.

شاید هم میخواهد بگوید که با این همه تلاش جانکاهِ  پدر و پدران؛ خودِ " زندگی " خم به ابرو نمیآورد که بسیارسنگدل است. هرچه باشد سروده ای است خواندنی . یا شاید همانگونه که خودش میگوید از اینکه پدر زندگی را نزیست ؛آن هم  ازوی نرنجید.

 

برداشت نام از سروده هرچه که باشد میتوان در آن رگههای بسیاری از یک نمایشنامه اندوهبار را دید وآهنگی ازکاروانی راهوار را شنید که خونیاگرش دسته ای از مردمند که فرمند به جایشان نشسته و دیگران هم با زبانی خاموش به شنیدن کمین کرده اند.

 

 

 آقای فرمند ،هنرمندانه و آگاهانه وشاید هم گاهی ندانسته ازسر نازکیهای شاعرانه و سُرایندگی , ، سروده ای زیبا پیشکش خواننده کرده است .  چه زیباست که هنرمندی بتواند هرچه بیشتر از رنگهای هنری ، شاهکاری جاودانه بسازد که بگمانم، رضا فرمند گام بزرگی در این راه برداشته که برایش آرزوی پیشرفت و پیروزی  بیشتراز این دارم.

 

 د. ساسان ایرانپور

22/مهر/1386

------------------------

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 6:17 |

برخی از سرودها 

 

1- باز باید.......

 

 امروز مرا غمی گران گرفته است؛

 جانم ز آه سوزناک دل, زبانه میکشد آتش,

که یاد میهنم بهانه  از تن و روان گرفته است .

 

هنوز بدل؛ غم فراغ ,  بصد روش؛  گران میزند خَدَنگ,

ولی دوباره, سال نو, رسیدست درین فرنگ ,

بوی خوش بهار من, ز فرودین  دمیدست میدانم,  درون دَی, بسی قشنگ, 

دل از غمِ نگفته ها, آهی زجان گران کشیدست که آمدم زدستِ غم بسی بتنگ,

 

خون میچکد زچنگ دیو آدمینژاد, کنار کشورم ,

ز کشورم چه گویمت ؟ که از غمش , دل ترا نمیبرم . 

چه باید کرد؟

باز باید به لبخندی  , ترانه گفت ؛

 باز باید ز سال نو, بهر بهانه گفت .

لبخند باید زد , باز نگاه باید کرد؛

باز دو دیده را به آسمان باید دوخت؛

که آفتاب میرسد ز راه ,

نوری گرفت وگه, شمعی شد و بدیگران گاهی سوخت .

باز شبنم را که بر گُلی نشسته زنگ, باید دید؛

شاخه گلی که شسته خود به شبنمی , باید چید ؛

 

کنار سبزه و گل و گیاه که زندگی به تارو پودشان میدَوَد گَران ؛ باید بود ,

گمان نمیکنم  که با خوشی؛  درین میان, نمیتوان کنارشان نشست  و آرزو نمود,

غم از تن و روان خود بعاشقی, بزندگی , دمی زدود .

باز باید بود.

1-1-2006

 

د. ساسان ایرانپور 

 

2- خون را به خون مَشُوی

خونرا بخون مَشُوی، برین زمین که آدمی؛

در گور خود، نَخُسبد از نشانِ خونِ دیگری .

خون را بشوُ به آبِ زممزمِ گذشتِ آدمی ،

که در دل تو میرود، بجوی " آدمی شدن " چوباد تندِ صَرصَری ،

خون را مَشوُ بخون که آدمی، هنر به شستنِ گناهِ دیگران، گران کُند،

باوَر بُوَد مرا ؛ ز خاک و سنگ و سخره اگر کمی هنر کنی ؛

سیم و زرآوَرَی برون، به صد هنر، به زرگری.

 

گُمان به دل نمیبرم که " غمرسانی " خود، غمی دگر بدل نهد،

اَخمِ دلت فزون شود که دَرکَشی ، تو اَخم خود، زاَخم بد ز دیگری.

 

مرا بخوان ! بیا تو این سرود من، ترانه کن!

بعشق من بهانه کن،

بگو که با تواَم درین سخن یقین "بهمدمی"!

بخوان که چون خدا از " آن گناهِ آدم و زنش چو مهربان، تو بگذری!

 

بخوان که خون، مَشُو بخون !

زخم ترا دستی بکش به مرهم " گذشت خود " ؛

اگرچه زخم یک ستم ،  بجان تو ، گران شده، چو نشتری !

 

سرود من ترانه کن ! مرا که نه؛   به عشق من بهانه کن؛

کز آدمی ، به آدمی ،  تو بگذری. !

 

31.12.2006

 

 

3- " سفارش "

مرا با خود ببرباغ دل شادی؛ بَرَم از خرّمی با هم برافرازیم؛

ببوییم گل زباغ دل, گلابش ارمغان سازییم,

مگو نه؛  با من این گفته, سرودی کن, بگو آری!

 که بنیاد ازغم و اندوه؛ به فردای امیدِ خود,  براندازیم.

همه " کار " ست ومیدانم که نانت میدهد یکسر؛

ولی ازمن ترا یک پند؛  توشادی کن به فردا ما؛ درآغازیم.

 دل ما شیشه میماند که باید آشنا بودش؛

مبادا سوی این شیشه, بنادانی, دمی؛ سنگِ غم اندازیم

 

د . ساسان ایرانپور  

 

4-  مژده

 

خوش آن دمی ! که آدمی ز آدمی شنفته بود,

 که بار خود ,  زه کعبه نه ؛

ازاین جهان,  به آن جهان , رسانده ام .

خوش گفته آن صدای پاکِ آدمی؛

کنون برایتان , همه , کتابی خوانده ام ,

 

به دستتان به دوستی خدا, به صد رضا,  چراغی داده ام ؛

راه مرا  کزین چراغ و یک کتاب, فروزان اگر کنی ,

برگِ گذر به راه آدمی , بدستتان نهاده ام .

 گمره مَکُن ترا بسادگی , که من به این دو ارمغان؛  

 ترا دل بهشت آرزو, گران  َستاده ام.

 

خوش آندمی به آدمی ؛ رسیده ازدل خدا, بمهربانی  مژده ای !

که " بار خود "  زکغبه نه , ازین جهان به آن جهان,  برای تو, رسانده ام .

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

 5- نِگاه

درکشورم؛ شبی گران شده؛  نگاه من, پریشان فتاده است,

  چنان کسی منم که در شبی, بزیرِتندری خشن,

میان دشت گمشده , تنها, گران , ستاده است .

 

گاهی چنان گرفته ام درین میان که گویی شور زندگی,

 سربا شتاب سخت؛ بر بسترخواب خود ازامان نهاده است .

 

دراین شب گران منم که در پی تو میدوم خواب آلود؛

کجا تو خفته ای ؟ کجا تو مانده ای؟

 به من بگو که من امید دیدن ترا؛

درین شب پراز امید و بیم, هنوز, زکف نداده ام_

 

شب را به غم میبرم پگاه؛

بشنو! مرو بخواب!  یا خود مزن بخواب!

به آسمان, به صد امید میکنم نگاه,

که مژده ای مگر رسد,  زتو بمن, زراه .

بشنودمی مرا ! که در پی تو میدوم ؛ دوان دوان درین تهِ شب سیاه .

 

 

 

6- اَرمَغانِ خُون

 

خون مرا به اَرمَغان دهید بجان زندگی؛

 که جز براهِ زندگی نمی تپد دلم, دمی .

سروِ مرا به کوه زندگی نشان؛

که برسرش بجنبشی خبردَهَم,؛ خدای مهربان به بندگی.

زخون من درخت دادِ آدمی ؛ ز باغ کربلا,همیشه,  قد کَشد,

چه گویمت ز مرگ نازنین کسان؟ !  تو غم مخور!

که زنده کرده ام زخونمان, خودِ درختِ آدمی .

 

دهم محرّم 1385

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

7- اشک

 

اشک مراکه میچکد چون باران؛ ز دیدگان من یکسر،

ز مهر آن ستارگان چیده در شب سکوت ،

 زدامن امید من, برچین!

اشک مرا به خون آن ستارگان بشوی که در پگاه بهمن ماه ؛

 به د ستِ شوم اهریمن ،  شد ازجنون ، شمع آجین .

 

اشک مرا بشمُر به چکّه های شبنم ؛ که بر گل وگیاه ،  شب سیاه ، باریده ،

 زجان اشک من بشنوکه درغم آنان , به 21  آوا, زغصّه نالیده .

 

 اشک مرا برچین؛ به شوری کن آذ ین!

 بیاد آن یاران که در پگاه باهم ، به " همدمی " ماندند، بیادمان رفتند ،

که خود دل میهن ،  ز پایداریشان، بخود گران ،  یکسر، همیشه بالیده .

اشک مرا برچین !   به شُوری کُن آذ ین !

19   /11/ 1385

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

8- دو بوسه

 

میان باغِ دل؛ زشاخه ی یک گُل, بیاد تو تنها,

 دو برگ گل چیدم؛  که در دلم رویید ،  به مهرم از فردا،

رو برگ گل کردم ، دو بوسه با صد شور،

به ارمغان دادم ، دو چشم تو بگشا !

رو چشم خود بگذار تو بوسه هایم را؛

 بگو به من خوبست که اَرمَغان دادی,

که جشن و پاکوبی, شد از تواَم برپا .

 

تو بوسه هایم را  بیاد خود بسپار؛

که این منم بوسه,  تواَم دران پیدا.

 مرا بیاد خود, همیشه با خود دار؛

که این تویی در من ؛ خودم بتو شیدا.

چه روزی امروزست که روز " دلدادن"

خدا نگهدارت !  دلم چو یک چکّه, تویی چویک دریا!

 

14/02/2007

د. ساسان ایرانپور

 

9- شبپو

با چراغِ روشن ازدیدارِآن فردا؛

 میان این شب دیجورِ بس تیره, بدنبال تو میگردم,

ترا در جستجویم , هان! کُجایی که مَنَت آسوده, گم کردم.

 

منم تنهایِ گمگشته دلِ سنگین تاریکی؛

و فریادِ بسی پرشورِمن, اندام تاریکی, گران , همواره, پیچیده؛

منم از جان ترا خوانا ؛ نمیآید زتو, فریادِ این جانِ مرا پاسخ !

 

زتو ای گم شده ازمن! درین تاریکی پُردردم,

 بده پاسُخ مرا که اینک!

 پریشاندل, بیاد تو, درین تاریکی افسُردم.

 

شب است ومن بسی نَستوه, ولی نالان؛

 چه بس جویا, پی دلجوی میگردم؛

و ازهرسو, ترا پژواکِ فریادِ منِ شبپو, میدانم که میآید بگوش آسان,

منه درگوش خود پنبه تو دانسته, مشوپنهان!

که از نزدیک میآید نِدایِ مرغِ شب یکریز:

 که هان! دستی بچشمان تو کِش, برخیز!

 14/اسفند/ 1385

 

10- زلف آتشین

 

به زلف آتشین پر شِکَن که دل ز جان میبَرَدَم,

سِپُرده اَم  رنگِ کژی بجنبش و پریدنم؛

زَ آب و آتش وزَ خاک؛ مرا سِرشته اند,

ازاین سه پاک سِرشت من؛ ز آتشی گذر دَهَم, رَهیدَنَم .

من از گُل و زبانه ی پرازتوان او میپرم گران؛

که گویمت : نه خاکم و,  نه آبم و ؛ نه آتش, از جهیدنم.

 

مگو بمن که کارِتو؛ زدیده ی خرد , سَبُکسَریست؛

سَبُکسَرَم که نَگذرم ؛که بینی در خزیدنم.

 

 چهارشنبه سوری 1385

 سه شنبه/ 25/ اسفند 1385 

 

 

11-  یاد نوروز

 

یاد خوش نوروزی؛ میبَرَدَم سویِ او,

باز ببوی خوشش کرده بِدستم سَبُو,

گفته ببُوی گل و سبزه بخَر خنده را؛

میبرَمَت خانه من؛ بس! دگرازغم مَگو!

مهرِبهاران زده  دشت و دَمَن یکسره؛

عشق من وتو یکی گشته, مگویَم هَوو! 

خنده نشان بر لبان, شادی بخَربس گران؛ 

تا که زکین جان دَهَد برتوو نوروز, عَدو!

 دشمن نوروز من, چاقوی غم بر دِلش !

سبزه گِرِه زَن ؛ بیا, مست ومَلنگ سوی جُو.

عشقِ تو بسپُر بدل همچو خود فروَدین ؛

غنچه کنی زندگی, مُردگی هم زیر و رو!

پَرتَم  واَز شعر نو؛ شعر کُهن گفته ام,

شِکوَه مَکُن از کسی؛  کُومیروَد با سَبُو !

 

ساسان ایرانپور

نوروز 1386

 

12- " زمزمه ی غم "

 

غم ترا در دل, همیشه میکنم هان دوست!  به زمزمه شادی,

 که من  به خود ماندم ,  تواَم پَیَش خواندی .

 مرا که با دوستان , به دانشم نمیدانم که از چه ویرانم؛

دمی به مهر خود, روان کُن آبادی.

من آرزو دارم, بیاد خود که نه؛  بخود ترا یَکدَم, دوباره بازآرم ,

به پُرسشی پرسم  که رستگاری را, دل کدام آیه, به ارمغان دادی؟

28/اسفند/1385.  

د. ساسان ایرانپور

 

13- شب بیداد

ز چشم من پریده خواب واندر تن؛ نمانده هیچ آرامِشِ؛

زهر سویی؛  بآوازی برای من ,  نِدای مرگ میآید بصد خوانش ,

خودِ مردن تو گویی میبرد مارا بآسایش ! 

 

شب است و یکسره؛  دلها گران تاریک ،

و شور وشادی مردم بسی نازک, چو نخ باریک ,

خموشی یک هنر گشته ؛ بآسانی, در هر خانه میکوبد بس آهِسته,

 

دلیری مرغکی گشته ز بند سینه ها آسوده بس رَسته,

نمیدانم چرا ایستادگی از ما؛ کنون رخت سفربَسته؟

 

بگوشت میرسد هرجا منم نوکر ؛ منم چاکَر که بیدادی!

تو جایت خوش! بسی پاینده باد, ارچه؛  بجای دیگری بیهوده ایستادی!

 

شب است  و این شب بیداد میدانم که ای یاران!

 بسی سنگین سنگینست, میدانم؛

دل نرم امیدمان ؛ میان این شب بیداد افسُرده ست، میدانم؛

 مرا با تو گران مرغ  خرد افتاده اندر دام، میدانم

پگاه خاموش از آهنگ آواز از خروسان است ،

دل انسان در این خانه پریشان مانده غمگین است ، میدانم

ولی مهر پگاهِ روشنِ بهروزی فردا؛

 خودش بسیار شیرینست و این آواز میخوانم: که برخیزید!

 

شب بیداد میدانم که بیم مرگ میآرد,  پیام مرگ اندرمرگ ؛

ترا با من بسی بیگانه میدارد,

و سنگ سخت نومیدی ؛ زهرسویی بما رگبار میبارد,

ولی در خفتگی مُردن, بسی ننگین نگین است؛  میدانم .

زنو آواز میخوانم : که برخیزید. برخیزید !

 

 چرا با من نمیآیی؟

 چرا با من دل این شبگه تیره؛  بسوی روشنایی ره نپیمایی؟

 چرا با من نمیخوانی تو آواز یکی ماندن ؛ 

به آهنگِ  " شدن " آغازِ فردا را؟

 چرا با من نمییابی ره فردای پیدا را ؟

 

پگاه ما پسِ این شب شده پنهان؛

و میخوانم پی فردا؛ گران از دل , هرآن جویای شیدا را .

 

بیا  با من!  بیا ای دوست همراهم که من شبپوی شبگاهم,

 و اندر این شب تیره,  بفردا, سخت در راهم.

تومیسوزی ؛ درون سینه ام غوغای تو مانده,

ویاد تو مرا اندر شبم دریاد, آوه! گریبانگیر صد آهم .

 بیا با من ! بیا ای دوست همراهم !

 

29-01-1386

 

 

 

 

14- چی !

 

در آسمان امید من ستارگان  " چی " گرفته است ؛

چشمم براه نشسته که مگردَمَد ستاره ای  که بپرسمش»

ترا که نه,  دَمِ ترا,  بگو بمن؛ چرا؟ چِسان؟ کی گرفته است؟

اشک مرا زغم به آب میشویم و به دیگران میگویم؛

که خوابم از خستگی ربوده بود که شسته ام رخ مرا به چاره ای ,

اینکه نگویدم کسی که در بلندای امید تو, نمانده یک سِتاره ای .

  شرمم خودش دردی شده  بجان من کلاوه است ؛

پندم بده که درد خود دوا کنم دمی بیک اشاره ای.

امید من که به آه  دودی شده که بدیدگان من پرده فکنده سخت,

مرگم بده تو ای خدای من! که کس نگویدت درین میان چه کاره ای.

مرا که مهربان به صد امید آفریده ای,

  پندم بده  چرا ستاره ی امید من, درین میان " چی" گرفته است؟

من عاشقم هنوز که خود بدانم ازچه خود بدست نومیدی فتاده ام,

شوراز دلم زدوده شد، شوق مرا بدست باد نومیدی نهاده ام .

من زنده ام ، خوشا به صد امید نشسته ام .

      

02/02/1386

 

15 - بازگویی

 

باز میگویم به آه  کز درد مینالد گران؛ گویی، کسی در سرزمین من ،

 کنون، زنده نمیباشد که انسان را بسنگ اَی آه !

 درون چاله میکوبند، آسوده.

 

همه در مرگ پنداری؛ بفردا ازدل امروز، آهِسته، گران باری بکُول بستند بیهوده،

واز پندار نیکو آه ! بصد ترسویی  وه ! رَستند فرسوده.

 

دل مردم درون سینه ها گویی که یخ کرده، همه مرده ،

  همه آهودلند انگار ازهرسوی آشفته ؛ دَرِ یاری بسوی همدگربستند اینگونه.

 

 دلی زنده اگر باشد درین میهن؛  نمیباید دلی پرپر شود در خاک؛

نمیباید نشست و دید دربندی؛  نشوریدو نشد غمناک.

نمیباید به انسانی زد از دستور پنداری  بسی بیمار،

و خود را نه ؛ بسختی آدمیّت را، گران،  آزرده کرد وخوار .

 ترا اینک دوباره باز میخوانم، باز میخوانم :

ترا از خاک سستِ مُردگی، اینک ، دل این خاک !

بسوی آسمان آدمیّت  با دوصد آواز میخوانم :

ترا ازمن به پنداری مکُن بیگانه  بس تنها! 

که من با تو ،  ترا پندارنیکو میشوم یکجا،

ترا با من نوای مِهرمان درآسمان آدمیّت میسُراید نغمه ای زیبا_

و میخواند بآوازی که این پیغام انسانست آدمرا.

 

ساسان ایرانپور

05/ مرداد 1386

 

16- گریه نامه

سخن، مرا امشب؛ سرود یک گریه است،

 بیاد یارانم؛ بیاد آن یاران،

که بیکفن درخاک،

نه خاوران تنها،

 که درهمه ایران، بخون خود خفتند،

سخن ،  مرا  امشب ؛ سرود یک گریه است

که از دل میهن، برآورد فریاد که این همه یاران،

  به میهنم هدیه است.

سخن مرا امشب چو نی لبک نالان؛

خوشا دل ازشادی، بمهرشان امشب، زعاشقی ویران .

من ازغمی گویم که آتشی گشته که جانمان سوخته،

 تواَی بخون خفته! برآ که سرگشته، وطن بصد دیده،

بهمرهم امشب، بتو نظر دوخته.

 

سخن مرا امشب به گریه مینالد؛

بیاد یارانم زنای دل هردم بسختی میبالد.

من امشبم آونگ بچُوبه ی اندوه ،

که رج برج یاران، بخونشان غرقه اند، بعاشقی نستوه ،

نه خاوران تنها؛ که در همه ایران، بگورشان انبوه .

من امشبم ویران به چوبه ی اندوه.

خوشا بدل دارم ندایی بس گویا،

 که ای دل غمگین گران بپا چون کوه !

ساسان ایرانپور

15/شهریور/1386

 

17- اندوه

 

مرا برخود زجان فریاد میبارد گران اندوه،

اینک آه !  

 که خون آشام سرمستی؛

گرفته تیغ بیدادش گران دردست وایستاده کنارم,

 سرکشان درراه،

مرا فریاد زخمی میکشد آوازبس جانکاه.

 

مرا « ایستادگی » گویی؛ گران گفته زبُن بدرُود؛

که این «از جان بخون تشنه» کنارِ من بخود آسود.

 

مرا فریاد جانسوزم زنای تن؛ بسی، همواره میبارد،

شگفتا ! دل درون سینه ام گرم است ومیلرزد، وََ مینالد،

زغم که نه؛ زخشم خفته اندرخود، نمیدانم، که شاید هم نمییارد.

 

 زمن بشنو؛ مرا بشنو !

 مرا فریاد یک خشم مقدّس میبردهمواره اندرکام؛   

ز رسوایی که من با خود زبیگانه ،  بسی بیگانه تر مانم ،

مرا بشنو بفریادم که اندوهم بکامش میبرد آرام.

منم فریاد یک گریه که بغضش خفته درسینه، بسی گمنام.

 

مرا فریاد اندوهی کلافه کرده، میگریم؛

 تو گویی این خود من بسترش مرده،

که آسان دلقک مستی مرا با خود گران برده؛

چو زندانی، گروگان تا دل شهری که مردم با دهانی پر زخنده-

 یا گِلوپرکرده ازفریاد وایستاده پی دیدار،

ومن هردم، بخودافتاده میپیچم بدردِ خود، چو یک بیمار.

 

منم فریاد یک دردی که در جانم ، شده چون خوره ای انگار؛

منم فریاد یک اندوه ، ندای کینه ای خونبار..

7/مهر/1386

 

18-

 

گل وسبزه ، دمن و ژاله و باران ونسیم؛

همه از یاد تومیآردم اَی یار قدیم،

شب مهتاب بهاری دم گلباغی بزرگ،

باُمید تونشینم که بیایی برویم.

رهمان سوی پگاه باز بُوَد همواره ؛

منشین کزسردوستی بپگاهان برسیم،

همه جا گام من از دوستی تو پیداست،

 بگو درراه دل ازجان بخدا سربدهیم

شب و نومیدی به هم گاه بسی همراهند،

به امید تونشینم که زشادی برهیم.

خسته از ماندن در راهم و ایراد مگیر!

بگو من آمده ام تا برهایی بدویم.

منم و آرزوی شادی ودوستی همین؛

تواگردوست شوی، سنگ بدشمن بزنیم.

10/مهر/1386

 

19 -

گل وسبزه ، دمن و ژاله و باران ونسیم؛

همه از یاد تومیآردم اَی یار قدیم،

شب مهتاب بهاری دم گلباغی بزرگ،

باُمید تونشینم که بیایی برویم.

رهمان سوی پگاه باز بُوَد همواره ؛

منشین کزسردوستی بپگاهان برسیم،

همه جا گام من از دوستی تو پیداست،

 بگو درراه دل ازجان بخدا سربدهیم

شب و نومیدی به هم گاه بسی همراهند،

به امید تونشینم که زشادی برهیم.

خسته از ماندن در راهم و ایراد مگیر!

بگو من آمده ام تا برهایی بدویم.

منم و آرزوی شادی ودوستی وهمین؛

تواگردوست شوی، سنگ بدشمن بزنیم.

10/مهر/1386

 

 20 - همراه

منم با توبسی غمگین ؛

منم با تو یکی همراه، گران کنج سیهچال ستم دلگیر،

منم با تو دران کنج «اوین»  ازچکّه های خون، بتن آجین.

منم همراه تو فریادی بیبرگشت؛ یک فریاد،

که میپیچد به تاروپود جان مردم نامردم بیداد،

که میگوید:« منم فریادی از یک دادِ دلخسته ،

به بند تو، ولی آزاد.

منم اَی «یاراندرجوی خون غرغاب در زندان» ترا همراه،

 ترا همراههم و همپای میمانم ؛

ترا از این دل تاریک شب پرزور،

زدل خوانا به آهنگِ « شدن»  با کشتی همراهی میرانم.

منم با تو!

منم با تو؛ گُمان بَد مَبَرازمن که ازتو دورم وبیدرد،

ترا درخون نمیبینم که چون سروی، به« آزادی»

کنون جانانه ایستادی ، گران، بیباک، در« آوَرد ».

منم با تو دل اندوه بس جانکاه،

درین بیداد بیجان تا پگاه همراه !

 

2/ آذر/ 1386

  ساسان ایرانپور

 

 

21 « ترا همراه میمانم »

 

ترا دیدم که تن آغِشته اَندرخُون و اَندرزخم بیدادی،

مرا از دل برآمد آهِ جانگاهی بتو؛ جانانه  فریادی،

بتو راز مرا پنهان نمیدارم :

 میان ترکش فریادهای من ، بگوش آمد چه آوازی !

خروس این شب بیداد میخواند گران یکسر؛ چه مینالی:

که نزدیک خروسخوانست وشب گریان،

ومن دیدم گل وسبزه ، همه در باغ این میهن گرفته شبنم شادی،

تو میبینی دم دیگرپگاهان را و میبالی به «آزادی » .

  

 

دلم میگرید از اندوه میدانی « تو ای آغشته اندرخون خود در بند » !

منم همواره بالین تو با یک آسمان لبخند ،

مرا با خود مدارا کن که دل دارم ترا ،جانانه صد پیوند.

 

منم یاری که بربالین، کنار تو، نشسته تا پگاه همراه؛

منم آواز دلانگیز تو یکسر، بتو آرامشی گویا ،

ترا همراه میمانم که تا آندم بماند یک ستاره در کنارماه.

ساسان ایرانپور

 

 

 

22–   تویی بیداد و من خود داد

 

من آهِسته ؛ خوش و پیگیر و پیوسته ، ترا اَی شُومی  بیداد !

نخواهم ماند آسوده ،

 مرا از تو چه آسایش؛ ترا یک دشمنی  پیدا ، مرا فریاد ؟

منم فریاد بیبرگشت ؛منم خود داد .

منم فریاد یک مردم ؛  به ره پویا " فردا "  را ؛ رهایی را منم همزاد ،

منم از او گران از دل ، یکی شیون که مینالد:  تویی ویران ، منم آباد.

 تو در اندوه خود خواهی  کلافه  شد ؛

من از هر آرزو در دل، کنم صدها امید آزاد ،

وازاندیشه مییالم منم بس شاد .

 

منم در خود ، بیک جنبش گران پویا و جوینده ،

 همه سبزم؛  خودم زنده  ، چه روینده !

 تو در مانده  ، بگردابی روان مرده .   

ترا بر تار و بودت میشوم خوره ،

ترا میندازم از ریشه ،

زتو خاکستری سازم ، دهم برباد.

 

منم در دست با داسی  بسنگ پایداریها ساییده ؛

درخت بی برت را میکَنم از ریشه وبنیاد ،

 مرا باور نخواهی کرد ؛ باور کن . تو ای « بیداد » !

 گران بر روی مردار تو خواهم کرد از شادی، تل و پشته ،

ترا فردای تو چون کف ، بروی آب افتاده ،

 منم هر دم ترا درگیر و در پنجه ، گران دشمن، بفردایم چو دلداده.

منم یک یاد ؛ منم آباد ، منم اندر پی آن "  خود "  که میسازد مرا آزاد .

 

 ساسان ایرانپور

25/ آذر 1386

 

23 - اشکم

اشک من شعرمرا ؛ شسته به اندوه گران با نفرین،

که ترا دید ه ی من دیده پی یار تو در بندِ اوین .

آه من  در پی  او " مادرنازم " که نشسته آنجا ؛

 تو بدانی ؛ بنگاهی ، بصدایی ، میرود تا پروین .

تو مرا در خود اشکم  بنگاهی که ببینی گویی :

پسرم ، چون پسرم ،  گشته  به آتش آجین ،

تو مگو چون پسرت نیست کنارت تنهایی ،

بخدا هست ترا ؛ بس پسر و دخترکان صد دوجین .

تو مرا نزد خودت چون پسرت دارعزیز ای مادر ؛

که زاندوه خورد سنگ ستم ؛ دشمنکِ بدآیین .

من کیم ؟ لیک کنارتو شدم یار تو چون فرزندت ،

که مرا همره او، همره تو، کرده  " ستم پیشه " کمین

من؛ نه آنم که ترا پند دهم ، لیک من و تو باید ؛

بدوصد شادی، ازین شب برویم ، رسته ، همین.

ساسان ایرانپور

26/آذر /1386

 

24- بازخوانی

 

من  ؛ ترا در شب تیره ،  بچراغی میخوانم ،

که ترا راه بچاه ؛ شب  تیره ، نبَرَد آسوده ،

من ترا سخت بفردا  بنویدی میخوانم ،

که ترا «  دیوکِ نومیدِ ستم » ،

توی این دشت پر از دلهُره و چندرنگی ،

بسرابی نکَشد  تشنه  دمی  بیهُوده .

من ترا باز به « هوشیاری » گران میخوانم ،

که زَر دوست همین کشور پاک تو و من،

بدروغ تو نگیرد دوده .

با دلی باز و رُخی شاد ترا میخوانم ؛

که بزنگار گناه ،  بدروغی نشوی آلوده !

من ترا همره این دسته ی یارا ن بپگاه میخوانم ،

که بگویم به همه «  یارو » شب تیره بهمراه بوده " .

28/آذر /1386

ساسان  ایرانپور

 

--------------------------

 

 

25-   " یاد تو "

 

 

 

من ؛ گران ، رنجه ،  بیاد تواَم اَی رفته زما ، پیوسته ؛

که دل سوخته ام نزد گل لاله  ترا برجسته ، 

یاد من مانده بسی ، آه  ، سر پلّه ی زندان در شیراز ،

بصدایی ؛ تو، گران ، گفتی بما خندهکنان با آواز :

که منم  « یاد همیشه »  چو « روان » در پرواز ،

که بخواب همه اتان خواهم شد ،

مخورید غم که رَوَد این شب دیجُور و دراز !

 

 من همان یار تو و یاد تواََم  دلخسته:

  گفتی بدرُود و همه در پی تو بس نگران در زندان ،

تو ولی با دل وابسته بمردم رفتی ، آسان ،

 که بآغوش بگیری تو چو پروانه گل آتش مرگ ،

دل زندان ؛ سر پلّه ، بنگاه یاران . 

 

 من؛ بدان ، یاد تواَم با دل پردرد چُنان ؛

که بتن زخم گران داشتی ورفتی زما خندهکنان.

من ؛ ترا خواب خودم داشته ام  پیوسته ،

 بنگاهی ، گل سرخی که گلابی میزده برایران..

 

من گران یاد تواَم ، در همه آن ، تو آنی؛

تو ؛ گل ، ای نوزده بهارم !  نرَوی از یادی؛

که دل پاک همه  " یاد ترا " در یادست ،

که خود " عشق " چومرغی و توهم صیّادی ،

من چنان  یاد تواَم ، آه ترا وابسته ؛

که پگاه پشت رخ روز ، گران پیوسته.  

 ساسان ایرانپور

2/ آذر /1386

( بیاد زنده یاد اعظم صیّادی جهرمی در زندان عادل آباد شیراز )

 

 

 

26 - "  ترا همراه  خواهم شد

ترا همراه خواهم شد . ترا همراه میمانم ؛

ترا من رخش همراهی ، بصد کوشش، گران ، پیوسته ، میرانم،

ترا از آن دَرِ زندان ، گران بسته ، به خود آرام میخوانم :

صدایم کن !

ترا تا آن دل سنگین زندان تا اوین یا قصر همراهم ؛

 صدایم کن تو آهسته ، پیامت را بده از جان که میستانم .

پیامت را بده آرام ؛ به خانه میبرم از دل پیامت را ،

که مادر یا پدر گوید فلانی ! وه ! چه میگویی که میدانم.

صدایم کن ! ترا همراه میمانم .  "

ساسان ایرانپور

7 / دی /1386 

----------------------------------

28 / 12 /2007

 27 -

میرسم  اینک بسوی روز دیگر سال نو وه ! این دلم ؛

 میبرد اندوهگین، آهسته  جانم را بسوی میهنم ،

 با صدای توپ اینجا ، بازی با آتش  که مردم میکنند،

 یاد نوروزم رسیده ، شاد و خرّم ، شادمانی میکنم ،

شادم و خرّم ولی دارم میان دل گران یک آرزو ،

تا کنم با سفره ی نوروز خود پاکیزه این چشم ترم .

چشم اشک آلود من ؛ دیگر !  نمیخشکد چرا ؟

خاکی از آنجا دهیدم با نسیم فرودین ،

   تا که بردارد مگر دستش دمی از این سرم .

ای شما یاران آزرده چو من خانه بدوش !

یک صدا آواز رفتن سرکشید اینک همه با من مگر؛

دل بسوزاند خدای میهنم گوید که آواز شما را، من بیک جو ، میخرم .

من بیاد یار میهن دل بفردا میبرم.

ساعت 00

1  /  1 / 2008

 

 

28 -  " پرپرک "

 پرپرک ای یار من در این شب تیره دل دوری بگو؛ 

کآمده  ؛ مژده ترا اینک مرا ، مهتاب شد ، مهتاب شد.

 

 دل گرفته  وه  مرا بس این شبم چادر زده ، ای پرپرک !

چشمه ی دل از سر اندوه بسی مُرداب شد ، مُرداب شد .

زیر گوشی با من دلزنده گو ای پرپرک که اینک مرا،

 بس گران ترکیده دل ،  وه !  آب شد ، وه آب شد .

پرپرک  ای  یارمن  تو در شب دیجور من ؛ با صد شتاب،

 مهربانی کن ، بگو " سویی "  کجا دیدی بگو؛

 دست و پای جان من از  دلهُره درخواب شد ،  در خواب شد.

پرپرک ای جان من! یاران همه گویی که خاک مرگشان پاشیده اند .

 وه ! سراپایم گرفته ترس تنهایی  که بس  دلمردگی  خود باب شد ، بس باب شد .

 پرپرک  ای جان من  ده مژده ام  " سویی "  ترا  آمد بچشم ،

من دلم ای پرپرک  از روشنی به " روزنی " بیتاب شد ؛ بیتاب شد .

پرپرک ای یارمن تو؛ درمیان این شب بیم و امید ،

پاسخم ده  ! پاسخم ده !  شب  مرا در جوی اشک آرزو میراب شد ، میراب شد .

 پرپرک ای یار من گو کآمده مژده ترا مهتاب شد؛ مهتاب شد ...

 ساسان ایرانپور

1/1/2008

 

29 -  " درنگ "

ترا با من اگر کار و نیازی نیست ؛

درنگی کن که دل آزرده میگردد .

 درنگی کن کنار من ، که میدانم درنگ تو ،

 مرا دنیایی دلداریست ،

مگویی نه ؛ که دل  تنها ، درون تن ،

 چو یک تنگی دل دشتی، دل گرما، گران خالیست ،

مرا با تو درنگی کن که  جان در این درنگمان ، نهان جاریست .

درنگی کن  که جانم در امیدی سخت ،

به " تک تک " هر دم از سینه که میخیزد پی یاری ، بهمکاریست .

درنگی کن دمی با من  ترا گرچه زمن کارو نیازی نیست .

ساسان ایرانپور

15 / دی /1386

 

30 -

  " من شما را ز دل بند اوین دیده بودم همواره ؛

که به اشک خودتان "  سُفته "  مرا سخت و نهان داشته اید،

اشکتان ریخت چنان ؛ جوی بجو پیوسته ،

که  زر مردممان با  خون دل کاشته اید،

زشما بوسه ی من شرم نموده ؛ سرخ است ،

چو شما پرچم آزادی ، گران ، دیده ، برافراشته اید...

 به نیاش  چه بگویم که شما با همه ی تنهایی  ،

 دیده بودم شب یلدا به " دروکردن "  آزادی و عشق،

 بَرِ زندان، سر سفره ، همگی میوه سر میوه  ، چه انباشته اید !

 من شما را  ز دل بند اوین دیده بودم همواره . 

 که به اشک دلتان "  یاد مرا "  داشته اید.

ساسان ایرانپور

16 / دی / 1386

 

31- باز میخوانم ..

بازمیخوانم  ؛ بازمیخوانم بان  " آوا  " ؛ به آن ” سویی ” ،
به راه آدمی  مستانه میخواند گران مارا ؛
چراغ ” آدمی ” باید بدست آسان گرفت و رفت ،
راه بازست و چنین ” سو یی
بآنجا میبرد ما را به ” نیکویی،
به ” آنجایی ” که ما انسان اگر باشیم ،
کنار هم بیارامیم ، چه آسوده به ” یکخویی ،

چراغ ما ؛ به این دیو شب بیداد ” واپسرو
دل ایران صد پیشرو ؛ فروزان میشود ؛ آری، باین زودی ؛

بخوان با من ! بخوان با من ” نیایش را،
که با یاد بشر گویم :
که تو با من روان بودی .
بخوان با من !بخوان با من که میدانم ؛
ترا با من نمیباید فرا گیرد دمی، این دیو ” نومیدی

17 / دی /1386

د . ساسان ایرانپور

 

32 –  گل یخ

گل یخ نام منست ؛

که زیخ  آمده ام .

همه جا سرد بود و یخکرده ؛

بگمانم که ازآن سوزش سرما هنوز یاد منست .

بین آن سردی که من چشم گشودم بجهان ،

زیر گوشم همگی ، همگی با دل پر درد  و گران ،

بامیدی ، بنگاهی ، بشتاب از دل و جان ،

یکسره گفته بودند ای گل یخ !

که زمستان میرود افسرده،  

میرسد روز بهاری به دو مه، غمزه کنان،

که همه زندگی درکام منست .

 

 همه این آرزو را ، که برای گل یخ کرده بودند آهسته؛

 بنگاهی همگی ؛ بخدا ، دود و شد و رفته بهیچ پیوسته .

 منم و این دل یخکرده ی  من ؛ دیگر هیچ  ، گل یخ نام منست ؛  

که زیخ آمده ام دلخسته،

همه، من ، یخزده ام ، چه گران یخ  بر و بام منست .

که دل یخ شدم  و رُسته  گلی تافته ام..

چه کنم  آمدنم در دل یخ بود و همه در سردی ؛

به بهاری خوش و خرّم چه گمان بافته ام ،

همه چی بخت  شد و نام گل از یخ  بدمی  یافته ام.

نرسیدم به بهاری مکنید سرزنشم ؛

 که چرا با گل خود در دل یخ ساخته ام ؟.

ساسان ایرانپور 23 / دی / 1386

بیاد سالگره ی صدیقه . م. ن

 

---------------------------------

33 -  منت همراه میمانم ؛

 

منت همراه میمانم ؛

منت همراه ، دل این راه ، گران آواز میخوانم ،

 منت با شور آشفته که از سینه ؛  بفریادی ،

بسوی آدمی همواره میخیزد ، براهِ روشن فردا ،

 گران ،  رخش  " شدن  " آسوده میرانم.

تویی با من ، منم با تو ،  مگو تنها در راهم ؛

که من اندوه در اندوه میبارم.

مگو هرگز که در "  رفتن  "  شب بیداد  تنهایم.

 مگو بیداد آسوده درون خانه و من خانه بردوشم،

 که از صد شور و آوازت ، شنیدستم  :

همه این خانه ی خودکامگان  ، ای نازنین جانم !

" که از بنیاد ویران شد ، همین فردای نزدیکم ،

تو با من گو که این پیغام  روشن را مگو ، چونکه خودم نشنیده  میدانم .

ی

 د. ساسان ایرانپور

 " به پشتیبانی از کارهای مردمی  « نارنین افشین جم » از کانادا "

 

34 -  ناله

 

من از یک " عشق " مینالم که در زنجیر افتاده ؛

من از این عشق سرگردان ،  به آه سوز دل همواره مینالم ،

که خود را نا آشنا شاید به زندانبان پناه داده ، 

 

من ازاین " عشق همچون دل بمن نزدیک " و اندر خود بسی افتاده آزرده ،

نمیدانی که چون پیوسته  میزارم ، ولی افسوس و وا دردا !

مرا باور نمیدارد که  اندرراه فردایش  گران شیفته ،

 دوچشمان را بدر دوخته،  بره مانده.

 

زبان دیگری شاید ، گمان من چنین باید ...

که من درهم بریزم ، یک به یک ، آری ؛ الفبای سخن ازعشق گفتن را، 

بیاموزم دگرباره الفبای به این دلبر " دلی از جان سپردن "  را،

بخوانم با زبان آشنا من این دلآزرده  که در زنجیز افتاده ،

وچون بیگانه ای با من ، و با چشمان ناباور،  مرا بس خیره ایستاده .

 زبانی دیگری باید کنم آغازو بگشاید گران راز میان این دو دلداده .

 

35 -  ابراهیم  

چو شنیدم که ترا مرگ به آزادی داد ؛ ابراهیم !

گریه ام خود پی گریه ، چه ؛ به گریه افتاد ! ابراهیم !

نه ز اندوه تو من ،  آه ! که من زنده ام و تو رفتی؛

 که صدایی زگلو میترکد ، مرگم باد ، ابراهیم !

تو زکُردی و منم گیل و دگرمرد بلوچ یا ترکی،

همه از درد همین میهنمان در فریاد ، ابراهیم !

تو دل بندی شبانگه ، به زنجیرستم رفتی ، خوشا ،

که منم با همه ی مردممان تابه پگاه در بیداد، ابراهیم !

به همان آخ توکه در دل زندان زشکنجه کردی ،

چه بگویم زپَلشتی نشود رفتنمان بی فریاد ، ابراهیم !

بسر پاک همین میهنمان صد سوگند، میباید !

که ترا مژده دهم ازخود آزادی به دیمه ، آزاد ، ابراهیم.

بفغان میگذرد روزو شبم در پی تو گوکه منا ل ؛

که بشواز پی آزادی بسی هردم شاد ابراهیم ،

چه بگویم که مرا دانش پنهانگویی نیست،

 زمنت مژده که این خانه شود زود، آباد ،ابراهیم!

 

29 / دی /1386

ساسان ایرانپور

"  به یاد زنده یاد دانشجوی کرد ابراهیم لطف الهی در زیر شکنجه "   

 

 

 36 - شادینامه

سال نومیرسد و شادی بغم در افتاد ، میدانم؛

میدانم ،

کارمان میگذرد غم مخوری ازبیداد ؛ ای جانم ،

من بسی سال گذشت از سرنوروز بغم  ساخته ام ؛

ساخته ام ،

 چه نشینی که بگو شادی گرفت  آسانم ؛

آسانم ،

چه کنیم زندگی از شادی بماند بجهان  پیوسته ؟

بدل شادی بگو شادم و باخویش تو هم پیمانم ،

تو مرا درپی نوروز بصد شادی بخوان  با صد شور،

که به نوروز ترا سال دگر سوی خودم میخوانم ؛

 میخوانم .

با چنین آمد و شد مورغم از درد خودش در لانه ست ؛

 ویرانه ست ،

تو مبادا که بگویی  همه درد ست و من اندر آنم.   

من و تو زاده ی شادی  ز« آهورا مزدا » با نوروز،

میرویم تا بنهیم  سبزه و سیب  و سمنو برخوانم ؛

برخوانم ،

 دم این سفره من ازشادی بدان  پیروزم همواره؛

بگو همراه تواَم ؛  درد وغم از خانه ، گران ، میرانم ،

میرانم ،

به امیدم ننهی تا برود روز بهاری با نوروز،

که ترا سیزده بدر دشتی  بخود  یکّه  نهان میمانم ؛

میمانم .

 

 

   29. 12. 1386

ساسان ایرانپور

 

37 - « آوای زندانی »

 

آوای زندانی
من دل بند اوین گرچه دلا زندانم ؛
زندانم ،
نغمه کن نوروزمان را که گران، خواهانم ؛
خواهانم.
بسر نوروزمان از چه خورم سوگندی؟
که سراپای گران، پشت در بند اوین، مهر ترا میخوانم ؛

خود نوروز شنیدم که تو با سفره ی نوروز و همه دلبندان ،
میزنی چادر غم تا بکنی شاد ، دل ایرانم ،

چوبببینم دم زندان تو نشستی با نوروز ؛
بهمه مهرخدایان که بدلها افتاد ،
نه که یک سال ، بصد سال ، دل بند اوین میمانم ؛
تو زمن گوش کن این شور که دارم در سر ؛
بتو آوازی گران از دل این بند اوین میخوانم :
که بده دست ترا در دستم ،
که مرا درد ستمگر میرود از جانم ؛

تو مبادا که بباری زغمم اشک ترا در نوروز !
یاد من باش که من ” رخش توانمیرانم ؛
میرانم.
مخوری غم که مرا ترس گرفت از زندان ؛
 آزردم ، دلتنگم ؛ میترسم ، میدانم ؛
تو گمان ، لیک مبر، ترسو من از زندانم!
شده ترسم که چسان گور کنم سال دگر ، دربانم !
دربانم .

29/ 12 / 1386

ساسان ایرانپور

 

38-  غمگینم

گفته آن مردک بیداد ترا با پسرت " بی ادبیست » ؛

غمگینم ،

ای پدر! کاش که میگفتی مرا با  پسرم صد ادبست ،

دردینم ،

که تو برمیزمن و مردم من ، دزدی نشستی با زور،

گستاخی !

پسرم گفت که هان : مردم ایران بشما بس ستمست !

 میمیرم ،

 پدر ای جان پدر ! کاش گران میگفتی :

من اگر نیست گنه ؛ سجده به این جان پسرخواهم کرد،

 با صد شور،

که ادب بُود و پی مردم خود رفته اوین ، چون عسلت،

 شیرینم .

نکند، جان پدر؛ آن پسر با « همه چیزم » بستمگر پرخاش ،

میدانم ،

 مگر ازمهر و ادب شعله در او ؛  در پسر م ،  پر اثرست ،

میبینم .

 

من، به این باغ گُلی کز ادب و دانش خود کاشته ام ، شادم بس ؛

تو مگو میوه ندارم ز چنین باغ که بس پر ثمرست ؛ میچینم.

 

ساسان ایرانپور

7/ نوروز /1387

 

« برای پدر دانشجوی زندانی در اوین »

( پدردانشجویی بنام اخمد قصّیابان در تهران به دیدارخود و همسزش با سعید مرتضوی، دادستان تهران، اشاره کرد و با انتقاد از نحوه برخورد و طرز صحبت کردن این مقام قضایی گفت: «ایشان حرف های زشتی جلوی مادران دانشجویان زد. خیلی ها می گفتند ملاقات با ایشان اشتباه است، اما ما چه می دانستیم؟! مرتضوی گفت شیرش دست من است بخواهم بازش می کنم نخواهم می بندمش. گفت باید هم خودتان و هم بچه هایتان را ادب کنم )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 6:12 |

 

به بی بی سی

از هم گریزی ایرانیان در بیرون از میهن

جابجایی واز همگریزی ایرانیان در بیرون

جابجایی (مهاجرت ) از پدیدههای کُهنی است که همیشه گریبانگیرآدمی بوده و گاهی هم او را به زندگی بهتر کشانده و پایه و مایه ی ساختن  فرهنگها وتمدّنها هم شده .  بسیاری از تمدّنها زاده ی جابجای مردمی میباشند. برای نمونه شهرگرایی ( تمدّن ) ایران باستان ناشی ازجابجایی مردم آریایی از خراسان خاوری بسوی آب خلیج فارس , دریاچه خزر و رودخانه های پرآب ایران کنونی بود. یا  پیشرفت آمریکای کنونی؛ خود نیز، از جابجایی اروپاییان و آفریقاییانی بود که بزور و ناخواسته و یا از روی خواست خود، بسرزمین آمریکا رفته اند .

گرچه از یک سوخودِ جابجاشونده (مهاجر) برای خود مهماندار پناهنده ، سود آور است و ارمغانی ناخواسته و بادآورده ، امّا برای خود وی و سرزمین مادریش پُراست از باختنها و کاستیها .
درروزگارکهن جابجایی گروهی و یا تکی  ازسر جنگ ، ناچاری،  خشکسالی  بیدادگری ،پادشاهان و زمامداران، سیل یا دگرگونیها ، فرسایش و دگردیسی زمین بوده که امروزه چیزهای دیگر نیز به اینها پیوسته است . برای نمونه میتوان گفت که امروزه بسیاری از کشورهای دارا ، با تلاش و پرداخت دستمزد بیشتر به دارندگان آموزش در کشورهای ندار و جنگزده ، آنان را به جابجایی  "خودخواسته "  وامیدارند که میتوان این روششان را خرید مغزهانا مگذاری کرد که شاید هم بتوان  نمونه ای ازبردگی و جنگ سپید با کشورهای ندار و ناتوان شمرد. جنگی که نمایان و آشکارا خونریزی ندارد  که دست کم داراییهای مغزی و مادّی  مردم به زرنگی و چابکی دوزریده میشود و بسیاری برای نداشتن راهنمایان خوب و آموزشدیده ؛ بیکار و بیچیزتر میگردند و بسیاری هم از نداشتن پزشک بر بستر خود جان میسپارند . این جنگ سپید ؛ گرچه پیامدهای آنی ندارد که پیامدهای نادرست نزدیک و دورش کمتر از یک جنگ خونین نیست.

کشور کوچک دانمارک تنها در سال 1385 خورشیدی به بیش ازحدود 40 هزار نفر, برگه ی کاری داده که نیمی از آنان کارشناسانی بودند که تنها برای پول بیشترازکشورهای بیچیزخود ؛ مانند هندوستان ، چین و اروپای  خاوری به دانمکارک آمده اند. در میان این دسته از جابجا شدهها که نوشتم ؛ بگفته نمایندگان کشور کوچک پنج و نیم ملیونی دانمارک ، دستکم 200 نفرشان پزشک بوده اند. یا کشور آلمان با  آییننامه در سال 1384 خورشیدی ، میبایست 20 هزارکارشناس زبردست از کشورهای جهان سوّم وارد کند. و برای اینگونه مهاجرگیری و مهمانپزیری؛ بسیاری از کشورها مانند کانادا و آلمان .....به نوشته های تبلیغی بر در و دیوارهای سفارتحانه های خود و روزنامه ها دست زدند.
گرچه پایه های  جابجایی مردم ز روزگار کهن تا کنون بسیار بوده ولی یکی ازپدیدههای نوین جابجایی برای ایرانیان کنونی ؛ همانا گریختن از بیدادگری و نداشتن آسایش در کشور ایران بوده ست.
سالهای پس از دگرگونی 1357 در ایران، در اثر جنگ ایران و عراق و چیزهای دیگرهمچون نداری و بیکاری   بدترین سرچشمه ی جابجایی ایرانیان درهمه ی سرگذشتشان بوده است. ایرانیان هرگز چنین  جابجایی بد و جانفرسا را درخود ندیده بودند که چنان شود که برای نمونه ؛ تنها در چند سال پس از 1357, بیش از 20 هزار نیروی کاری و تندرست و دانشآموخته از ایران به کانادا پناهنده شوند !
نیم میلیون ایرانی دانش آموخته و کاردان در آمریکا در پناهندگی و شهروندی زندگی میکنند که بیشتر آنان هرگز شاید نتوانند به ایران برگردند.
من درین نوشته نمیخواهم بسیار به خود جابجایی (مهاجرت  ) بگونه ی همگانی و گسترده بپردازم که تنها با اشارهایی که به آنها کردم , میخواهم کمی؛ در باره ی از همگریزی ایرانیان در بیرون از ایران بپردازم .

از دیدگاهم پایه ها و سرچشمه های از هم گریزی ایرانیان در بیرون ازکشور ایران؛  بسیار است :

پیش از اینکه به این پایه ها و سرچشمه های از همگریزی اشاره کنم؛ باید بگویم که همتراز بودن مردم ، چه ازسردارایی و چه ازسر دانشآموختگی و آگاهی؛ میتواند پیوندها را در میان مردمی توانمند کند و همچنین چشمانداز یگانگی ( مشترک ) در اندیشه ی سیاسی یا آیینی و منشباوری, میتواند این پیوند را پرتوانترو استوارتر نماید.
میان ایرانیان؛ به ویژه پس از 1357  چندگونگی اندیشه و باورسیاسی که گاهی هم سودمندست, بسیار زیاد بود و این  چندگونگی گروهی و سیاسی سرچشمه ای شد که بسیاری نتوانند با هم پیوند یگانه داشته باشند . چنین  چنمدگونگی که گاهی بسیار نیاز است ؛ برای ایرانیان بویژه دورشدگان ایرانی از میهن ، سودمند نبوده که سرچشمه ی آسیب فراوان  چه روانی ، جسمی و سیاسی هم شده است. چنین از هم پاشیدگی میان هر مردمی که از چشمداشت یگانه دور شوند ،  شگفتآور هم نیست .
برای نمونه ؛ مردم آواره ی افغانستانی که  آن هنگام مردمشان درگیرجنگ با روسها بودند و جز یک چشمداشت وآرمان بیش نداشتند؛ بسیار با هم نزدیک بودند ولی اکنون که  چندگونگی اندیشه و برداشتها ی سیاسی, میانشان فرمانفرماست ، مانند ایرانیان از هم میگریزند.  اندازه ی کشتار در میان آوارگان آن مردم در ایران و پاکستان در سالهای جنگ با روس ، بسیار ناچیز بود که در سالهای نزدیک ، روزی نیست که در ایران و پاکستان ، نگران کشته شدنشان ازسوی هم میهنانشان نباشیم.
ایرانیان که پس از دگرگونی 1357 از ایران بیرون رفتند و گریختند  با نادیده گرفتن چندگانکی اندیشه و برداشتهای  سیاسیشان چند ین دسته اند:.
1-  کسانی که کم دانش و آموزش ندیده  و تنها از جنگ گریخته اند و یا ازنداری و بیچیزی.
 2-  کسانی که دانشآموخته بودند و در 1357 از دست ندانمکاریهای سردمداران  و بیدادگری گریخته اند.
 3-  دسته ای هم از اینکه تنها از جانشان برای هواداری ازشاه  میترسیدند ،  از ایران گریختند و جابجا شده اند.
 4-  دسته های دیگری هم ، از جوانانی بودند که هم با شاه بد بودند و هم با سردمداران رژیم  تازه نوپا.

اینک که این نابرابریهای سیاسی ، پولی ، مَنشباوری و آیینگرایی را کنار هم بگذاریم؛ خواهیم دید که خواست یگانه ای را نمیتوان یافت که پیوند میان جابجاشوندگان و گریختگان  ایرانی را پرتوان کند .
از همه اینها که بگذریم ؛ خود مردم گریخته ایرانی در سنّ  ناجوری با  چیزهای کم و توشه ی ناچیز، پس از 1357 ببیرون گریخته و نتوانستند به آرمانها و آرزوهای خود برسند وبسیاری هم سرخورده شدند و خود را سوخته یافته اند و نومیدی هم ؛ خود پایه ی از خود بیگانگی و از« همزبان گریزی» میشود که شاید در تنهایی زیستن آسوده تر باشد ..
نزدیکی گریحتگان ایرانی بهم در بیرون از ایران در میان کسانی که درراه آموزشی ودرآمد پولی پیروزتر بوده اند؛ بیشتر به چشم میخورد تا آنانی که خود را سوخته میپندارند .
خوشبختانه به چشم میرسد که در این چند سال نزدیک ؛ میان ایرانیان در بیرون از ایران بیشتر نزدیکی شده است؛ چرا که کم کم جورواجوری آیینی( تنوّع ایده یولوزی)و سیاسی جای خود را به ایراندوستی و بازگشت بگذشته و فرهنگ ایران داده و شاید بسیاری از مردم ایرانی بیرون از میهن ، اندیشه های کهنه ی 27 سال گذشته ی خود را بازبینی کرده یا رو به پیری نهاده و جای خود را به اندیشه های نوتر داده است.
بگمان من ؛ دوباره پیوند همگانی ( ملّی ) ایرانیان ، چه در ایران و چه در بیرون از کشور ایران نیروخواهد گرفت و این خود سبب خواهد شد که ایران از  جابجایی  و گریزناخواسته بیشتر پیشگیری کند و نگذارد که در پی جابجایی گروهی و انبوهی ایرانیان ببافت فرهنگی و همگانی ایران آسیب  بسیار بخورد و بسیاری از نیروهای جابشده و آواره هم پس از دوری از میهن سرخورده و از  " کارآمد بودن " وارفته گردند .
به امید روزی که نان و آسایش هرکس در خانه پدریش فراهم باشد .
د. ساسان ایرانپور
29 اسفند 1385

-----------------------------------------

 بی بی سی

 احمدی نژاد و پیآمدها

در برخی از کشورها که بیدادگریست ؛ ارتش و سربازان با جنگ و خونریزی ، دولت مردم را ، برکنار میکنند . چنان که بتازگی در تایلند دیده ایم . گرچه آزادیی که در آنجاست با آزادی " دست وپابسته " در ایران  جای همسانی نیست .  اکنون در ایران احمدی نژاد با همکاری خامنه ای و سپاه و سازمان  " سواما " بآسانی با یک کودتای خزنده و بگفته ی خودشان مخملی، رژیم تا بن دندان سپاهی و بسیجی برسر کار آورده اند ...از وزیر کشور گرفته تا احمدی نژاد و وردستانشان ، همه و همه سپاهی و ارتشی هستند و دستشان تا آرنج به خون مردم آلوده است. وای بر مردمی که تن بفرمانبری چنین نامردمانی میدهند.-------------------------------------------

به بی بی سی

دادگاه آرژانتین و واکنش ایران

خنده دارست که ایران برخی را ازکشورآرژانتین به  " بیدادگاهش "  فراخوانده. راستی که هنرنزد ایرانیانست وبس!  خنده دارترین سخن 1386 همینست. بزهکاران باین شگرد ؛ گمان میکنند که میتوانند ازدست دادخواهی  کشورآرژانتین برهند. سردمداران ایران مردم آگاه جهان را با مردم رام رمیده ی آخوندان ایران یکی گرفته اند و با صد بهانه میخواهند از دامی که بزودی دادگاه جهانی برای برخی از بزهکاران ایران میگستراند، بجهند. زهی خامی که اینان چنین گمانی میکنند! چنین دادخواست بیپایه ، نمیتواند کشور آرزانتین را از کارش بازدارد. کارآخوندان؛ مشت بر سنگ کوبیدنست.

17-10-2007

------------------

28/07/1386

به بی بی سی

آمدن پوتین به ایران

ازدیدگاهم،آمدن پوتین به ایران" زدن تیری بدو نشانست" نخست فشارآورن پنهانی آبرومندتربه ایران برای سرفرود آوردن دربرابرخواست جهان برای برنامه  هسته ای که پوتین میخواهد همکاری پشت پرده خود را با آمریکا کمرنگتر نشان بدهد وازنزدیک بآخوندان بگوید که این" تو بمیری دگرازآن تو بمیری "  نیست وباید بخواست سازمان جهانی گردن بگذارند.دوّم اینکه در باره  ی دریاچه مازندران هرچه میتواند درین بزنگاه سختی ازایران برتری بسود کشورش بگیرد که این بدبختی بزرگیست که شاید کشورمان همیشه درگیرش گردد." ازدست ندادن خزربهتر از هسته ای شدن ایرانست".

به بی بی سی

 درگیری  ایران و آمریکا

میگویند: دیری و زودی دارد که سوخت و سوزندارد.کشورهای بزرگ بویژه آمریکامیخواهد آخوندان را درایران  شکیل زده  و دست وپای توانشان را ببندند تا ازداشتن توان هسته ای بازداشته شوند.کشورهای بزرگ میکوشند که بتوانند کاری کنند که آخوندان نتواند بدیگران و بمردم ایران، با توان هسته ای یک هیولای ترسناک شوند.آنها ازراه درستی میخواهند با کمترین زیان جلوی این آخوندانرا بگیرند. اینکه تا دوماه دیگر« نشست» خود را پس انداخته اند؛ جای نگرانی نیست و بسیارهم دوراندیشی کرده واز شکیبایی خردمندانه بهره جستند.

به بی بی سی

رفتن نواز شریف  نخستوزیر پیشین به پاکستان

از دیدگاه من اکنون که بنیادگرایان درپاکستان بیباکتر شده اند تا جایی که دولت پاکستان را با تندروی افسارگسیخته بیشتر بچالش کشیده اند ، رفتن " نواز شریف " ازعریستان برای پاکستان هرج ومرج میآورد و نه تنها کمکی به پاکستان و فرونشاندن موج تندرروی نمیکند که تندروان را به بهانه ی آزادیگرایی گستاختر هم میکند. کشورپاکستان با تندروی ارتشی خوی درینه دارد وگمان میکنم که مردم پاکستان تا چندی که با کشور هند درگیرست ، آقای مشرّف را برمیتابد تا مبادا هرج ومرج ؛ توان هسته ای آنکشور را در جهان زیرپرسش ببرد.

ساسان ایرانپور

مهر 1386

------------------

کشتار آدمی بهیچ روی؛ زندگی را پاک و پاس نگه داریم.

به بهانه کشتار گروهی چندیبن ماه گذشته ؛ این نوشته ی کوتاه را با هم بخوانیم که شاید دری باشد برای گریز از کج اندیشی و بدگمانی.

درین چند ماه ، بیش از 70 کس در ایران کشتار شده اند و به دار آویخته  یا سنگسار شده اند. چند نمونه از کشتار را مینوسم که مشتی است از خروار که دل هرانسان را که آگاه باشد بدرد میاورد.

3 برادر در ساوه

یک مرد در تاکستان قزوین سنگسار شد

21 مرد در خراسان کشتار شد

22 کس در تهران

1 کس در کوچان گیلان (آستانه اشرفیّه )

2 نفر در مازندران

5 نفر در شیراز در دروازه سعدی گرامی

7 کس در بلوچستان

4 کس در تبریز

8 کس در کرمان یگفته ی سرپرست آنشهر

1 کس در بندر انزلی

ستکم 5 کس در فارس ، به گفته اقای نجیبی سرپرست آسایش  آن شهر 

 بیگمان کشتار گروهی یا تکی ، به بهانه ی بزهکاری یا بهانه دیگر؛ نمیتواند مردمی را برای رسیدن به بینیازی ، آزادی ، وآرامش  کشوری و خانوادگی کمک کند. اگر چنین بود که کشتن مردم دردی را درمان میکرد، باید دستکم در ایران، آخوندان زندگی مردم ایران را بهبود میبخشیدند و برای خود آرامشی همیشگی فراهم میکردند؛ چه که در این 28 سال در ایران بیش از دویست هزار به چوبه دار رفته و یا سر به نیست شده اند ومیبینیم که مردم ایران روز بروز بیچیزتر و زندگیشان نا آرامتر میشود و آخوندان هم که دستشان بخون آلوده است ، از ترس مردم، روز بروز در خودروهای  پولادین و دژهای آهنین پناه میبرند. شگفتا که آدمی هنوز میاندیشد که باید با کشتن آدمی دیگر برای خود رفا و آسایش فراهم کند نه اینکه چاره ای دیگر بیاندیشد که به آسایش برسد. هیچ کس را به هیچ گناهی نباید کشت. به گمانم که زندانی کردن بزهکار؛ تنها جانشین و راهی میتواند باشد برای برون رفت از ناهنجاریها تا رسیدن به آرامش کشوری و خانوادگی .  بهترین آگاهیها که در این چند سال گذشته دانشپژوهان مردمشناس با بررسیهای  درست خود در نوشته ها آورده اند، نشان میدهد که کشتن بزهکاران هرگز نتوانسته اندازه ی بزهکاری کشوری و خانوادگی را کم کند یا به گفته کج اندیشان و گمراهان پندی شود که کسان دیگر دست به بزهکاری نزنند. چرا نباید از چنین پژوهشهای خوب بهره بگیریم  وچاره ی دیگر پیداکنیم که جلوی ناهنجاریها را در کشور بگیریم ؟

 آیا کشور آمریکا با کشتن بزهکاران توانسته از اندازه ی نابکاریها،  ناهنجاریها و بزهکاریهای کشوری و خانوادگی در آمریکا بکاهد ؟ در آنجا در هر چشم بهم زدن یک تا دوکس کشته میشوند یا  بدست تبهکاران آسیب میبینند.

یا اینکه آیا در کشورهای اروپایی ؛ تنها با ، زندانی کردن بزهکار، کاری کرده اند که ناهنجاریها و بزهکاریهای  کشوری و خانوادگی رو به فزونی گذاشته باشد ؟

 آیا اندازه ی بزهکاریهای روزانه در آمریکا و اروپا به چه اندازه، با چمداشت به اندازه ی مردمی که در آنجاها زندگی میکند، ناهمگون و نابرابرست؟

یا اینکه درهمسایگی ایران و عراق؛  درخود کشورترکیه که دست کم 30 سال است کشتن آدمی برای بزهکاری ،از کشوررخت بربسته؛ به چه اندازه از ایران و عراق  که  بزهکاران و آزادیخواهان را میکشند  و بدار میکشند نا آرامی است؟

از میان این سه کشور که نام بردم، کدامش برای سرمایه گذاری و زندگی آسوده تر است ؟ بیگمان کشورترکیه آسودگی بیشتری دارد و ازادی هم در آن صد برابر ایران و عراق است .

گرچه این نوشته نیازمند پرس وجو و نشان دادن نمونه های  پژوهشهای بیشتری است ولی همینجا بسنده میکنم؛ چرا که میخواستم که خود خواننده را با نوشته ی کوتاه و ناچیزم  به کنکاش بیشتر وادارم  و بتواند نوشته ام  رهنمودی باشد برای گمراهانی که آشایش را در مرگ دیگران میبینند و نمیتوانند راه را از چاه  بیابد  و چاره ی دیگر برای  به بار نشاندن درخت آزادی ، آسایش و آرامش کشوری و خانوادگی  پیدا کنند و نمیدانند که کشتار و مرگ ؛ هرگز برای چیزی و کسی زندگی نیاورده است .

د. ساسان ایرانپور

---------------

 26/مهر/1386 خورشیدی

نامه ای کوتاه به سرپرست دانشگاه امیرکبیر تهران !

میگویند: " هرچه بگندد نمکش میزنند ؛ وای بروزی که بگندد نمک " !

در همه جای جهان ؛ سرپرست دانشگاه و آموزشگاههای فرهنگی از شاگردان و آموزگاران خود، تا جایی که میتواند پشتیبانی میکند و جایی هم که نمیتواند آرام مینشیند. شگفتا که سرپرست دانشگاه امیر کبیر در تهران ؛ خود به سرباری سه دانشجوی دستگیر شده و زندانی ، به " گلایه نویسی " پرداخته و دادخواست به دادگاه تهران داده و آگاهانه و با دست خود فرزندان دانشگاه خود را بشکنجه گاه فرستاده و اکنون آنان بیش از چهار ماه  در زندان بوده و وَخشُور دادخواهشان هم؛  تنها و تنها خدای و دوستان دانشگاهیشان میباشند.

 از علیرضا رهایی  سرپرست این دانشگاه میپرسم که آیا تاکنون سری بدانشگاههای جهان آزاد زده اند که چسان سرپرستان  آنجاها با چنگ و دندان  و با مهربانی، در خشنترین درگیریها از دانشجویان خود پشتیبانی میکنند ؟

 دستکم از او میخواهم که سری به همین  کره ی جنوبی در آسیای خودمان بزند که ببیند شاگردان دانشگاهش ، چگونه، هر از گاهی در درگیریهای خیابانی دستگیر میشوند و از سوی سرپرستان دانشگاهشان پشتیبانی میشوند و آزاد میگردند. اگر بجهان آزادتر خواستند سری بزنند ایشان را با  پول و هزینه ی خودم بکشوری درفرنگ فرا میخوانم که از نزدیک، وابستگی و دوستی سرپرستان دانشگاهها و آموزشگاهها را با  دانشجویانشان ببیند و شاید پند گیرد که بگفته ی حافظ :

گر ازان آدمیانی که بهشتت هوس ست ؛

عیش با آدمییی چند پریزاده کنی . 

تکیه برجای بزرگان نتوان زد بگزاف ،

تا که اسباب بزرگی همه آماده کنی.

 د. ساسان ایرانپور

-----------------------------------------------------------------------

24/مهرماه/1386

 به تارنمای دانشگاه امیرکبیر تهران در باره ی دیدگاه شش آیت الله برای شکنجه نکرن زندانی.

دستورهایی که این چند  آیت الله در بکار نگرفتن زور و شکنجه در زندان داده اند همه پسندیده است و زیبا و باید بر ایشان آفرین هم خواند. براستی که مردم ایران بویژه بر اندیشه های  زلال  آیت الله منتظری بیش از پیش آفرین میخوانند و شاباذ میگویند که همیشه از خود  و دلاوریش مایه گذاشته . امّا ای کاش این آقای موسوی اردبیلی چنین گفتار کنونی خود را ؛ آنگاه که سرپرست دیوان عالی کشور در ایران بودند بکار میگرفتند و نمیگذاشتند که هزاران زندانی شکنجه و بدار مرگ آونگ شوند. باید گفت که روزنه ی " برگشت از گناه "  بسوی بخشش خدا و مردمش باز است و  جلوی آسیب را از هرجا که بگیری سود است.

برای همه زندانیان ایران خواهان گشایش و آزادی میباشم و بویژه برای زندانیان دانشجو که برای اندیشه های خود در زندانند.

ساسان ایرانپور

---------------------------------------------------

 28/مهر / 1386

درود بر تو اُمید معماریان  گرامی؛ دانشجوی دانشگاه تهران !

بیگمان خودت هم میدانی که چرا این آقای احمدی نژاد ، زانویش پیش دانشجویان ایران سُست است. چون وی مردم ایران را چنان کوچک میشمارد که فرعون هواداران موسا را .  او مردم ایران را به پشیزی نمیخرد و گویی مردم ایران  گروگان و مردمی  ناچیزند که تنها باید فرمانبر باشند و برخی هم برایش هورا بکشند و او با این گروگانها میخواهد از جهان برای خود سودی ببرد و برتری بگیرد ... مردم ایران گروگانند ؛ ای دوست گرامی !

 آفرین بر آن استاد دانشگاه کلمبیا که توانست دمی پوزه ی این آقا را در برابر مردم ایران به خاک بمالد . دستش مریزاد و من هم بر او آفرین میخوانم که دستم به این آقا نمیرسد که خودم از ایشان بپرسم آنچه که آن استاد پرسید.

د. ساسان  ایرانپور

----------------------------------------------------------

آفرین بدیگاه نویسنده جبهه ملّی ایران 

بیگمان دیدگاه جبهه ملّی در باره دریاچه ی زیبای مازندران که همه چیزش به تارو پود جان مردم ایران پیوسته و تنیده است دیدگاهی سد در سد درست است که باید روسیه 50 درسد خود را از این دریا میان کشورهای تازه به آزادی رسیده بخش کند و نه اینکه از دارایی مردم ایران از این دریاچه به دیگران بدهد. ایران نباید همان کاری را کند که  قاجار کرده و همیشه نفرین مردم آزاده ی ایران را با خودش به یدک میکشد.

ایران باید با دلاوری رُستمانه و با چمشداشت و انگشت گذاشتن به پیماننامه ها و نوشته های 1921 و 1940 میان شوروی و میهنمان پافشاری کرده و از هر چیزی برای از دست ندادن دارایی مردم ایران از این دریاچه بهره بگیرد..

ایران باید بداند که پافشاری بر پرسشهای هسته ای ، دستش را اینک در جهان بسته است واز این رو در باره ی دریاچه مازندران بهایی کلان و بزرگ از دست خواهیم داد. این هوشیارانه است که برای از دست ندادن دارایی هنگفتمان در دریاجه ی مازندران که مادران و پدرانمان به ما ارمغان داده اند دچار سردرگمی نباشیم و تلاش کنیم که دریابیم که اکنون کدام اندیشه و خواست ، برتر از همند. باید ایران از خود بپرسد که بر کدام  خواسته اش اینک باید  پافشاری کند ؛  هسته ای شدن یا  توانمند شدن  و نرمش نشان دادن در گفتگو با کشورهای باختری و آمریکا برای از دست ندادن  خاک کشورمان ؟

ایران باید بداند که دو هندوانه را نمیشود در دستی گرفت یا در بغل نگه داشت . هندوانه ای که کم ارزش است باید کنار گذاشت.

 همه این سخنم را درمیابند و بسیار دریافتش آسان است  که با دستی ؛ دو هندوانه نمیتوان ولی آنچه گاهی سخت است گزینش  میان دو یا چند گزینه است که همیشه در همین گزینش بود که سردمداران بدنام در روزگاران دور و نزدیک،  با گزینش ناپسند خود به بدنامی کشیده شده اند.

پس سردمداران ایران کنونی کاری مکنند که از آنانی باشند که پند عبّاس میرزا ی دلسوز و دلیر و آگاه را ، در جنگ" هفده ساله آذربایجان " گوش نکردند و سر بزنگاه  شترنج گزینش، دشمن را مات ننمودند . روسیه همیشه درگیری ایران را با دیگران چون پتکی برسرمان کوبیده است ... جداکردن تاجیکستان از ایران بزرگ ؛ جدا کردن 17 شهر آذربایجان از ایران و فشارهایش بر ما در بزنگاههای  جنگ ایران و عثمانیان،  همه و همه، پتکهایی بودند که روسیه ، ناجوانمردانه برسرمان کوبیده ست. آنان هرگز با ما دوست نبوده اند. فرهنگشان هم تا بن دندان در استخوان بلند پروازی فرو رفته است و تلاش میکند از آب گل آلود  ماهی بگیرد .

28 / مهر/ 1386

د . ساسان ایرانپور

----------------------------------

28/مهر/1386

 برکنار شدن لاریجانی در گفتگوی هسته ای ایران با بیگانگان.

"جانم برای رهبر"! این کاریست که هواداران خامنه ای برای پشتیبانیش گاهی میکنند. پوتین سرپرست کشور روسیه  گزارش جنگرا را در هفته گذشته در تهران،  به ایشان گفته وبرکنار رفتن لاریجانی زمینه را برای پزیرش پشنهادهای هسته ای هموارتر کرده که هم" نیمه آبروی " رهبر سرجایش بماند هم لاریجانی برای پس ازاحمدی نژاد بیشتردرچهارراه فرمانروایی درایران شلَنگ بیندازد وفرمان کشتی فرمانفرمایی آخوندان را بدست لرزان خود بگیرد وهم احمدی نژاد و هم دیگران مهرههایی هستند که درنیازمندی خود را زیرپای رهبر تباه میکنند که سرجا بمانند. اینان همان سربازان گمنام رهبرند که میگویند.

 ----------------------------------------

 29مهر/1386

نمیدانم دانش و آگاهی چه زهر کُشنده و درمان ناپزیری برای بیدادگری و بیدادگران است که میخواهند از دستش به زندانی کردن نخبگان همچون پزشک و استاد کم همتا آقای علوی  و یا دیگران پناه ببرند. کاش میتوانستم از نزدیک به اینان بگویم که این درمان درد شما نیست که آزادگان و دانشپژوهان را زندانی کنید که درمان درد همه ی مردم ایران و آسایش روانی خود شما نیز در اینست که  شنوا باشید وگپ و سخن آزادگان، دلسوزان و آزادیخواهان را گوش دهید و  کودک زورگویی و بیدادگری خود را از چسبیدن به پستان آلوده ی چند روزه ی یبدادگری باز دارید و بدانید که این جهان پل گذر است و فرمانفرمایی بر مردم از روی بیخردی همچون باد بینی و اِشنوُسه ی بز است و آنگاه چنان  خواهید شرمید که دیر یا زود اِشنُوسه ی پگاه آزادی خواهد ترکید و تنها شما خواهید ماند با کوله باری شرم و افسوس از ستمی که بر مردم روا داشته اید. آیا این آقای آحمدی نژاد ؛ بگفته خودش " سرپرست مردم ایران "  میدانست که نخبه ای همچون استاد علوی در زندان است که  چند روز پیش هم رفته بود در دانشگاه کلمبیا برای نخبگان جهان سخنرانی کند ؟

 آیا خود و هوادارانش میدانستند ک استادی چون علوی در ایران زندانیست که بر استاد کلمبا خرده گرفتند که چرا او را بیدادگر خوانده  و بازپرسیش کرده بود؟ بگمانم  که وی و هوادارانش ناآگاه بودند و گرنه تا این اندازه گستاخی  !

---------------------------------

 گزارش شکنجه شدن سه  دانشجوی زندانی  در اوین

وای وای ! هر  کسی در ایران از شنیدن چنین آگاهیها  و گزارشها از شکنجه ی زندانیان دانشجو در میهنمان بگوید که نه تنها شناسنامه ی مسلمانیم را پاره کردم که شناسنامه ی ایرانیم را نیز چلیپا کشیده ام که مبادا ایرانی و مسلمان باشم  ؛ سرزنشش مکنید  و خرده مگیرید!

 چه کسی میتواند خداپرست باشد و ایرانی  واز چنین اندوهی نشرمَد و نمیرد  که پس از 28 سال از دگرگونی 1358 همچنان جوانان آگاه در زندانها شکنجه میشوند و با سیم کلفت و مُشت و لگد ؛ شکنجه میگردند که چرا دم از آزادی میزنند و خواهان آسایشند.

آقای مکارم شیرازی ! آقای مصباح یزدی ! آقای واعظ طبسی! آقای شاهرودی و آقای موسوی تبریزی و آقای خاتمی ! و آقایانی که یک کوله بار نوشته و رساله بردوش میکشید و درهمین کشور بگفته ی خود اسلامی  زندگی مکنید ؛ بدانید که روزی نه تنها همه ی نوشته هایتان را بجوی نمیخرند که شما را پس از مرگ هم از گورتان به بیرون میکشند و بازخواست میکنند که چرا در کشور آزادگان ؛ آزادی و آزادگان را تازیانه میزدند و شما دم فروخورده بودید و برای آزادگی دمی هم دم برنمیاوردید !

   مگر نمی بینید و نمی شنوید که چگونه پلنگ افساردریده ی بیداد ، بهر بهانه ای دانشجویان و دیگر زندانیان را در اوین تهران و جاهای دیگر به روز سیاه مینشاند و میدرد ؟ 

برای پشتیبانی از جوانان دانشجو  و یا دیگر زندانیان و آزادی آنان و شکنجه نکردنشان دم برآرید و هنوز هم دیر نشده و بسردمداران دیگر  کشور بگویید که با زندانیان دانشجو و یا مردم دیگرآنچه که ستم است روا مدارند که خدای کوچکترین ذرّه را هم از نابکاری می بیند و چیزی در نزدش پنهان نیست. اگر نمیخواهید از کتاب خدا برای ستمکاران نمونه بیاورید این سروده ی زیبای ناصرخسرو را بخوانید :

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کُشت ؛

نزدیک خداوند بدی نیست فرامُشت .

 این تیغ نه از بهر سِِِتمگاران کردند ؛ 

انگور نه از بهر نبیذست بچَرخُشت .

عیسا برهی دید یکی کشته فتاده ؛

حَیَران شد و بگرفت بدندان سرانگشت :

گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار،

تا باز  کی اورا بکشد آنکه ترا کُشت.

 انگشت مَکُن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت  

د. ساسان ایرانپور

26/ مهر/1386

--------------------------------------------------

 

30/  آبان/1386

به گروه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر تهران

بسیار نگران کننده است که هنوز بسیاری از آزادیخواهان دانشجو ، کارگر ، آموزگار استاد در زندان میهنمان دربندند . تنها دلگرمیمان این است که دانشجویان و دیگر گروههای مردمی به پایداری میپردازند و از دل و جان مایه میگذارند . همین دیدارهای شما دانشجویان از خانواده های زندانی ؛ خود گویای همبستگی و اوج گذشت و آگاهی شماست . باید بر شما آفرین خواند و آیندگانمان هم بر آنان که به شما میپیوندند و شمارا در این سختی توانفرسا یاری میکنند شاباذ و آفرین خواهند گفت. دستتان مریزاد و گامتان استوارتر باد.

------------------------------------------------------

1 آذر 1386

 به دانشگاه امیرکبیر

بسیار دلخراش است که زاندانیان را در ایران هنوز مانند سالهای 1360 تا 1368 کتک کاری و شکنجه میکنند و همه ی نشانه ها این است که شکنجه گران هنوز؛ همان روشها را بکار میبندند . پس چُنین برداشت میشود که پایه ی  ناتوان این رژیم همانگونه سُست است که در دهه ی نخست دگرگونی 1357 بوده. دلخراشتر اینست که در آن سالها آگاهی مردم بیرون از زندان ، کم بوده و اکنون گزارشها به تندی از راه رسانه ها  و تارنماها  پخش میشود و  آب  هم از آب نمیجنبد و زندانیان همان بیدادگری را میبینند که در زندانهای  سالهای گذشته دیدند. چنین برخوردها با زندانیان دانشجو و دیگر گروهها، مردم آگاه را بیاد برخورد کودتاگران پینوشه در شیلی ، موسی چونبه در گنگو ، پل پوت در کامبوج و سوهارتو در اندونزی  میاندازد . زهی بدبختی که ناچارم کشور کهن فرهنکی میهنمان را با کشورهایی که دلم نمیخواهد به همسانی بکشانم !

د. ساسان ایرانپور

-------------------------------------------------

5/ آذر /1386

آنگاه که آدمی این چهرههای دانشجویان را در کنار رخسارهها ی زندانیان دیگر در میهنمان میبیند که با زبان بیزبانی، فریادرسی میخواهند؛ نمیداند که بگرید یا از اندوه بمیرد و یا اینکه با صدایی رسا آوازشان بخواند و برایشان بسُراید؟! اینجاست که من هم بجای اینکه از ستمگران در میهنمان بپرسم که این دانشجویان به چه گناهی در بند ستم افتاده و شکنجه شده اند؛ پناه به سروده ام میبرم که شاید کمی دلم بیارامد:


ترا همراه میمانم

ترا دیدم که تن آغِشته اَندرخُون و اَندرزخم بیدادی،
مرا از دل برآمد آهِ جانگاهی بتو؛ جانانه فریادی،
بتو راز مرا پنهان نمیدارم :
میان ترکش فریادهای من ، بگوش آمد چه آوازی !
خروس این شب بیداد میخواند گران یکسر؛ چه مینالی:
که نزدیک خروسخوانست وشب گریان،
ومن دیدم گل وسبزه ، همه در باغ این میهن گرفته شبنم شادی،
تو میبینی دم دیگرپگاهان را و میبالی به «آزادی » .

دلم میگرید از اندوه میدانی « تو ای آغشته اندرخون خود در بند » !
منم همواره بالین تو با یک آسمان لبخند ،
مرا با خود مدارا کن که دل دارم ترا ، جانانه صد پیوند.

منم یاری که بربالین، کنار تو، نشسته تا پگاه همراه؛
منم آواز دلانگیز تو یکسر، بتو آرامشی گویا ،
ترا همراه میمانم که تا آندم بماند یک ستاره در کنارماه.

د.ساسان ایرانپور


------------------------------------

/آذر/1386

با درو د بشما که دست اندرکار این « تارنما ی دانشگاه امیرکبیر» میباشید . آگاهیهای فراوانی را میتوان از این تارنمای شما دریافت وازآنها بهره برد . من هم هرروز به همراه دیگر دوستان سری به این تارنما میزنم و و گزارشهایتان را میخوانم . گرچه با پانویسی کوتاه و پی درپی در تارنما یتان، سپاس روزمره ام را بشما ارمغان میدهم و بشما با زبان بیزبانی یا با زبانی گویا و نوشتاری سپاسگزاری میکنم که جا دارد برشما؛ اینجا نیز با نوشته ای کوتاه و ویژه، آفرین بخوانم که درین بیداد جانفرسا ، همچنان، رخش مداد اندیشه اتان را در شب بیداد میتازانید. دستتان مریزاد که چنین فرزندان آگاهی برای میهنمان میباشید.

 میدانم که برای مردم آزادیجو و گروههای دگرگونخواه ، کار آسانی نخواهد بود که در این بیداد توانفرسا؛ بتلاش خود در دگرگون کردن زندگی مردم و خودشان، هردم نیرو دهند و همچنان نستوه بمانند .. آنچه را که در این برخوردها و گیرودارها ؛ میتوان  همیشه آویزه ی گوش خود کرد این است که هیچ گنجی را بیتلاش نمیتوان یافت که بیگمان« آزادی » گرانترین گنج  آدمی است. و همچنین بدانید که هیچ نهالی در نخستین رویش خود پرتوان نمینماید .اگر گاهی دلمان، آهنگ رویش و رفتن و شدنمان کم صدا بگوش میرسد  و آشفته ، مهراسیم که همیشه گنج را در ویرانه مییابند ! بیگمان « آزادی »  گنجیست که بزودی از همین ویرانهها و آشفتگیهای زندگیمان یافت خواهد شد.

در پایان میخواستم که دوباره از شما سپاسگزاری کنم که نگاره هایی  را در تارنمایتان  گذاشته اید واین نگارهها ،شکنجه شدن مردمان  رادر خیابانها وخانهها خود، بدست جیرهخواران رژیم نشان میدهد .

http://www.autnews.info/archives/1386,09,0006144

 من بدون پروانه از شما این نگارهها را برای کسانی که  همچون ایتالله منتظری  که شاید بتوانند کاری کنند با پیوست بنامه ای فرستاده ام . اگر میتوانید این پیوست را همچنان در تارنما تا روزها بگذارید که بسیاری ببینند .

 با پیشکش بهترین آرزوها برایتان؛ خواهان پیروزی برای مردمان نیز میباشم

د . ساسان ایرانپور

------------------------------------------

آقای ابراهیم  نبوی گرامی!
کاش این نوشته ام را هم به نوشته ات می افزودی که شاید دلم از گرمای ناخواسته ی خجسته، خنک میشد و کمی از دیدن آن نگارههای تارنمای دانشگاه امیر کبیر، در باره ی شکنجه شدن مردمانی در خانه اشان و آنهم در نزد کودکانشان می آسودم:
درود بر یزدان پاک و دادگر بی همتا!
این چند کس که بنام ایرانی همچون « آقا مهدی » و دیگران در زیر آن نگارهها از شکنجه گران مردم هواداری کردند که بنام رژیم اسلامی؛ گروهی بزهکار هستند که دستان کودتاگران پنوشه در شیلی ، موسا چونبه در کنگو، سوهارتو در اندونیزی و باتیستا در کوبا و آیدی امین را از پشت بسته اند نمیدانند که این بیدادگران ۲۸ سال است که کم کم ، فرهنک مدارا و مردمدوستی ایرانیان را چون خوره میخورند و بنام داد و آسایش مردمی، خشنترین بزهکاری را انجام میدهند. اگر این هواداران میدانند که مردان این خانوادها گناهکار و بزهکارند که چنین لخت و بَرَهنه شکنجه میشوند، پس نشانی آن کودک و دخترک را با این شماره تلفن و نشانی که در زیر مینویسم با گرفتن ۲۰۰۰.۰۰۰ تومان به من بدهند که دستکم آن بیگناه را به پشتیبانی خود بگیرم که چنان در نگاره ی تارنمای دانشکاه امیرکبیر، دادرسی را به خود و خانواده اش فرامیخواند. زهی شرم از ناکسانی که بدون دادگاه داور میشوند وستمدیدگان را ستمگر و شگنجه گران را دادگر میدانند!
۶
آذر /۱۳۸۶
د. ساسان ایرانپور

------------------------------

14/آذر/1386

دانشجویان و کارکردشان در ایران

بیگمان پس ازجنبش و دگرگونی مشروطه در ایران؛ جنبش دانشجویی از ستونهای استوار پایداری در ایران بوده و در آکاهی دادن بمردم برای رسیدن بآزادی و رهایی از دست و زنجیر بیدادگری، واپسگرایی و نا آگاهی کوله بار سختی را بر دوش کشیده است. گرچه روشناندیشان در همه ی سدهها ی گذشته در میهنمان، همچون حسن صبّاح، ناصر خسرو ، سلمان سعد ، کاشف القطا و دیگران در راه آزادی و آگاهی دادن بمردم ؛ وَخشور دلباخته ای بودند که سر از پا نمیشناختند که در پس از مشروطه، بویژه در این ۲۸ سال در ایران، چنین جنبشی بسی فراگیرتر بتلاش میپردازد و در این راه نیز بسیاری جان خود را ازدست داده اند و هنوز هم میدهند و راه دیگری هم در فرارویمان نیست که چنین نکنیم که در آینده از زندگی بهتری که در خورماست بهرهمند شویم.
بکسی پوشیده نیست که در این راه ؛ باید بهای بسیاری پرداخت که بویژه در سرکوب دانشگاههیان و روشناَندیشان در پس از ۱۳۶۰ که کجاندیشان آنرا « پاکسازی دانشگاه و انقلاب فرهنگی » نامیده اند چنین بهایی از مردممان ستانده شده است. برای وفاداری و پایداری بچنین جنبش سراپا پاک و ارجمند ؛ سزاوار است که در روز بزرگداشت دانشجو ،در ۱۸ آذر، همگی باهم، برای همبستگی درآن، انباز و همپا شویم که شاید وام ناچیز خود را بآزادی و رهایی و آگاهی میهنمان بپردازیم.
به امید دیدار در 16 آذر ۱۳۸۶
د. ساسان ایرانپور

---------------------------------------

15/ آذر /1386

 از اینکه مردی کرد بنام  " ماکوان مولودزاده "  در کرمانشاه ، امروز دربیست سالگی  که  برای گناهی که درکودکی کرده و یا ناکرده ؛ بدست بیدادگاه کرمانشاه کشته شد جای  بسی شگفتی نیست که آقای شاهرودی عراقی  سرپرست  دادگاههای ایران نامه هم داده بود که دوباره پرونده بررسی شود. گفته اند که وی در سیزده سالگی با چند همسالان خود همبسترشده بوده . نامبرده در بیستسلگی زندانی و کشته شد .گرچه پسانها دادخواست دهندگان دادحواست خود را از دادگاه پس گرفته بودند.

 این آقای شاهرودی گویا به همه ی دادگاهها در ایران گفته و «زیرزیرکی» بخشنامه کرده که شما کارخودتان را بکنید؛ گرچه من گاهی برای خوشنامی برای جهان جیغ و فریاد هم بزنم . چون میخواهم که «مجتهدبودنم » زیر پرسش نرود و گرنه من هم؛ از ته دل با شما دادگاهها، همراهم ، چنان که در سنگسار کردن مردی در تاکستان در چندماه گذشته، جیغ وداد زدم و دادگاه آنجا کار خود را کرد و راه خود را رفت.
ساسان ایرانپور

-------------------------------------------------

15 آذر 1386

« یک آفرین بر دانشجویان و 3 پرسش از آنان »

نخست دراینجا میخواهم  بر همه ی دانشجویان میهنمان که در اندیشه ی آزادیخواهی خود پویا و پایدارند و میکوشند ، یک آفرین گران بخوانم که هراس آلوده بنادانی و گوشه نشینی را از خود رانده و دورکرده اند ودر دانشگاه مازندران گرد آمده اند که یاد دوستان از دست رفته و زندانی خود را گرامی بدارند و برای آزادی بچُوخند وبستیزند .

دوّم اینکه همه ی ما میدانیم که یک دوّم  یا کمی هم بیشترازدانشجویان ایران ؛ زنان و دخترانند. اکنون که این نگارههای شما دانشجویان را درپیوست به« تارنمای دانشگاه امیر کبیر» میبینم که از دانشگاه مازنداران گرفته اید  و نشان میدهد که همه گردِ هم آمده بودید تا برای « شدن و بودن برای آزادی » بکوشید ؛ یک صدم هم از دختران در میان شما نبودند . بسی افسوس خوردم که هرچه نگریستم در میان چندصد دانشجو، تنها 3 تا 5 یا اَندی دختر دیدم !

سوّم  اینکه میخواهم از خود این دانشجویان دختر بپرسم که آیا آزادی و آزادیخواهی تنها برای مردان دانشجو است یا اینکه برای شما هم هست که گوشه نشسته و میگذارید که بیداد؛ هرچه بیشتر بر سر شما و برسر پاک مردم ایران بکوبد و شما زنان را بیش از پیش به گوشه ی بیدادگری و خواری براند ؟

چهارم میخواهم ازخود این دانشجویان پسر که با تلاش بیهمتا که در اوج بیداد و در کوره ی آزمایش خود برای « آزاده ماندن » میستیزند و بها میپردازند، چگونه، دستکم، نمیتوانند نزدیکان و دوستان دختر خود را در این  «گردآمد های »  پرشوروماندگاردانشگاهی همراه کنند ؟

اگر زیرگوشی و با لبخندی تلخ، نزدیکانه و خودمانی بگویم؛ اینست که بیشتر شما دوست دختر یا همگروه پژوهشی هم  در دانشگاه دارید ؛ آنان که شما را در«عشق پاک » دوست دارند ؛چرا در راه آزادی که گام زدن ازعشق هم  گرامیتر است همراهی نمیکنند؟

زهی افسوس که هنوز دختران  و خواهرانمان با اینکه بیش از نیمی از دانشجویان دانشگاههای ایرانند؛ چون کبکی در برف بیداد کشورمان سر فروبرده اند . بگذارید بگریم که چنین ننویسم ونگویم.

 د. ساسان ایرانپور

------------------------------------------

16/آذر/1386

با درود بشما دانشجویان دانشگاه امیرکبیر

 چنین  در نگارههای پیوست در تارنمای شما  دانشجویان دانشگاه امیرکبیر تهران دیده میشود که در دانشگاههای  شهرستانها همچون همدان و کرمان دختران و خانمهای دانشجوی بیشری در تلاش برای آزادی با دیگردانشجویان انباز میباشند . نگارههای  دانشگاه تهران در این تارنما نشان میداد که جای خانمهای  دانشجو  در جایگاه سخنرانیها کمی تهی بوده است . امیدوارم من خوب ندیده باشم . و در اینباره نیز نوشته ای برایتان فرستاده بودم که در تارنما نگذاشته بودید . کاش میگذاشید که دختران دانشجو هم بدانند که باید همپای آقایان در راه آزادی و آزادیگرایی بکوشند.

همگی پیروز باشید که مردم  ایران ؛ اندک اندک ، بدنبال شما خواهند آمد.

د.ساسان ایرانپور

-----------------------------------------

« ای وای ! اگر خون خیابانی مظلوم بجوشد؛

 سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد. »

با سروده ی استاد بهار نوازشتان میدهم.

 آفرین بر فرزندان دانشجو و دانشپزوی شهریار بزرگ و خیابانی شهید که به پشتیبانی دیگر یاران دانشگاهی خود برخواسته اند. . دو مردی که خون ایرانی در رگشان میجوشید که نخستین را مردم پاک تبریز با کفن سرخ دیدند که به رگ رگ مشروطه خون دوانید و دوّمی را با سرودهای جاودانه اش، بیادهای خود، جاودانه سپرده اند .

 تبریز همیشه با ستارخان و باقرخانهایش پیشتاز آزادی بود . اکنون نیز همان نوباوگان تبریزی پرچمدار پیشینیان خود هستند و و خواهند بود . بر شما آفرین باید خواند و شمارا شایسته ی آزادگی و رهایی همیشگی باید دانست . دستتان مریزاد که روان پاک گذشتگان پر تلاشتان بر شما آفرینی گران خواهند خواند و شاباذی گرانتر خواهند گفت.

د. ساسان ایرانپور

--------------------------

 

16/آذر/1386

بگمانم این آقا سعید در تارنمایتان در اینجا با نوشته اش میخواهد بگوید که آزادیخواهان در آنجا در دانشگاه تبریز ده نفر بیشتر نبودند .
آقا سعید گرامی !
اگر ده کس هم که باشند ازینکه آزادیخواه میباشند؛ ییگمان ؛ روان پاک آزادگان ایران را که نه، همه ی جهان را با خود دارند. فراموش مکنید که گنج همیشه در ویرانه کمیابست و اگر هم آیین اسلام را با خود داری، علی نیز در چاه کوفه ، سربزیر تنها میگریست.. و پیامبر نیز با ده نفری شبانه بسوی آزادگرایی و « آزادی افشانی» نه روزانه که شبانه گریخت. اینکه این دانشجویان در شبانگاه بیداد در روشنی لب به سخن میگشایند، آفرینشان بگو که بتنهایی توانی آهنین دارند وآوازی آهنگین برای آزادی و آزادگی.
17 آذر 1386

------------------------

17/ آذر 1386

تارنمای دانشگاه آمیرکبیر

شاندل گرامی که در اینجا ، در تارنما نوشتی که در میان دانشجویان بودی که برای آزادی گردهم آمده بودند و برای آزادی و رهایی دوستانشان فریاد میکردند و انبوهشان نه ۱۰۰۰ که300 تا ۴۰۰ کس بیشتر نبودند ! مگر برای دادخواهی یک گروه باید آنان را شمرد که چند کسند ؟ اگر بپزیریم که گروهی خواهان داد و دادگستری هستد ؛ چه یکی، چه هزار !
هم میهن گرامی! داخواهان را که با ترازو نمیکشند !
ساسان ایرانپور

-----------------------

 

 پاسخ از  شاندل :

جناب ساسان ایرانپور!
با شما موافقت کامل دارم که نوشتید: “مگر برای دادخواهی یک گروه باید آنان را شمرد که چند کسند ؟ اگر بپزیریم که گروهی خواهان داد و دادگستری هستد ؛ چه یکی، چه هزار !هم میهن گرامی! داخواهان را که با ترازو نمیکشند !”


اما بحث بر سر این است که بنابر “مصلحت پررونق تر نشان دادن مراسم ” تعداد افراد شرکت کننده بیش از رقم واقعی اعلام شدن ۳ زیان دارد:
۱-
ایجاد توهم در در کسانی که در مراسم شرکت نداشته اند در مورد پایگاه دانشجویی مبارزان دانشجویی که منجر به برنامه ریزی و استراتژیهای نادرست خواهد گردید-مخصوصا اگر در اعلام تعداد افراد شرکت کننده درتجمعات دیگر دانشگاهها نیز این مساله تکرار شود-.
۲-
از بین رفتن اعتماد دانشجویان و سایر اقشار که به نحوی از مساله مطلع میشوند.
۳-
از بین رفتن امکان محکومیت اخلاقی دروغ پردازیها و اعلام مسایل و ارقام غیر واقعی توسط حاکمیت و سایر گروههای رقیب دانشجویی- از تعداد شرکت کنندگان در راهپیماییهای حاکمیت گرفته تا تجمعات دانشجویان “چپ” که به عنوان آخرین نمونه بنابر گزارش سایت “آزادی و برابریدانشجویان در تجمع بوعلی شعار میدادند:”بهروز کریم زاده آزاد باید گردد” و “انجمن اسلامی ها وطرفداران دفتر تحکیم سعی می کردند دانشجویان را از دادن شعار هایی حمایتی از دانشجویان تهران برحذردارند ودانشجویان را ساکت کنند . که با اعتراض شدید دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب مواجه شدند.”
شرط اول قدم” راه رسیدن به آزادی و دموکراسی صداقت است زیرا کسی که امروز بنابر مقتضیات و “مصالح” دروغ میگوید فردای رسیدن به حکومت نیز بنابر مقتضیات و “مصالح” بزرگتر-که فراوانند- دروغهای بزرگتر خواهد گفت و برای افشا نشدن دروغها ناگزیر به به زندان و داغ و درفش-برای بسته نگه داشتن دهانها- نیاز خواهد بود.
و سخن پایانی اینکه “هدف وسیله را توجیه نمیکند” و “هیچگاه حقیقت را فدای مصلحت نباید کرد.”
زنده باد ملت ایران!

--------------------------------------

19/ آذر 1386

آقای شاندل گرامیم !
پاسخت را درباره نوشته ی کوتاههم در برابر نوشته اتان در روز هفدهم آذر ، در همین تارنما خواندم . از اینکه پاسختان بسیار دوستانه و دلسوزانه و برداشت و کنکاش و واکنشتنان هم در باره ی نارسایی گزارش دست اندرکاران گردهمایی دانشگاهی در ۱۶ آذر بجا بود سپاسگزارم.
د. ساسان ایرانپور

------------------------

بچّهها !

 بچّههای  دانشجوی دانشگاهای ایران ؛ مبادا نومید شوید. بسیاری با شمایند .
از تلاش خود و روز دانشجو هم خسته نباشید .
از اینکه دلتان برای آزادی و رهایی میتپد؛ بدانید نه از یاد میروید و نه فراموش میشوید. تنها همین بس که بدانیم که مردم بدون آزادی همچون دیگر آفریده هایی هستند که از «شدن ، خودباوری ونیکوزیستن » چیزی نمیدانند.
برای اینکه هیچ نگویید که در این شب سیاهِ بیداد تنهایید؛ با هم سروده ی مرا زمزمه کنیم:

 « همراه میمانم»

ترا دیدم که تن آغِشته اَندرخُون و اَندرزخم بیدادی،
مرا از دل برآمد آهِ جانگاهی بتو؛ جانانه فریادی،
بتو راز مرا پنهان نمیدارم :
میان ترکش فریادهای من ، بگوش آمد چه آوازی !
خروس این شب بیداد میخواند گران یکسر؛ چه مینالی:
که نزدیک خروسخوانست وشب گریان،
ومن دیدم گل وسبزه ، همه در باغ این میهن گرفته شبنم شادی،
تو میبینی دم دیگرپگاهان را و میبالی به «آزادی » .

دلم میگرید از اندوه میدانی « تو ای آغشته اندرخون خود در بند » !
منم همواره بالین تو با یک آسمان لبخند ،
مرا با خود مدارا کن که دل دارم ترا ،جانانه صد پیوند.

منم یاری که بربالین، کنار تو، نشسته تا پگاه همراه؛
منم آواز دلانگیز تو یکسر، بتو آرامشی گویا .

د . ساسان ایرانپور

-----------------------

18/ آذر /1386

گاهی در خون و شکنجه و دلهر ه برای آزادی ، بدک نیست سرودگری و آوازخوانی شما دانشجویان را با سرودش به شادی فرا بخواند. مردم ایران را که در پنجه های توفانهای بیداد سهمگین، گرفتار آمده اند به امید ازادی فردا ، فرامیخوانم و بدانیم  که بزودی این موج توفان سهمگین ، شکننده و ناپایدار و سست  در کناره های دریای تلاش و از خودگذشتگیمان درهم خواهد شکست . پس امیدوار و پویا و با تلاش همچون شناگر و دریانوردی چیرهدست  و نیروپنجه ، براه خود که همانا آزادی و رهاییست ، ره میپیماییم و گردهم میاییم  .این هم سروده ای از بنده که ارمغانیست ناچیز که برای شادکردنتان از تارنمای زیر در گیلان ؛ بازنویسی کرده و فرستاده ام . http://www.astangil.com/adabi_archive/sher111.asp

میخوانمت – مرا بخوان  !
اشک مرا بشوی به آب زمزمِ سپید رودِ من  !
جویی کُنش که کشتِ سرزمینِ من-
درون کشتِ آرزوی من شود چمن .
ترا؛ درون این چمن که میفشانی دانه های رقصِ شادی را-
ترانه میکنم- جوانه میکنم - می سُرایمت-
زغم مگو؛ زغصّه دَم مَزن  !
مرا بخوان؛ اشک مرا بشُوی؛ بجا مَمان دلا ! ممان  !
که دیدگانم ازپیِ تو نه ؛ به شادیِ تو میدَوَد دَوان دَوان  .
مرا بخوان؛ بخوان مرا، اشک مرا بشُوی، جویی کُنش روان  !
د. ساسان ایرانپور

----------------------------

به !  به ! از این همه شاهکاری

 امروزهژدهم  آذر1386؛ دانشجویانمان شاهکاری کردند و چون آذرخش بر شب سیاه درخشیدند. درود برهمگان که امروز درگردهمایی پرشکوه دانشگاه تهران بودند و بار دیگر، گامی رسا و بلند در راه آزادی و رهایی برداشتند و کاروان اُمید و آرزوی  مردم ایران را با خواسته های خود ازدهلیز پرپیچ وخم « شدن و  نبودن وسرافرازی » پیش راندند. آفرین بردانشجویان و دانشپژوهان ایران زمین که همگی با هم با آوازها و آواهای یکنواخت، شور گران و رسا برانگیختند و سیلی گامهایشان بررخسارههای سیاه و بورشده ی بیداد نواخته شد. امروز که دختران و خواهران پرتوان دانشجو و دانشگاهی را؛ فشرده و انبوه، انبوه ، میان این گردهمایی کلان و گسترده دیدم ، خودم را سرزنش کردم که چرا چندروز پیش، با  دونوشته ام،  دانشجویان دختر دانشگاههای تهران را ناگاه بسرزنش مهربانانه، دوستانه و برادرانه گرفتم که چرا همدوش پسران و دوستان دیگرشان در گردهمایی انباز نمیشوند و کاروانشان از کاروان دختران شهرستانی هم  پس افتاده تر ودنبالتر است !

امروز؛ دختران دانشگاههای تهران ، بدرستی بمن و همچون من نشان دادند که نوشته ی من در هفته ی گذشته در همین تارنما ، آنچنان هم درست نبود. امیدوارم که خواهران و مادرانمان همیشه همراه دیگرمرادان و پسران همرزمشان بتلاشی پیاپی بپردازند تا بتوانیم همگی،  دادمان را از بیداد بستانیم .جادارد که بر همه آفرین بخوانیم و بهمه « شاباذ » بگویم که از کاروان آزادیخواهی و به « پیش رفتن برای بهبود زندگی درمیهنمان » گران میکوشند .

با پیشکش بهترین آرزوها برای همه ی پویندگان راه آزادی

----------------------------------------

یادبودی از 20 آذر 1386

درودی گرم برهمه ی شما دانشجویان و دانشپزوهان میهنمان باد ! درود بر آنانی هم باد که با شوردادخواهی  از آزادیخواهان ایران و بویژه از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر پشتیبانی میکنند.

 اینکه دانشجویان با بردباری، دوراندیشی و با هوش سرشارخود در سراسر ایران، توانستند این همه گردهماییها را برپا سازند و چشم و گوش جهانیان و مردم ایران را بخواسته های درست  و پسندیده ی خود بگشایند جای آفرین شنیدن دارند. ازاینکه دانشجویان در 20 آذر 1386 خورشیدی که بسختی و بدرستی ؛ بیدادگری را در دانشگاه امیرکبیر تهران  شرمسارو بور کرده بودند و اکنون با چسباندن نوشته ای بردیوار دانشگاه  و پانویسی برآن و فراخواندن احمدی نژاد بیک رویارویی روشنگرانه و افشاکننده توانستند گامی دیگر در ستیزشان با نابربری و خشونت واپسگرایان بردارند، آفرنشان میگویم.

کاش بجای این احمدی نژاد ، دوست و پشتییانش آقای " حدّاد عادل "  که سراپا ناعادل هم میباشد ؛ با همکاران " سبک اندیش و سست مایه" بدانشگا خوانده میشدند تا از آنان پرسیده میشد که چرا با پول مردم ایران درنشستگاه  "ناشورای ایران"  نشسته اند و مترسکی هم برای بیدادگران در ایران  نیستند؟ چرا این « شورانشینان بی شورا" دم فروبرده و میگذارند که فرزندان مردم  و دانشجویان پرشور و دلسوز در زندان باستیلی  " اوین  " و دیگرجاها شکنجه و زندانی شوند؟ نه ؛ نه ، باید گفت که این نمایندگان « خودنماینده خوانده »  هم شایسته نیستند که گام ناحجسته اشان را بدانشگاه بگذارند. بهتر آنست  ک سخن مصدّق  بزرگ  را باهم ، بازگویی کنیم  که " هرجا مردم است مجلس آنجاست "

د. ساسان ایرانپور

--------------------------------------

این سروده ی نپخته ام را که تنها یک فریاد و یک همدردی کوچک است ؛ پیشکش به مادران داغدار و پریشان ایرانی میکنم که فرزندانشان در زندان بسر مییرند. هرکس این سروده ام را برای مادر علی عزیزی  « دانشجوی زندانی » و دیگر مادران بخواند بسیار شاد خواهم شد :

اشک من شعرمرا ؛ شسته به اندوه گران با نفرین،

که ترا دید ه ی من دیده پی یار تو در بندِ اوین .

آه من  در پی  او " مادرنازم " که نشسته آنجا ؛

 تو بدانی ؛ بنگاهی ، بصدایی ، میرود تا پروین .

تو مرا در خود اشکم  بنگاهی چو ببینی گویی :

پسرم ، چون پسرم ،  گشته  به آتش آجین ،

تو مگو چون پسرت نیست کنارت تنهایی ،

بخدا هست ترا ؛ بس پسر و دخترکان صد دوجین .

تو مرا نزد خودت چون پسرت دارعزیز ای مادر ؛

که زاندوه خورد سنگ ستم ؛ دشمنک بدآیین .

من کیم ؟ لیک کنارتو شدم یار تو چون فرزندت ،

که مرا همره او، همره تو، کرده  " ستم پیشه " کمین

من ؛ نه آنم که ترا پند دهم ،  لیک  من و تو باید ؛

به دوصد شادی، ازین شب برویم ، رسته ، همین.

ساسان ایرانپور

---------------------------------

 نامه ای به دانشجویی در تهران

  مهدی : « از کی کمیته تبدیل به پلیس شده است » .

مهدی جان !  از روزی که در کشورمان ؛ آخوندی دانشگاه نرفته همچون « خلخالی »  سرداور ایران در 1357  ( قاضی القضات ) میشود و پاسداری چون احمدی نژاد  در 1365سرپرست کشور ، جای شگفتی نیست  که کمیته چی پاسبان گردد و گزمه و پاسبان هم شکنجه گر شود در زندان  ترسناک اوین تهران !

  مهدی گرامی !

 کاش میپرسیدی از کی این آقای  شوالیه ی لویی چهاردهِ  فرانسه  آقای « رادان»  سرپاسبان  «ناجا » در تهران ؛ کارشناس اسلامی (مجتهد ) هم شده که میگوید :  اگر زنان ، چکمه بر شلوار بلند هم بپوشند از دیدگاه آیین اسلام نابجاست و حرام ! چونکه چشم مردان  همچون خودش بیمار که بر آن چکمه ها بیافتد ؛ بیک چشم برهم زدن ، برهمه ی نماز و روزه اشان چلیبا کشیده میشود ؟

 آخه یک کارشناس زبردست اسلامی هم چون شیخ علی تهرانی یا گلزاده ی غفوری یا خود آقای منتظری به این آقای شوالیه نمیگویند که آقای سرپاسبان لویی 14 ! آیا  تو کارشناس اسلامی میباشی یا سرپاسبان ناجا در تهران ؟ شاید هم  دستور و دستنوشته ی چنین فرمانی از آقای خامنه ای در جیب شلوار این آقاست که اینگونه با دلگرمی جفتک میاندازد و جفنگ میبافد .

د. ساسان ایرانپور

------------------

باز « گرد سیاهی دروغ » بر چهره ی دروغگویان نشست.

ازینکه  ذغال سیاهی دروغزنی  و دروغپردازی به چهره ی خود دروغزنان و دروغپردازان مالیده شد و این سه دانشجو که پیش مردم روسپد بوده اند و روسپیدتر شده اند خدای راستگویان را سپاس گفته و بهمه مردم ایران و بویژه به خانواده ی این  سه زندانی آزاداندیش و آزادیدوست خوشباش  میگوییم .

 روانمان شادتر و گاممان استوارتر باد !

 

" فراخوان "

 من ترا در شب تیره بچراغی میخوانم ،

 که ترا  راه بچاه ؛ شب  تیره ، نبَرَد آسوده ،

من ترا سخت بفردا  بنویدی میخوانم ،

 که ترا «  دیوک نومید ستم ،

    توی این دشت پر از دلهُره و چندرنگی ،

بسرابی نکشد  تشنه  دمی  بیهوده .

من ترا باز بهوشیاری گران میخوانم ،

که زر دوست همین کشور پاک تو و من،

 به دروغ تو نگیرد دوده .

 به دلی باز و رُخی شاد ترا میخوانم

که بزنگار گناه  بدروغی نشوی آلوده !

من ترا همره این دسته ی یارا ن به پگاه میخوانم ،

-------------------

با درود به شما  اقای امیر انتظام !

نوشته ی زیبا،  رسا ، پرمغز و پر رهنمونتان  را بآهستگی و درد فراوان خواندم . چهره اتان را هم که درآن راستی و دلسوزی بمیهن، همچون صد نگاره ی گویا با من میگفت ، میخندید و میگریست نگاه کردم و بر شما ؛ یکی از یاران رنجیده و رنجبرده ی این میهن ، آفرین خواندم  که چون سروی سهی ، در این همه توفان، زیستی و  امید دادی و بامید ماندی.

بیاد نوجوانی خودم افتادم که شما را بر میز سخنگوی بازرگان میدیدم و باورم نمیآمد که فرزندی خواهی شد که پدر انقلاب شما را هم خواهد خورد . با اینکه آن اندام زیبای گذشته را در زندان بمردم ایران برای دادخواهی ، دادگستری و راستی بارمغان داد ه ای ؛ همانا میبینم که زیبایی درونی را با خود داری که این ارجمندتر است و جاودانه خواهد ماند .

 با پیشکش بهترین آرزوها برایتان و خانواده ی استوارتان !

28/ آذر/ 1386

 د. ساسان ایرانپور

-------------------

روز یلدا  از شب یلدا  بر همه خجسته باد!

روز یلداست از شب یلدا که گذشت .

اینکه  شما دانشجویان دانشگاه امیر کبیرگزارش دادید که دیشب برخی از حانوادهای زندانیان  در روبروی زندان اوین شب یلدا را گذراندند هم اندوهبارست  هم شادی بخش.

 اندوهبار که چرا آنجا و چرا درخانه ی خود نه؟

 شادیبخش که باید بگویم ؛ آفرین بر این خانواده ها که در کنار زندان اوین با این همه سختیها شب یلدا را گذراندند . اینست سرزندگی و شادابی یک مردم با همه ی بیدادی که بر فرزندان نازنینشان میگذرد خود را میشناسند و خود را نیز در فرهنگشان باز میابند . همین رازها بود که مردم ایران مغولان را ایرانی کردند و تازیان  رام فرهنگ خود و زبان پارسی شکوفا ماند. دیدیم چه مردم بزرگی همچون سریانیها ( سوریه ی کهن) و قبطیها ( مصریان کهن ) در زیر پای اسب بیدادگری ییگانه نه که فرهنگشان را فراکوش کردند که زبانشان نیز بفراموشی گراید و از میان رفت.

 این سرودم را هم پیشکش این یاران شب یلدا میکنم که مگرخود را نیز در کنار آنان دیده باشم:

«شب یلدا»

شب یلدا شده باز ؛

به پگاه ، به چمنزاری بیا !  به چمنزاری قشنگ ،

که دم جوی نشستم پی تو ، همچو کودک شدم ومیزنم آب بسنگ !  

آسمان آبی و با دوجهان موجِ نسیم ، همه جا پر ز ا یاز ،

شب یلدا شده باز ،  وخودم با دل تنگ.

رزوهادر پی تو, ميدَوَد باغ دلم , همچو پروانه به گُُل ،

دسته دسته همگی، همگی درنَوَسان، چه گَران رنگ برنگ!

غم توآمده با گیسوی دوشِ دراز. شب یلدا شده باز.

 به پگاه ، همه جا پر ز ایاز,

به چمنزاری بیا که نشستم اینجا!  به کنارم بنشین,

با خودم یار ترا, مهربانانه ببین!

که چسان این خودِ من، به اُمیدِ توشده ،دلِ چشم ترِمن،

وَ زَ آبی میرَوَد سویت ازموج وشکن.

تواگرلَختی به آب که به موجش میبرد، نه مرا، جانِ مرا،

 به صفا خیره شوی ،میشوی غرقه به آب ،

 که دلِ من نَرََود سوی تو تا به اَبد زسرِعاشقی خواب.

شب یلدا شده باز ،

اَشکِ من چکیده شد روی سبزه ی اُمید ،

 به اُميدِ توگران ، همچو بارون و  اَیاز . شب یلدا شده باز.

1 / دی /1386

ساسان ایرانپور

--------------------

یک گزارش و دو پرسش:

 گزارش اینست که وزیر دانش آقای زاهدی در یک ماه ، دوبار برای رایزنی راهی قم میشود.

 چه نازیبا  و زشت و  شگفآور است که سرپرست یک وزارتخانه همچون آقای زاهدی ؛ بجای گفت و شنود با نمایندگان مجلس و  سرپرست کشور آقای احمدی نژاد «همه چیزدان » در تهران ؛ بدیدار مصباح یزدی  به قم میرود که از او رهنمون و و رهنمود کاری بگیرد!

آیا چنین راهنمایی خواستن از آخوندی در قم کجدهنی بنمایندگان مجلس    و خود احمدی نژاد که خود را نیز نمایندگان مردم میدانند نیست ؟

آیا این نشان نمیدهد که در کشور خواجه نصیر طوسی ،  ابوعلی سینا ،  امیر علی شیر نوایی،   امیرکبیر ،  فراهانی  و مصدّق ، سگ دارنده اش را نمیشناسد و در این « نوخانه ی 28ساله » میخی هم برجای خود فرو نرفته و سنگی هم برجای خود ننهاده ؟

پناه میبریم بخدای « دوراندیشان » از این همه کجروی و کجاندیشی !

شاید هم ما نمیدانیم که " ولایت فقیه " همین است که  اگر سری در این کشور به درد آید ؛ باید پیش دعانویسی به قم رفت که چه میفرمایند !

2 / آذر /1386

 ساسان ایرانپور

---------------------------------------

من نماینده بازرگان و امیر انتظام نیستم که….

بسیار دلم میخواست که اینجا ،در همین تارنما ی دانشگاه امیر کبیر، گماشته و نماینده ی آقای امیرانتظام شوم و تازیانه ای را که آقاینسیم ” بیدادگرانه به پشت اسب کردار گذشته ی آقای آمیرانتظام و بازرگان ” بزرگاندیشزده اند بستانم. از اینکه رشته ی من داوری و گماشتگی (وکالت ) نیست و خود امیر انتظام هم زیانی گویاتر از من دارد ؛ این کار را بخودش واگذار کرده ام . تنها به همین بسنده میکنم که همه چیز را در جای خود و بروز خود باید دید و ارزش هرچیز در همان جای خود برآورد میشود . آنگاه که توفان « خمینی گرایی » همین آقای نسیم مسلمان را و کیانوری و طبری دهری را به پای ” آری گفتن ” بجمهوری اسلامی میکشاند، کجا در شش ماه فرمانفرمایی بازرگان و امیر انتظام ، جای پررویی و بگفته ی تازیان « فضولی » و آزادیخواهی آرمانگرایانه بود ؟
اینکه بازرگان و یارانش چون فروهرها …. بخواست خود از کار کناره گیری کرده بودند ، دلاوری و شاهکاری بود که در آن گیرودار میدان دگردیسی و دگرگونی۱۳۵۷ کار هرکسی نیود. بگمانم گذشت از بالاترین سرپرستی در کشور ، نه کار منست و نه کار اقای نسیم ! بسیار پایمردی و فراخدستی میخواهد که از چنان کار کشوری کناره گیری کنی و در آلودگی بیداد انیاز نشوی و چشمت هم از پول و صدها برتریجویی…… بسته شود. امیدوارم فرزندان آقای نسیم و خود من چنین مردانی شوند که در بیداد دمی هم با ” بیدادگری ” همباز نگردند.

د. ساسان ایرانپور
-------------------------

2/ آذر /1386

دیدار  گروهی دانشچویان از خانواده یک زندانی 

درود برشما دانشجویان گرامی که بهمه سوی می اندیشید و خانواده ی زندانیان را هم فراموش نمکنید که این نیز خود نشانه ای از همبستگی مردم ماست که پایه ای خواهد بود برای شکوفایی بهتر آزادی و آینده ای بهتر که هرکسی باید چنین کند که بگوید من هم ازین آب و خاک و این میهنم و یهره آزادی اینده ی این میهن دارم.  .
میدانم که کسی هم این سرده ی خام و سپید مرا بمادرانی که فرزندانشان در زندانند خواهند خواند و بویژه برای مادر آقای عزیزی که یک پایش در بیدادسراها و پای دیگرش در زندان باستیلی اوین است که شما بدیدارش رفتید:.

 اشک من شعرمرا ؛ شسته به اندوه گران با نفرین،
که ترا دید ه ی من دیده پی یار تو در بندِ اوین .
آه من در پی او ” مادرنازم ” که نشسته آنجا ؛
تو بدانی ؛ بنگاهی ، بصدایی ، میرود تا پروین .
تو مرا در خود اشکم بنگاهی چو ببینی گویی :
پسرم ، چون پسرم ، گشته به آتش آجین ،
تو مگو چون پسرت نیست کنارت تنهایی ،
بخدا هست ترا ؛ بس پسر و دخترکان صد دوجین .
تو مرا نزد خودت چون پسرت دارعزیز ای مادر ؛
که زاندوه خورد سنگ ستم ؛ دشمنکِ :« بدآیین » .
من کیم ؟ لیک کنارتو شدم یار تو چون فرزندت ،
که مرا همره او، همره تو، کرده ” ستم پیشهکمین
من ؛ نه آنم که ترا پند دهم ، لیک من و تو باید ؛
به دوصد شادی، ازین شب برویم ، رسته ، همین (
ساسان ایرانپور

---------------

شگفتا از این همه " آیین شکنی " !

سه دانشجو دانشگاه امیرکبیر (مجید توکّلی، احمد قصابان و احسان منصوری )  بدستور دادگاه با سپردن هشتاد میلیود تومان وثیقه چند روز پیش باید آزاد میشدند که سرپرستان زنداناوین نمیگذارند .شگفتا از این همه آیین شکنی و کج دهنی به دادگاهای خود رژیم به دست خودشان ! چشم آقای " سرآخوند " شاهرودی ازاین ” آیین شکنی ” سرپرستان زندان اوین روشن که در نخستین روز سرپرستی خودش بر دادگاه های ایران گفته بود که من دادگاه های ویرانه را که دریافت کردم بزودی آبادش میکنم .!
چه شگفتآور است که شاه میبخشد ولی شاه قلی نه ! هم اکنون بیاد یک نوشته ی کوتاه دکتر استاد علی شریعتی در زندان اوین افتادم که آنگاه ” ژان پل سارتر ” دانشمند نامی و دوستانش  در 1354  ( 1975 ) با نامه های خود از ” حواری بومیدینسرپرست مردم الجزایر خواسته بودند که از شاه  که برای  پیمانامه آشتی جنگ میان ایران و عراق در الجزیره بود ، بخواهد که استاد شریعتی را پس از ۱۸ ماه از بند آزاد کند و شاه هم پزیرفته بود .امّا سرپرستان زندان اوین آزادش نمیکردند ! آیا سیاه بازی بود یا نه ، نمیدانم و لی استاد شریعتی به متلک نوشته بود : شاه بحشیده بوده و شاهقلی نمیبخشید.

ساسان ایرانپور

------------------------

افسوس که شیرزنی همچون  " بوتو " نخستوزیر پیشین پاکستان ؛ با یک مرگ خونبارازمیانمان رفت.

امروز برایم اندوهبار و جانکاه بود که ناگهان گزارش کشته شدن خانم " بی نظیربوتو " را در پاکستان ، بدست کوردلان و تاریک اندیشان که با اندیشه های آزاد یک زن خاورمیانه ای سرستیز داشتند، شنیدم . مادرانمان هزاران سالست که بخت آنرا نداشتند که اندیشه ی خود را بما ارزانی کنند و بگویند که چه میخواهند و یا بتوانند در زندگی سیاسیمان همپا و همراه شوند . دراین چند سال؛ زنی از بنگلادش و زنی هم از هندوستان وپاکستان چون خالده ضیا ، ایندیرا  گاندی و بی نظیربوتو، با همه ی کاستیهای رفتاری خود ، توانستند کورسویی دراین تاریکی دراز و روانگسل چندین هزارساله ی خاورمیانه ای ما باشند که " ایندیرا  گاندی "  دختر  " نهرو " را در هند همرا پسر برومندش در چندین سال پیش کشتند و این یکی را هم  در پاکستان، امروز، کوردلان تاریک اندیش ، از ما گرفتند. زهی افسوس !  من با خانواده ام از ته دل با خانواده ی این " شیرزن "  خوشرفتار و خوشپندار و بویژه با مادر گرامیش همدری میکنم و باشد که ما را در اندوه کلان و خونبار خودشان همدرد بدانند .

د. ساسان ایرانپور

6 /  دی / 1386   ) 27 /12/2007 (

--------------------------------

چه داستان راستینِ اندوهباری ازچکمه پوشیدن! 

اگر با خواندن داستان بلند  " سه تفتگدار "  الکساندر دوما ؛ میشود دریافت که لویی 14  و   " کاترین دو مدیسی " با مردم پرخروش فرانسه چه میکردند و چه گونه گزمه ها و پاسبانان  " چکمه پوششان " مردم را بگورستان زندان  " باستیل " فرانسه زنده بگور میکردند ، با خواندن همین چند گزاره ی کوتاهتان در اینجا ، میشود پی برد که چگونه  پاسبانان  این رژیم ، مردم میهنمان را بگورستان بیداد خود میکشانند و برای پوشیدن چکمه ی زمستانی ، خواهران و مادرانمان را کشان ، کشان بزندان میبرند. دست این نویسنده ی خوشپرداز درد نکند که داستان راستین یک مردم را در یک گزارش کوتاه بنمایش گذاشته است. بگذارید اشکم را با این سروده ی خود برچینم :

"  ترا همراه میمانم ؛

ترا من رخش همراهی ، بصد کوشش، گران ، پیوسته ، میرانم،

ترا از آن دَرِ زندان ، گران بسته ، به خود آرام میخوانم :

صدایم کن !

ترا تا آن دل سنگین زندان تا اوین یا قصر همراهم ؛

 صدایم کن تو آهسته ، پیامت را بده از جان که میستانم .

پیامت را بده آرام ؛ به خانه میبرم از دل پیامت را ،

که مادر یا پدر گوید فلانی ! وه ! چه میگویی که میدانم.

صدایم کن ! ترا همراه میمانم .  "

ساسان ایرانپور

-----------------

 

" گفتارها و نوشته های آقای افشاری "

گفتارها و نوشته های آقای کارشناس (مهندّس) افشاری ” همیشه رهنمود خوبیست و ایشان بسیار هم با سختیهای دانشحویان و دشواریهایی که بر مردممان روا داشته میشود آشناست . نوشته هایش را گزاره به گزاره در تارنمایتان خواندم و بر ایشان هم آفرین میخوانم که همچنان گرم و پرشور و پا بپا ، با مردممان و دانشجویانمان بپیش میروند و نوشته هایش چراغی خواهد بود که میتواند در این تاریکی” ندانم کاریهاراهنمای خوبی باشد . برایشان آرزوی روشنبینی بیشتری دارم .

د. ساسان ایرانپور

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 6:6 |