تبليغاتX
همه جور آجیل
 

 

 -  ابراهیم  

چو شنیدم که ترا مرگ به آزادی داد ؛ ابراهیم !

گریه ام خود پی گریه ، چه ؛ به گریه افتاد ! ابراهیم !

نه ز اندوه تو من ،  آه ! که من زنده ام و تو رفتی؛

 که صدایی زگلو میترکد ، مرگم باد ، ابراهیم !

تو زکُردی و منم گیل و دگرمرد بلوچ یا ترکی،

همه از درد همین میهنمان در فریاد ، ابراهیم !

تو دل بندی شبانگاه ، به زنجیرستم رفتی ، خوشا ،

که منم با همه ی مردممان تابه پگاه در بیداد، ابراهیم !

به همان آخ توکه در دل زندان زشکنجه کردی ،

چه بگویم زپَلشتی نشود رفتنمان بی فریاد ، ابراهیم !

بسر پاک همین میهنمان صد سوگند، میباید !

که ترا مژده دهیم ازخود آزادی به دیمه ، آزاد ، ابراهیم.

چه بگویم که مرا دانش پنهانگویی نیست،

 زمنت مژده که این خانه شود زود، آباد ،ابراهیم!

 

29 / دی /1386

ساسان ایرانپور

"  به یاد زنده یاد دانشجوی کرد ابراهیم لطف الهی در زیر شکنجه "   

                   

      

 یاد تو 

             

من ؛ گران ، رنجه ،  بیاد تواَم اَی رفته زما، پیوسته ؛

که دل سوخته ام نزد گل لاله  ترا برجسته ، 

یاد من مانده  بسی ، آه  ، سر پلّه ی زندان در شیراز ،

بصدایی ؛ تو، گران ، گفتی بما خندهکنان با آواز :

که منم  « یاد همیشه »  چو « روان » در پرواز ،

که بخواب همه اتان خواهم شد ،

مخورید غم که رَوَد این شب دیجُور و دراز !

 

 من همان یار تو و یاد تواََم  دلخسته:

  گفتی بدرُود و همه در پی تو بس نگران در زندان ،

تو ولی با دل وابسته بمردم رفتی ، آسان ،

 که بآغوش بگیری تو چو پروانه گلِِ آتشِ مرگ ،

دل زندان ؛ سر پلّه ، بنگاه یاران . 

 

 من؛ بدان ، یاد تواَم با دل پردرد چُنان ؛

که بتن زخم گران داشتی ورفتی زما خندهکنان.

من ؛ ترا خواب خودم داشته ام  پیوسته ،

 بنگاهی ، گل سرخی که گلابی میزده برایران..

 

من گران یاد تواَم ، در همه آن ، تو آنی؛

تو ؛ گل ، ای نوزده بهارم !  نرَوی از یادی؛

که دل پاک همه  " یاد ترا " در یادست ،

که خود " عشق " چومرغی و توهم صیّادی ،

من چنان  یاد تواَم ، آه ترا وابسته ؛

که پگاه پشت رخ روز، گران پیوسته.  

د. ساسان ایرانپور

2/ آذر /1386

( بیاد زنده یاد اعظم صیّادی جهرمی۱۹ساله  در زندان عادل آباد شیراز )

                      

                   **********************

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 17:30 |

 

گپی از سرودهای یک نوپرداز

 

رضا فرمند بسیارسروده و بگمانم پُرکاریست که دستکم در بیرون از کشور کم همتاست. در سروده هایش میتوان اندیشه های زلالی یافت که آدمی را به اندیشه های ژرف میکشاند و او مانند همه ی سراینده های جوان دلسوز وآگاه در میهنمان ، گپهای گفته و ناگفته ی فراوان دارد. وَخشُوراندیشه ی پاکش زبانی گویا، بی پیراهه  و رسا دارد.

 بگمانم در همه ی سرودها مانند دیگر سُراینده های نوین،  تلاش کرده که بجلو برود تا بتواند روش نوشتاری خودش را بیابد . وی زبانی ساده و بی پیرایه دارد و هر کسی ازهر لایه و گروهی از مردم که باشد میتواند از نوشته اش بهره ببرد.  بتازگی سروده ای  از وی بنام "  زندگی از پدرم نرنجیده "   خواندم  که برایم جای اندیشیدن بیشتر داشت . " زندگی از پدرم نرنجیده "   سروده ایست  پر از سخن ، اندیشه ؛، پیام ؛ جنبش, تازگی و نوآوری.

 

من سالهای گذشته چندین نوشته  و جُنگ چاپ شده  از رضا فرمند خوانده بودم .  یکی از آن جُنگها " مادرم زیبا نشد" بوده  که کارهای  بسیاری در آن شده بود.

 

 اگر فرمند را به یک کودک " مانند" کنیم؛ وی در سروده ی« مادرم زیبا نشد » زبان گشوده  بود وبا همه ی ناهمگونیها  وناهماهنگیهای زبانی و" نگارهپردازی" توانسته تازیانه ی سختی برگرده ی بیبدادگریها و واپسگرایان فرهنگی که بر زن ستم روا میدارند فرود آورد. صدای تازیانه ی چنین سروده ای را میتوان بآسانی شنید که اگرگوش شنوا باشد…

در سروده ی« مادرم زیبا نشد» فرمند توانسته نگارهسازی  و نگارهپردازی خوبی داشته باشد و مادرش که نمادی ازبسیاری از زنان جهان است بآسانی تنها در آشپزخانه ، درتلاش برای زندگی بهتر؛ دیده ، شنیده وغمخواری میشود.

 

 نگارهپردازی خوب دراین سروده ی فرمند، بجایش که زبان ، زبانی پخته نیست که خواننده  با شنیدن این زبان؛  توانی بگیرد وبجُنبد ، برود و بگوید و رها شود. سروده ی« مادرم زیبا نشد » خود پُرست ازگفتنیها و ناگفتنیها. کاش وی این سروده را نه سالهای گذشته که اکنون میسرود که بسیار پخته تر شده است.

این سروده اش گرچه خوانندگان فراوانی هم دارد افسوس که  با فراز و فروزهایی روبروست و از زبانی خام و کمبود یک زبان یکدست میرنجد. گرچه وی پسان تلاش کرده سروده را بهتر از پیش بازنویسی کند که میتوان بجایش آنها را نیز خواند. تنها دراینجا  بخشی از آن سروده ی« مادرم زیبا نشد » نوشته میشود که بیشتر با آن آشنا شویم:

 

 

مادرم زیبا نشد

مادرم نتوانست

دریچه‌ی زندگیش را

رو به عشق بگشاید

به زیباییش مالک نبود

 

 در اینجا فرمند  با چهارگزاره سروده را بفراز و اوج  خود میرساند که ناگاه به گزاره ی " "(مادرم) به زیبایش مالک نبود" سروده را به زمین میزند و به نثری تنها و"  بی نگارهپردازی " فرود میاورد که درست مانند نوشته ای دانشگاهی برایش پایانامه مینوسد. گویی خواننده به سرش فرو نمیرود که سه گزاره ی نخست چه میخواست بگوید ! یا چرا ناگهان میخواهد گزاره هایی به آن زیبایی و  بسیارسبُِک و نرم  با کلمه ای خشن چون "مالک " با وزنی سنگینتر از یک پتک آراسته بشود؟

ناهمگونی دو گزاره ی واپسین:

 

" رو به عشق بگشاید

به زیبايش مالک نبود"

 

این دو گزاره  نه به نرمی همند و نه همگون و هم پیاله وهمنشین وهم احساس. گرچه گزاره ی پایانی پایان نامه است امّا یک فرود ناگاهانی است که رشته ی اندیشه زلال خواننده را پاره میکند و نمیگذارد که اندیشه و نرماندیشی دریافت یا همان " احساس " با هم درآمیزند و ببار نشینند.

 

 یا اینکه در بخشی میخوانیم:

 

" مادرم نتوانست

زن نباشد

از مادری استعفاء دهد

و در صفِ بلندِ ملاقات

مشوش نشود"

 

 اینجا باز زبان فرمند زبانی بازاری و اداری میشود و از اوج زبان سُرایش، به کلمه های" استعفا  و صف ملاقات " فرو میریزد . آغاز سروده با زبانی نرم همچون :" مادرم زیبا نشد " است و پاورچین پاورچین اززبان نگارهپردازی و نرم و نازک به خوبی کمک میگیرد که اینجا نگهان زبان کوچه وبازاری و اداری بسراغ  سروده میآید.

هرسُراینده مانند میرزاده عشقی، عارف قزوین و عبید زاکانی میتواند از کلمه های سنگین و کوچه وبازاری و روزنامه ای  بهره بگیرد امّا نه اینکه ناگهان، آهنگ و و نرمش زبانی صد درصد جابچاشده و فرازوفروز داشته باشد .

 

 نمونه میآورم که در گفتگوی روزانه هم چنین است: من همیشه مادرم را دوست داشتم و دور سرش میگشتم، چون پروانه بگرد شمع . چون مشت به مچ دست.

 

  گرچه مشت دارای احساس است ومچ دست هم ، امّا آن نرمی و مهربانی و وابستگی شیداگونه ی پروانه با شمع، ناگهان از بالا به زمین خورده  و دلنشین نیست. و شنونده و خواننده را بشگفتی هم وا میدارد و مرغ توان و نرماندیشی بنابجا پرمیکشد.

ولی اگر من در نوشته  یا گفتارم  بآهستگی فرود آیم و این فرود را با زمینه چینی همراه کنم دلشین خواهد بود. یاز همین دو گزاره ی بالا را که  ازخود نوشتم نمونه میآورم:

 

" من همیشه مادرم را دوست داشتم و به دورسرش میگشتم، چون پروانه بگرد شمع؛ و چنان با او دوست بودم که مشت با مچ" .   

 دراینجا خواننده با یک زمینه چینی کوتاه ؛آماده پزیرش زیبایها و نگارهپردازی و همسانسازی من در نوشته و گفتارمن میشود. گرچه کلمه "مشت ومچ " خشن را برای زیبایی سرایی بکار گرفته ام.

      این بخش را هم از سروده ی " مادرم  زیبا نشد" میخوانیم ودیگر به رضا فرمند تازیانه ی  بیشتر نمیزنیم که مبادا بگوید که پس زیبایی سروده ام کجاست؟ !

نه ؛ سروده اش زیباییهایی هم دارد . که دیگران درباره اش نوشته اند . ................

 

مادرم نتوانست

  سحری بیاموزد

پرنده‌ای بشود

و سحرگاهی

از پنجره‌ی مطبخ بگریزد

 یا

با شاهبال فرزانگی

از ژرفنای باورهای گَردآلود

تا اوجِ پژوهش و پُرسش

                               پَر بکشد

یکبار مادرم

هنگامِ مزّه کردن آش

دهانش را نمی یابد

قاشق بدست

سوی آینه می آید

و می بیند که سیمایش را

تُند بادِ واهمه کج کرده است

آنگاه

حیران به کنجی در مطبخ

می نشیند

در بخش نخست زبان زبانی شاعرانه است و فراز میابد ؛ هم از نماد زبانی و هم از نمادِ نگارهپردازی  که " مادر" به پرنده همانند میشود که "  زمینی"  نیست ولی ناگهان از مطبخ یا آشپزخانه سردرمیاورد و زمینی میشود و انسان .!!

 یا  اینکه کلمه های نرم و زیبای « پرواز، پنجره ، سحری، شاهبال فرزانگی» به ناگاه در سروده  زمین میخورند و  جای خود را به « مزّه ، آش ، قاشق، تندباد ، مطبخ » میدهند!

 بیگمان یکدست کردن زبان در هر سروده هنریست زیبا که باید پیروی کرد.

 

در سرودههای فرمند، همانگونه که خودش سخنهای فراوان در آنها دارد میتوان گپهای بسیاری زد و نوشته های  درازی هم نگاشت . همین بس است که چکّه ای از نی گفتارم چکید که بیش از این هم در خور خود نمیبینم.

 **********************************************

 

امّا نوشتم که فرمند بتازگی سروده ای بهتر بنام«  زندگی از پدرم نرنجیده است» سروده که جای  "آفرین خواندن " دارد .

 

 

 من سروده ی نوینی از فرمند در تارنمایشwww.rezafarmand.com بتازگی خواندم  که بیگمان؛ شاهکار وی میباشد. این سروده ی« زندگی از پدرم نرنجیده است » با اینکه اُفت وخیزهایی درآن هست ولی زبانی پخته تر دارد که بسیارنشان میدهد که فرمند دیگر آن کودکی نیست که زبان پیرو و ناهمگون داشته باشد وزبانش زبانی باشد که در هفته نامه ها ی چاپ بیرون از کشور و یا دیگر رسانهها خوانده یا شنیده میشود. اینجا دراین سروده ؛ خود فرمند است و دارد با زبان خودش مینویسد و دیگر "خودی" شده است. سبک و نگارهپردازی و همسانسازی  خودش را دارد وهمه ی هنرها را گویی در یکجا گردآورده تا بتواند شاهکاری نشان دهد و خواننده را بژرفنای اندیشه ای زلال ببرد و در اندیشیدن برای رهایی ،گریز از تنهایی ، رنجیدن از رنجبردن دیگران وبازتابهای گوناگون همیار و انباز سازد.

 

 

سروده با گزاره های رسا و بسیار سرودگونه آغاز میشود ....................

 

" پدرم به خاطره ها چکید؛

روی سکوت، هنوز نمناک است!

منظره ها از چشمش فرو می ریزد؛"

 

 اینجا زبان از زبان گویشی ، پیش و پا افتاده  و روزمره بیرون میرود و بال سرودگونه به تن خود میچسباند. و پرواز میکند . هم اهنگ و نرمی خود گزارهها و تکّه گفته ها  با هم سازگاری دارند . آغاز سروده  خودش پایان نامه اش هم هست . 

 

 

اومرغ گمان اندیشه را در این سروده چنان بپرواز درآورده که خواننده میتواند " نگارهپردازیهای" گوناگون امّا همرنگ ، کوتاه گویی نمایشی و داستانگونه را"  در نوشته اش ببیند.

 

در تک تک گزاره هایش؛ خواننده میتواند پیاده با کوله باری سنگین و جانفرسا، سوار برخودرو، دوچرخه و با اندوهی جانکاه و گاهی هم پرسان پرسان در کوچه و پسکوچه های تهران  در سروده که نمادیست از همه جای ایران با پدرفرمند برود و ببیند که بر مردم ما چه میگذرد….

 

در سالهای سخت جوانی

در سالهای بگومگوهای توفانی

در سالهای سایش های تلخ و فرساینده

پدرم را به خاطره ها بردم و رهایش کردم.

-----------------

نگاه کن بابا، این درخت انجیره

واین هم درخت مو که خودت کاشته‌ای

 

-------------

روزی که کارگران خیابانی،

تنوری را چون بریده‌ی چاه ‌یی

پنهان از چشم نانوای همسایه

به خانه می آوردند یادم هست

 

-----------------

پدرم نتوانست با نان دوست شود

و سخن های گرم و نرمش را دریابد

-------------

گرسنگی هراسیده‌اش، سر هیچ سفره‌ای سیر نشد!

 .....

 خانه‌ی تلاشش ایوان نداشت

 

پدرم................

  در گوشه‌ی اتاق، اینک!

زیر سکوتِ سفیدِ شمد آرمیده است.

 ---------------------

 

- «نام بچه های ملعونت چیست؟»

مغازه دار محله از مادرم پرسیده بود:

و شانه‌ی تخم مرغ و دلش با هم ریخته‌بود

- « مگر چه شده است؟»

«می خواهم ببینم که آیا در زندان

به درک واصل شده‌اند یا نه؟»

و به لیست اعدامیان روزنامه اشاره کرده بود.

 

«مرد! بچه هات در این محله امنیت ندارند؛

بهتر است که از این جا برویم»

-------------------

گریه ها، رفته رفته گرد می آیند

و مرگ را بیدار می کنند.

------------

پدرم چشم به راه مشتری ها بود که ما پَرکشیدیم

و رفته رفته چون کشتیی کز ساحلی

از کناره های نسلش دور شدیم

و او که مغازه را پوشیده بود

و چون موتوری در هیاهوی زندگی می چرخید

یک قدم هم نمی توانست بردارد؛

و از نزدیک نزدیک هم

صدای ما را دیگر نمی توانست بشنود

----------------------

در تهران، هر پایش را با احتیاط،

روی جای پای پیشینش می گذاشت

و پا به پای جسور و جوان ما نمی آمد.

می ترسید کز زبان فارسی بیافتد؛

و راه دشوار نان را در هیاهوی خیابانها گم کند

و با زبان ترکی‌دیگر نتواند آنرا پیدا کند

مرگ، یادبود هایش را یک یک مهر می زند!

-------------

 

 

مرگ، رویش را به سکوت چسبانده است!

  و نمی گذارد که سوگواری بیارامد؛ بیاندیشد

من چشم گوشها و گوش چشمهایم را می گیرم

----------------

روی هم رفته، زندگی از اینکه پدرم او را نزیست،

نرنجیده‌است!

 

پدرم به خاطره ها چکید؛

روی سکوت، هنوز نمناک است!   

 

من در اینجا فرازهایی از سروده را نوشتم .

 

این سروده ی« زندگی از پدرم نرنجیده» هم داستانیست سد در سد باورکردنی وهم نثر و نوشته ای همآهنگ و همگام، پراز اندوها وباورها.

هنوز هم درنیافتم که با این همه رنج  که " پدرو پدران "  در سروده ی "  رضا فرمند " برده اند، چرا وی  میگوید زندگی از پدرم نرنجیده  ؟ !

شاید هم با خوشبینی میگوید که زندگی همین رنج است که میبالد و بخود میآید که نابرده رنج، گنج وزندگی بدست نمیآید.

شاید هم میخواهد بگوید که با این همه تلاش جانکاهِ  پدر و پدران؛ خودِ " زندگی " خم به ابرو نمیآورد که بسیارسنگدل است. هرچه باشد سروده ای است خواندنی . یا شاید همانگونه که خودش میگوید از اینکه پدر زندگی را نزیست ؛آن هم  ازوی نرنجید.

 

برداشت نام از سروده هرچه که باشد میتوان در آن رگههای بسیاری از یک نمایشنامه اندوهبار را دید وآهنگی ازکاروانی راهوار را شنید که خونیاگرش دسته ای از مردمند که فرمند به جایشان نشسته و دیگران هم با زبانی خاموش به شنیدن کمین کرده اند.

 

 

 آقای فرمند ،هنرمندانه و آگاهانه وشاید هم گاهی ندانسته ازسر نازکیهای شاعرانه و سُرایندگی , ، سروده ای زیبا پیشکش خواننده کرده است .  چه زیباست که هنرمندی بتواند هرچه بیشتر از رنگهای هنری ، شاهکاری جاودانه بسازد که بگمانم، رضا فرمند گام بزرگی در این راه برداشته که برایش آرزوی پیشرفت و پیروزی  بیشتراز این دارم.

 

 د. ساسان ایرانپور

22/مهر/1386

------------------------

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 6:17 |

برخی از سرودها 

 

1- باز باید.......

 

 امروز مرا غمی گران گرفته است؛

 جانم ز آه سوزناک دل, زبانه میکشد آتش,

که یاد میهنم بهانه  از تن و روان گرفته است .

 

هنوز بدل؛ غم فراغ ,  بصد روش؛  گران میزند خَدَنگ,

ولی دوباره, سال نو, رسیدست درین فرنگ ,

بوی خوش بهار من, ز فرودین  دمیدست میدانم,  درون دَی, بسی قشنگ, 

دل از غمِ نگفته ها, آهی زجان گران کشیدست که آمدم زدستِ غم بسی بتنگ,

 

خون میچکد زچنگ دیو آدمینژاد, کنار کشورم ,

ز کشورم چه گویمت ؟ که از غمش , دل ترا نمیبرم . 

چه باید کرد؟

باز باید به لبخندی  , ترانه گفت ؛

 باز باید ز سال نو, بهر بهانه گفت .

لبخند باید زد , باز نگاه باید کرد؛

باز دو دیده را به آسمان باید دوخت؛

که آفتاب میرسد ز راه ,

نوری گرفت وگه, شمعی شد و بدیگران گاهی سوخت .

باز شبنم را که بر گُلی نشسته زنگ, باید دید؛

شاخه گلی که شسته خود به شبنمی , باید چید ؛

 

کنار سبزه و گل و گیاه که زندگی به تارو پودشان میدَوَد گَران ؛ باید بود ,

گمان نمیکنم  که با خوشی؛  درین میان, نمیتوان کنارشان نشست  و آرزو نمود,

غم از تن و روان خود بعاشقی, بزندگی , دمی زدود .

باز باید بود.

1-1-2006

 

د. ساسان ایرانپور 

 

2- خون را به خون مَشُوی

خونرا بخون مَشُوی، برین زمین که آدمی؛

در گور خود، نَخُسبد از نشانِ خونِ دیگری .

خون را بشوُ به آبِ زممزمِ گذشتِ آدمی ،

که در دل تو میرود، بجوی " آدمی شدن " چوباد تندِ صَرصَری ،

خون را مَشوُ بخون که آدمی، هنر به شستنِ گناهِ دیگران، گران کُند،

باوَر بُوَد مرا ؛ ز خاک و سنگ و سخره اگر کمی هنر کنی ؛

سیم و زرآوَرَی برون، به صد هنر، به زرگری.

 

گُمان به دل نمیبرم که " غمرسانی " خود، غمی دگر بدل نهد،

اَخمِ دلت فزون شود که دَرکَشی ، تو اَخم خود، زاَخم بد ز دیگری.

 

مرا بخوان ! بیا تو این سرود من، ترانه کن!

بعشق من بهانه کن،

بگو که با تواَم درین سخن یقین "بهمدمی"!

بخوان که چون خدا از " آن گناهِ آدم و زنش چو مهربان، تو بگذری!

 

بخوان که خون، مَشُو بخون !

زخم ترا دستی بکش به مرهم " گذشت خود " ؛

اگرچه زخم یک ستم ،  بجان تو ، گران شده، چو نشتری !

 

سرود من ترانه کن ! مرا که نه؛   به عشق من بهانه کن؛

کز آدمی ، به آدمی ،  تو بگذری. !

 

31.12.2006

 

 

3- " سفارش "

مرا با خود ببرباغ دل شادی؛ بَرَم از خرّمی با هم برافرازیم؛

ببوییم گل زباغ دل, گلابش ارمغان سازییم,

مگو نه؛  با من این گفته, سرودی کن, بگو آری!

 که بنیاد ازغم و اندوه؛ به فردای امیدِ خود,  براندازیم.

همه " کار " ست ومیدانم که نانت میدهد یکسر؛

ولی ازمن ترا یک پند؛  توشادی کن به فردا ما؛ درآغازیم.

 دل ما شیشه میماند که باید آشنا بودش؛

مبادا سوی این شیشه, بنادانی, دمی؛ سنگِ غم اندازیم

 

د . ساسان ایرانپور  

 

4-  مژده

 

خوش آن دمی ! که آدمی ز آدمی شنفته بود,

 که بار خود ,  زه کعبه نه ؛

ازاین جهان,  به آن جهان , رسانده ام .

خوش گفته آن صدای پاکِ آدمی؛

کنون برایتان , همه , کتابی خوانده ام ,

 

به دستتان به دوستی خدا, به صد رضا,  چراغی داده ام ؛

راه مرا  کزین چراغ و یک کتاب, فروزان اگر کنی ,

برگِ گذر به راه آدمی , بدستتان نهاده ام .

 گمره مَکُن ترا بسادگی , که من به این دو ارمغان؛  

 ترا دل بهشت آرزو, گران  َستاده ام.

 

خوش آندمی به آدمی ؛ رسیده ازدل خدا, بمهربانی  مژده ای !

که " بار خود "  زکغبه نه , ازین جهان به آن جهان,  برای تو, رسانده ام .

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

 5- نِگاه

درکشورم؛ شبی گران شده؛  نگاه من, پریشان فتاده است,

  چنان کسی منم که در شبی, بزیرِتندری خشن,

میان دشت گمشده , تنها, گران , ستاده است .

 

گاهی چنان گرفته ام درین میان که گویی شور زندگی,

 سربا شتاب سخت؛ بر بسترخواب خود ازامان نهاده است .

 

دراین شب گران منم که در پی تو میدوم خواب آلود؛

کجا تو خفته ای ؟ کجا تو مانده ای؟

 به من بگو که من امید دیدن ترا؛

درین شب پراز امید و بیم, هنوز, زکف نداده ام_

 

شب را به غم میبرم پگاه؛

بشنو! مرو بخواب!  یا خود مزن بخواب!

به آسمان, به صد امید میکنم نگاه,

که مژده ای مگر رسد,  زتو بمن, زراه .

بشنودمی مرا ! که در پی تو میدوم ؛ دوان دوان درین تهِ شب سیاه .

 

 

 

6- اَرمَغانِ خُون

 

خون مرا به اَرمَغان دهید بجان زندگی؛

 که جز براهِ زندگی نمی تپد دلم, دمی .

سروِ مرا به کوه زندگی نشان؛

که برسرش بجنبشی خبردَهَم,؛ خدای مهربان به بندگی.

زخون من درخت دادِ آدمی ؛ ز باغ کربلا,همیشه,  قد کَشد,

چه گویمت ز مرگ نازنین کسان؟ !  تو غم مخور!

که زنده کرده ام زخونمان, خودِ درختِ آدمی .

 

دهم محرّم 1385

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

7- اشک

 

اشک مراکه میچکد چون باران؛ ز دیدگان من یکسر،

ز مهر آن ستارگان چیده در شب سکوت ،

 زدامن امید من, برچین!

اشک مرا به خون آن ستارگان بشوی که در پگاه بهمن ماه ؛

 به د ستِ شوم اهریمن ،  شد ازجنون ، شمع آجین .

 

اشک مرا بشمُر به چکّه های شبنم ؛ که بر گل وگیاه ،  شب سیاه ، باریده ،

 زجان اشک من بشنوکه درغم آنان , به 21  آوا, زغصّه نالیده .

 

 اشک مرا برچین؛ به شوری کن آذ ین!

 بیاد آن یاران که در پگاه باهم ، به " همدمی " ماندند، بیادمان رفتند ،

که خود دل میهن ،  ز پایداریشان، بخود گران ،  یکسر، همیشه بالیده .

اشک مرا برچین !   به شُوری کُن آذ ین !

19   /11/ 1385

 

د. ساسان ایرانپور

 

 

8- دو بوسه

 

میان باغِ دل؛ زشاخه ی یک گُل, بیاد تو تنها,

 دو برگ گل چیدم؛  که در دلم رویید ،  به مهرم از فردا،

رو برگ گل کردم ، دو بوسه با صد شور،

به ارمغان دادم ، دو چشم تو بگشا !

رو چشم خود بگذار تو بوسه هایم را؛

 بگو به من خوبست که اَرمَغان دادی,

که جشن و پاکوبی, شد از تواَم برپا .

 

تو بوسه هایم را  بیاد خود بسپار؛

که این منم بوسه,  تواَم دران پیدا.

 مرا بیاد خود, همیشه با خود دار؛

که این تویی در من ؛ خودم بتو شیدا.

چه روزی امروزست که روز " دلدادن"

خدا نگهدارت !  دلم چو یک چکّه, تویی چویک دریا!

 

14/02/2007

د. ساسان ایرانپور

 

9- شبپو

با چراغِ روشن ازدیدارِآن فردا؛

 میان این شب دیجورِ بس تیره, بدنبال تو میگردم,

ترا در جستجویم , هان! کُجایی که مَنَت آسوده, گم کردم.

 

منم تنهایِ گمگشته دلِ سنگین تاریکی؛

و فریادِ بسی پرشورِمن, اندام تاریکی, گران , همواره, پیچیده؛

منم از جان ترا خوانا ؛ نمیآید زتو, فریادِ این جانِ مرا پاسخ !

 

زتو ای گم شده ازمن! درین تاریکی پُردردم,

 بده پاسُخ مرا که اینک!

 پریشاندل, بیاد تو, درین تاریکی افسُردم.

 

شب است ومن بسی نَستوه, ولی نالان؛

 چه بس جویا, پی دلجوی میگردم؛

و ازهرسو, ترا پژواکِ فریادِ منِ شبپو, میدانم که میآید بگوش آسان,

منه درگوش خود پنبه تو دانسته, مشوپنهان!

که از نزدیک میآید نِدایِ مرغِ شب یکریز:

 که هان! دستی بچشمان تو کِش, برخیز!

 14/اسفند/ 1385

 

10- زلف آتشین

 

به زلف آتشین پر شِکَن که دل ز جان میبَرَدَم,

سِپُرده اَم  رنگِ کژی بجنبش و پریدنم؛

زَ آب و آتش وزَ خاک؛ مرا سِرشته اند,

ازاین سه پاک سِرشت من؛ ز آتشی گذر دَهَم, رَهیدَنَم .

من از گُل و زبانه ی پرازتوان او میپرم گران؛

که گویمت : نه خاکم و,  نه آبم و ؛ نه آتش, از جهیدنم.

 

مگو بمن که کارِتو؛ زدیده ی خرد , سَبُکسَریست؛

سَبُکسَرَم که نَگذرم ؛که بینی در خزیدنم.

 

 چهارشنبه سوری 1385

 سه شنبه/ 25/ اسفند 1385 

 

 

11-  یاد نوروز

 

یاد خوش نوروزی؛ میبَرَدَم سویِ او,

باز ببوی خوشش کرده بِدستم سَبُو,

گفته ببُوی گل و سبزه بخَر خنده را؛

میبرَمَت خانه من؛ بس! دگرازغم مَگو!

مهرِبهاران زده  دشت و دَمَن یکسره؛

عشق من وتو یکی گشته, مگویَم هَوو! 

خنده نشان بر لبان, شادی بخَربس گران؛ 

تا که زکین جان دَهَد برتوو نوروز, عَدو!

 دشمن نوروز من, چاقوی غم بر دِلش !

سبزه گِرِه زَن ؛ بیا, مست ومَلنگ سوی جُو.

عشقِ تو بسپُر بدل همچو خود فروَدین ؛

غنچه کنی زندگی, مُردگی هم زیر و رو!

پَرتَم  واَز شعر نو؛ شعر کُهن گفته ام,

شِکوَه مَکُن از کسی؛  کُومیروَد با سَبُو !

 

ساسان ایرانپور

نوروز 1386

 

12- " زمزمه ی غم "

 

غم ترا در دل, همیشه میکنم هان دوست!  به زمزمه شادی,

 که من  به خود ماندم ,  تواَم پَیَش خواندی .

 مرا که با دوستان , به دانشم نمیدانم که از چه ویرانم؛

دمی به مهر خود, روان کُن آبادی.

من آرزو دارم, بیاد خود که نه؛  بخود ترا یَکدَم, دوباره بازآرم ,

به پُرسشی پرسم  که رستگاری را, دل کدام آیه, به ارمغان دادی؟

28/اسفند/1385.  

د. ساسان ایرانپور

 

13- شب بیداد

ز چشم من پریده خواب واندر تن؛ نمانده هیچ آرامِشِ؛

زهر سویی؛  بآوازی برای من ,  نِدای مرگ میآید بصد خوانش ,

خودِ مردن تو گویی میبرد مارا بآسایش ! 

 

شب است و یکسره؛  دلها گران تاریک ،

و شور وشادی مردم بسی نازک, چو نخ باریک ,

خموشی یک هنر گشته ؛ بآسانی, در هر خانه میکوبد بس آهِسته,

 

دلیری مرغکی گشته ز بند سینه ها آسوده بس رَسته,

نمیدانم چرا ایستادگی از ما؛ کنون رخت سفربَسته؟

 

بگوشت میرسد هرجا منم نوکر ؛ منم چاکَر که بیدادی!

تو جایت خوش! بسی پاینده باد, ارچه؛  بجای دیگری بیهوده ایستادی!

 

شب است  و این شب بیداد میدانم که ای یاران!

 بسی سنگین سنگینست, میدانم؛

دل نرم امیدمان ؛ میان این شب بیداد افسُرده ست، میدانم؛

 مرا با تو گران مرغ  خرد افتاده اندر دام، میدانم

پگاه خاموش از آهنگ آواز از خروسان است ،

دل انسان در این خانه پریشان مانده غمگین است ، میدانم

ولی مهر پگاهِ روشنِ بهروزی فردا؛

 خودش بسیار شیرینست و این آواز میخوانم: که برخیزید!

 

شب بیداد میدانم که بیم مرگ میآرد,  پیام مرگ اندرمرگ ؛

ترا با من بسی بیگانه میدارد,

و سنگ سخت نومیدی ؛ زهرسویی بما رگبار میبارد,

ولی در خفتگی مُردن, بسی ننگین نگین است؛  میدانم .

زنو آواز میخوانم : که برخیزید. برخیزید !

 

 چرا با من نمیآیی؟

 چرا با من دل این شبگه تیره؛  بسوی روشنایی ره نپیمایی؟

 چرا با من نمیخوانی تو آواز یکی ماندن ؛ 

به آهنگِ  " شدن " آغازِ فردا را؟

 چرا با من نمییابی ره فردای پیدا را ؟

 

پگاه ما پسِ این شب شده پنهان؛

و میخوانم پی فردا؛ گران از دل , هرآن جویای شیدا را .

 

بیا  با من!  بیا ای دوست همراهم که من شبپوی شبگاهم,

 و اندر این شب تیره,  بفردا, سخت در راهم.

تومیسوزی ؛ درون سینه ام غوغای تو مانده,

ویاد تو مرا اندر شبم دریاد, آوه! گریبانگیر صد آهم .

 بیا با من ! بیا ای دوست همراهم !

 

29-01-1386

 

 

 

 

14- چی !

 

در آسمان امید من ستارگان  " چی " گرفته است ؛

چشمم براه نشسته که مگردَمَد ستاره ای  که بپرسمش»

ترا که نه,  دَمِ ترا,  بگو بمن؛ چرا؟ چِسان؟ کی گرفته است؟

اشک مرا زغم به آب میشویم و به دیگران میگویم؛

که خوابم از خستگی ربوده بود که شسته ام رخ مرا به چاره ای ,

اینکه نگویدم کسی که در بلندای امید تو, نمانده یک سِتاره ای .

  شرمم خودش دردی شده  بجان من کلاوه است ؛

پندم بده که درد خود دوا کنم دمی بیک اشاره ای.

امید من که به آه  دودی شده که بدیدگان من پرده فکنده سخت,

مرگم بده تو ای خدای من! که کس نگویدت درین میان چه کاره ای.

مرا که مهربان به صد امید آفریده ای,

  پندم بده  چرا ستاره ی امید من, درین میان " چی" گرفته است؟

من عاشقم هنوز که خود بدانم ازچه خود بدست نومیدی فتاده ام,

شوراز دلم زدوده شد، شوق مرا بدست باد نومیدی نهاده ام .

من زنده ام ، خوشا به صد امید نشسته ام .

      

02/02/1386

 

15 - بازگویی

 

باز میگویم به آه  کز درد مینالد گران؛ گویی، کسی در سرزمین من ،

 کنون، زنده نمیباشد که انسان را بسنگ اَی آه !

 درون چاله میکوبند، آسوده.

 

همه در مرگ پنداری؛ بفردا ازدل امروز، آهِسته، گران باری بکُول بستند بیهوده،

واز پندار نیکو آه ! بصد ترسویی  وه ! رَستند فرسوده.

 

دل مردم درون سینه ها گویی که یخ کرده، همه مرده ،

  همه آهودلند انگار ازهرسوی آشفته ؛ دَرِ یاری بسوی همدگربستند اینگونه.

 

 دلی زنده اگر باشد درین میهن؛  نمیباید دلی پرپر شود در خاک؛

نمیباید نشست و دید دربندی؛  نشوریدو نشد غمناک.

نمیباید به انسانی زد از دستور پنداری  بسی بیمار،

و خود را نه ؛ بسختی آدمیّت را، گران،  آزرده کرد وخوار .

 ترا اینک دوباره باز میخوانم، باز میخوانم :

ترا از خاک سستِ مُردگی، اینک ، دل این خاک !

بسوی آسمان آدمیّت  با دوصد آواز میخوانم :

ترا ازمن به پنداری مکُن بیگانه  بس تنها! 

که من با تو ،  ترا پندارنیکو میشوم یکجا،

ترا با من نوای مِهرمان درآسمان آدمیّت میسُراید نغمه ای زیبا_

و میخواند بآوازی که این پیغام انسانست آدمرا.

 

ساسان ایرانپور

05/ مرداد 1386

 

16- گریه نامه

سخن، مرا امشب؛ سرود یک گریه است،

 بیاد یارانم؛ بیاد آن یاران،

که بیکفن درخاک،

نه خاوران تنها،

 که درهمه ایران، بخون خود خفتند،

سخن ،  مرا  امشب ؛ سرود یک گریه است

که از دل میهن، برآورد فریاد که این همه یاران،

  به میهنم هدیه است.

سخن مرا امشب چو نی لبک نالان؛

خوشا دل ازشادی، بمهرشان امشب، زعاشقی ویران .

من ازغمی گویم که آتشی گشته که جانمان سوخته،

 تواَی بخون خفته! برآ که سرگشته، وطن بصد دیده،

بهمرهم امشب، بتو نظر دوخته.

 

سخن مرا امشب به گریه مینالد؛

بیاد یارانم زنای دل هردم بسختی میبالد.

من امشبم آونگ بچُوبه ی اندوه ،

که رج برج یاران، بخونشان غرقه اند، بعاشقی نستوه ،

نه خاوران تنها؛ که در همه ایران، بگورشان انبوه .

من امشبم ویران به چوبه ی اندوه.

خوشا بدل دارم ندایی بس گویا،

 که ای دل غمگین گران بپا چون کوه !

ساسان ایرانپور

15/شهریور/1386

 

17- اندوه

 

مرا برخود زجان فریاد میبارد گران اندوه،

اینک آه !  

 که خون آشام سرمستی؛

گرفته تیغ بیدادش گران دردست وایستاده کنارم,

 سرکشان درراه،

مرا فریاد زخمی میکشد آوازبس جانکاه.

 

مرا « ایستادگی » گویی؛ گران گفته زبُن بدرُود؛

که این «از جان بخون تشنه» کنارِ من بخود آسود.

 

مرا فریاد جانسوزم زنای تن؛ بسی، همواره میبارد،

شگفتا ! دل درون سینه ام گرم است ومیلرزد، وََ مینالد،

زغم که نه؛ زخشم خفته اندرخود، نمیدانم، که شاید هم نمییارد.

 

 زمن بشنو؛ مرا بشنو !

 مرا فریاد یک خشم مقدّس میبردهمواره اندرکام؛   

ز رسوایی که من با خود زبیگانه ،  بسی بیگانه تر مانم ،

مرا بشنو بفریادم که اندوهم بکامش میبرد آرام.

منم فریاد یک گریه که بغضش خفته درسینه، بسی گمنام.

 

مرا فریاد اندوهی کلافه کرده، میگریم؛

 تو گویی این خود من بسترش مرده،

که آسان دلقک مستی مرا با خود گران برده؛

چو زندانی، گروگان تا دل شهری که مردم با دهانی پر زخنده-

 یا گِلوپرکرده ازفریاد وایستاده پی دیدار،

ومن هردم، بخودافتاده میپیچم بدردِ خود، چو یک بیمار.

 

منم فریاد یک دردی که در جانم ، شده چون خوره ای انگار؛

منم فریاد یک اندوه ، ندای کینه ای خونبار..

7/مهر/1386

 

18-

 

گل وسبزه ، دمن و ژاله و باران ونسیم؛

همه از یاد تومیآردم اَی یار قدیم،

شب مهتاب بهاری دم گلباغی بزرگ،

باُمید تونشینم که بیایی برویم.

رهمان سوی پگاه باز بُوَد همواره ؛

منشین کزسردوستی بپگاهان برسیم،

همه جا گام من از دوستی تو پیداست،

 بگو درراه دل ازجان بخدا سربدهیم

شب و نومیدی به هم گاه بسی همراهند،

به امید تونشینم که زشادی برهیم.

خسته از ماندن در راهم و ایراد مگیر!

بگو من آمده ام تا برهایی بدویم.

منم و آرزوی شادی ودوستی همین؛

تواگردوست شوی، سنگ بدشمن بزنیم.

10/مهر/1386

 

19 -

گل وسبزه ، دمن و ژاله و باران ونسیم؛

همه از یاد تومیآردم اَی یار قدیم،

شب مهتاب بهاری دم گلباغی بزرگ،

باُمید تونشینم که بیایی برویم.

رهمان سوی پگاه باز بُوَد همواره ؛

منشین کزسردوستی بپگاهان برسیم،

همه جا گام من از دوستی تو پیداست،

 بگو درراه دل ازجان بخدا سربدهیم

شب و نومیدی به هم گاه بسی همراهند،

به امید تونشینم که زشادی برهیم.

خسته از ماندن در راهم و ایراد مگیر!

بگو من آمده ام تا برهایی بدویم.

منم و آرزوی شادی ودوستی وهمین؛

تواگردوست شوی، سنگ بدشمن بزنیم.

10/مهر/1386

 

 20 - همراه

منم با توبسی غمگین ؛

منم با تو یکی همراه، گران کنج سیهچال ستم دلگیر،

منم با تو دران کنج «اوین»  ازچکّه های خون، بتن آجین.

منم همراه تو فریادی بیبرگشت؛ یک فریاد،

که میپیچد به تاروپود جان مردم نامردم بیداد،

که میگوید:« منم فریادی از یک دادِ دلخسته ،

به بند تو، ولی آزاد.

منم اَی «یاراندرجوی خون غرغاب در زندان» ترا همراه،

 ترا همراههم و همپای میمانم ؛

ترا از این دل تاریک شب پرزور،

زدل خوانا به آهنگِ « شدن»  با کشتی همراهی میرانم.

منم با تو!

منم با تو؛ گُمان بَد مَبَرازمن که ازتو دورم وبیدرد،

ترا درخون نمیبینم که چون سروی، به« آزادی»

کنون جانانه ایستادی ، گران، بیباک، در« آوَرد ».

منم با تو دل اندوه بس جانکاه،

درین بیداد بیجان تا پگاه همراه !

 

2/ آذر/ 1386

  ساسان ایرانپور

 

 

21 « ترا همراه میمانم »

 

ترا دیدم که تن آغِشته اَندرخُون و اَندرزخم بیدادی،

مرا از دل برآمد آهِ جانگاهی بتو؛ جانانه  فریادی،

بتو راز مرا پنهان نمیدارم :

 میان ترکش فریادهای من ، بگوش آمد چه آوازی !

خروس این شب بیداد میخواند گران یکسر؛ چه مینالی:

که نزدیک خروسخوانست وشب گریان،

ومن دیدم گل وسبزه ، همه در باغ این میهن گرفته شبنم شادی،

تو میبینی دم دیگرپگاهان را و میبالی به «آزادی » .

  

 

دلم میگرید از اندوه میدانی « تو ای آغشته اندرخون خود در بند » !

منم همواره بالین تو با یک آسمان لبخند ،

مرا با خود مدارا کن که دل دارم ترا ،جانانه صد پیوند.

 

منم یاری که بربالین، کنار تو، نشسته تا پگاه همراه؛

منم آواز دلانگیز تو یکسر، بتو آرامشی گویا ،

ترا همراه میمانم که تا آندم بماند یک ستاره در کنارماه.

ساسان ایرانپور

 

 

 

22–   تویی بیداد و من خود داد

 

من آهِسته ؛ خوش و پیگیر و پیوسته ، ترا اَی شُومی  بیداد !

نخواهم ماند آسوده ،

 مرا از تو چه آسایش؛ ترا یک دشمنی  پیدا ، مرا فریاد ؟

منم فریاد بیبرگشت ؛منم خود داد .

منم فریاد یک مردم ؛  به ره پویا " فردا "  را ؛ رهایی را منم همزاد ،

منم از او گران از دل ، یکی شیون که مینالد:  تویی ویران ، منم آباد.

 تو در اندوه خود خواهی  کلافه  شد ؛

من از هر آرزو در دل، کنم صدها امید آزاد ،

وازاندیشه مییالم منم بس شاد .

 

منم در خود ، بیک جنبش گران پویا و جوینده ،

 همه سبزم؛  خودم زنده  ، چه روینده !

 تو در مانده  ، بگردابی روان مرده .   

ترا بر تار و بودت میشوم خوره ،

ترا میندازم از ریشه ،

زتو خاکستری سازم ، دهم برباد.

 

منم در دست با داسی  بسنگ پایداریها ساییده ؛

درخت بی برت را میکَنم از ریشه وبنیاد ،

 مرا باور نخواهی کرد ؛ باور کن . تو ای « بیداد » !

 گران بر روی مردار تو خواهم کرد از شادی، تل و پشته ،

ترا فردای تو چون کف ، بروی آب افتاده ،

 منم هر دم ترا درگیر و در پنجه ، گران دشمن، بفردایم چو دلداده.

منم یک یاد ؛ منم آباد ، منم اندر پی آن "  خود "  که میسازد مرا آزاد .

 

 ساسان ایرانپور

25/ آذر 1386

 

23 - اشکم

اشک من شعرمرا ؛ شسته به اندوه گران با نفرین،

که ترا دید ه ی من دیده پی یار تو در بندِ اوین .

آه من  در پی  او " مادرنازم " که نشسته آنجا ؛

 تو بدانی ؛ بنگاهی ، بصدایی ، میرود تا پروین .

تو مرا در خود اشکم  بنگاهی که ببینی گویی :

پسرم ، چون پسرم ،  گشته  به آتش آجین ،

تو مگو چون پسرت نیست کنارت تنهایی ،

بخدا هست ترا ؛ بس پسر و دخترکان صد دوجین .

تو مرا نزد خودت چون پسرت دارعزیز ای مادر ؛

که زاندوه خورد سنگ ستم ؛ دشمنکِ بدآیین .

من کیم ؟ لیک کنارتو شدم یار تو چون فرزندت ،

که مرا همره او، همره تو، کرده  " ستم پیشه " کمین

من؛ نه آنم که ترا پند دهم ، لیک من و تو باید ؛

بدوصد شادی، ازین شب برویم ، رسته ، همین.

ساسان ایرانپور

26/آذر /1386

 

24- بازخوانی

 

من  ؛ ترا در شب تیره ،  بچراغی میخوانم ،

که ترا راه بچاه ؛ شب  تیره ، نبَرَد آسوده ،

من ترا سخت بفردا  بنویدی میخوانم ،

که ترا «  دیوکِ نومیدِ ستم » ،

توی این دشت پر از دلهُره و چندرنگی ،

بسرابی نکَشد  تشنه  دمی  بیهُوده .

من ترا باز به « هوشیاری » گران میخوانم ،

که زَر دوست همین کشور پاک تو و من،

بدروغ تو نگیرد دوده .

با دلی باز و رُخی شاد ترا میخوانم ؛

که بزنگار گناه ،  بدروغی نشوی آلوده !

من ترا همره این دسته ی یارا ن بپگاه میخوانم ،

که بگویم به همه «  یارو » شب تیره بهمراه بوده " .

28/آذر /1386

ساسان  ایرانپور

 

--------------------------

 

 

25-   " یاد تو "

 

 

 

من ؛ گران ، رنجه ،  بیاد تواَم اَی رفته زما ، پیوسته ؛

که دل سوخته ام نزد گل لاله  ترا برجسته ، 

یاد من مانده بسی ، آه  ، سر پلّه ی زندان در شیراز ،

بصدایی ؛ تو، گران ، گفتی بما خندهکنان با آواز :

که منم  « یاد همیشه »  چو « روان » در پرواز ،

که بخواب همه اتان خواهم شد ،

مخورید غم که رَوَد این شب دیجُور و دراز !

 

 من همان یار تو و یاد تواََم  دلخسته:

  گفتی بدرُود و همه در پی تو بس نگران در زندان ،

تو ولی با دل وابسته بمردم رفتی ، آسان ،

 که بآغوش بگیری تو چو پروانه گل آتش مرگ ،

دل زندان ؛ سر پلّه ، بنگاه یاران . 

 

 من؛ بدان ، یاد تواَم با دل پردرد چُنان ؛

که بتن زخم گران داشتی ورفتی زما خندهکنان.

من ؛ ترا خواب خودم داشته ام  پیوسته ،

 بنگاهی ، گل سرخی که گلابی میزده برایران..

 

من گران یاد تواَم ، در همه آن ، تو آنی؛

تو ؛ گل ، ای نوزده بهارم !  نرَوی از یادی؛

که دل پاک همه  " یاد ترا " در یادست ،

که خود " عشق " چومرغی و توهم صیّادی ،

من چنان  یاد تواَم ، آه ترا وابسته ؛

که پگاه پشت رخ روز ، گران پیوسته.  

 ساسان ایرانپور

2/ آذر /1386

( بیاد زنده یاد اعظم صیّادی جهرمی در زندان عادل آباد شیراز )

 

 

 

26 - "  ترا همراه  خواهم شد

ترا همراه خواهم شد . ترا همراه میمانم ؛

ترا من رخش همراهی ، بصد کوشش، گران ، پیوسته ، میرانم،

ترا از آن دَرِ زندان ، گران بسته ، به خود آرام میخوانم :

صدایم کن !

ترا تا آن دل سنگین زندان تا اوین یا قصر همراهم ؛

 صدایم کن تو آهسته ، پیامت را بده از جان که میستانم .

پیامت را بده آرام ؛ به خانه میبرم از دل پیامت را ،

که مادر یا پدر گوید فلانی ! وه ! چه میگویی که میدانم.

صدایم کن ! ترا همراه میمانم .  "

ساسان ایرانپور

7 / دی /1386 

----------------------------------

28 / 12 /2007

 27 -

میرسم  اینک بسوی روز دیگر سال نو وه ! این دلم ؛

 میبرد اندوهگین، آهسته  جانم را بسوی میهنم ،

 با صدای توپ اینجا ، بازی با آتش  که مردم میکنند،

 یاد نوروزم رسیده ، شاد و خرّم ، شادمانی میکنم ،

شادم و خرّم ولی دارم میان دل گران یک آرزو ،

تا کنم با سفره ی نوروز خود پاکیزه این چشم ترم .

چشم اشک آلود من ؛ دیگر !  نمیخشکد چرا ؟

خاکی از آنجا دهیدم با نسیم فرودین ،

   تا که بردارد مگر دستش دمی از این سرم .

ای شما یاران آزرده چو من خانه بدوش !

یک صدا آواز رفتن سرکشید اینک همه با من مگر؛

دل بسوزاند خدای میهنم گوید که آواز شما را، من بیک جو ، میخرم .

من بیاد یار میهن دل بفردا میبرم.

ساعت 00

1  /  1 / 2008

 

 

28 -  " پرپرک "

 پرپرک ای یار من در این شب تیره دل دوری بگو؛ 

کآمده  ؛ مژده ترا اینک مرا ، مهتاب شد ، مهتاب شد.

 

 دل گرفته  وه  مرا بس این شبم چادر زده ، ای پرپرک !

چشمه ی دل از سر اندوه بسی مُرداب شد ، مُرداب شد .

زیر گوشی با من دلزنده گو ای پرپرک که اینک مرا،

 بس گران ترکیده دل ،  وه !  آب شد ، وه آب شد .

پرپرک  ای  یارمن  تو در شب دیجور من ؛ با صد شتاب،

 مهربانی کن ، بگو " سویی "  کجا دیدی بگو؛

 دست و پای جان من از  دلهُره درخواب شد ،  در خواب شد.

پرپرک ای جان من! یاران همه گویی که خاک مرگشان پاشیده اند .

 وه ! سراپایم گرفته ترس تنهایی  که بس  دلمردگی  خود باب شد ، بس باب شد .

 پرپرک  ای جان من  ده مژده ام  " سویی "  ترا  آمد بچشم ،

من دلم ای پرپرک  از روشنی به " روزنی " بیتاب شد ؛ بیتاب شد .

پرپرک ای یارمن تو؛ درمیان این شب بیم و امید ،

پاسخم ده  ! پاسخم ده !  شب  مرا در جوی اشک آرزو میراب شد ، میراب شد .

 پرپرک ای یار من گو کآمده مژده ترا مهتاب شد؛ مهتاب شد ...

 ساسان ایرانپور

1/1/2008

 

29 -  " درنگ "

ترا با من اگر کار و نیازی نیست ؛

درنگی کن که دل آزرده میگردد .

 درنگی کن کنار من ، که میدانم درنگ تو ،

 مرا دنیایی دلداریست ،

مگویی نه ؛ که دل  تنها ، درون تن ،

 چو یک تنگی دل دشتی، دل گرما، گران خالیست ،

مرا با تو درنگی کن که  جان در این درنگمان ، نهان جاریست .

درنگی کن  که جانم در امیدی سخت ،

به " تک تک " هر دم از سینه که میخیزد پی یاری ، بهمکاریست .

درنگی کن دمی با من  ترا گرچه زمن کارو نیازی نیست .

ساسان ایرانپور

15 / دی /1386

 

30 -

  " من شما را ز دل بند اوین دیده بودم همواره ؛

که به اشک خودتان "  سُفته "  مرا سخت و نهان داشته اید،

اشکتان ریخت چنان ؛ جوی بجو پیوسته ،

که  زر مردممان با  خون دل کاشته اید،

زشما بوسه ی من شرم نموده ؛ سرخ است ،

چو شما پرچم آزادی ، گران ، دیده ، برافراشته اید...

 به نیاش  چه بگویم که شما با همه ی تنهایی  ،

 دیده بودم شب یلدا به " دروکردن "  آزادی و عشق،

 بَرِ زندان، سر سفره ، همگی میوه سر میوه  ، چه انباشته اید !

 من شما را  ز دل بند اوین دیده بودم همواره . 

 که به اشک دلتان "  یاد مرا "  داشته اید.

ساسان ایرانپور

16 / دی / 1386

 

31- باز میخوانم ..

بازمیخوانم  ؛ بازمیخوانم بان  " آوا  " ؛ به آن ” سویی ” ،
به راه آدمی  مستانه میخواند گران مارا ؛
چراغ ” آدمی ” باید بدست آسان گرفت و رفت ،
راه بازست و چنین ” سو یی
بآنجا میبرد ما را به ” نیکویی،
به ” آنجایی ” که ما انسان اگر باشیم ،
کنار هم بیارامیم ، چه آسوده به ” یکخویی ،

چراغ ما ؛ به این دیو شب بیداد ” واپسرو
دل ایران صد پیشرو ؛ فروزان میشود ؛ آری، باین زودی ؛

بخوان با من ! بخوان با من ” نیایش را،
که با یاد بشر گویم :
که تو با من روان بودی .
بخوان با من !بخوان با من که میدانم ؛
ترا با من نمیباید فرا گیرد دمی، این دیو ” نومیدی

17 / دی /1386

د . ساسان ایرانپور

 

32 –  گل یخ

گل یخ نام منست ؛

که زیخ  آمده ام .

همه جا سرد بود و یخکرده ؛

بگمانم که ازآن سوزش سرما هنوز یاد منست .

بین آن سردی که من چشم گشودم بجهان ،

زیر گوشم همگی ، همگی با دل پر درد  و گران ،

بامیدی ، بنگاهی ، بشتاب از دل و جان ،

یکسره گفته بودند ای گل یخ !

که زمستان میرود افسرده،  

میرسد روز بهاری به دو مه، غمزه کنان،

که همه زندگی درکام منست .

 

 همه این آرزو را ، که برای گل یخ کرده بودند آهسته؛

 بنگاهی همگی ؛ بخدا ، دود و شد و رفته بهیچ پیوسته .

 منم و این دل یخکرده ی  من ؛ دیگر هیچ  ، گل یخ نام منست ؛  

که زیخ آمده ام دلخسته،

همه، من ، یخزده ام ، چه گران یخ  بر و بام منست .

که دل یخ شدم  و رُسته  گلی تافته ام..

چه کنم  آمدنم در دل یخ بود و همه در سردی ؛

به بهاری خوش و خرّم چه گمان بافته ام ،

همه چی بخت  شد و نام گل از یخ  بدمی  یافته ام.

نرسیدم به بهاری مکنید سرزنشم ؛

 که چرا با گل خود در دل یخ ساخته ام ؟.

ساسان ایرانپور 23 / دی / 1386

بیاد سالگره ی صدیقه . م. ن

 

---------------------------------

33 -  منت همراه میمانم ؛

 

منت همراه میمانم ؛

منت همراه ، دل این راه ، گران آواز میخوانم ،

 منت با شور آشفته که از سینه ؛  بفریادی ،

بسوی آدمی همواره میخیزد ، براهِ روشن فردا ،

 گران ،  رخش  " شدن  " آسوده میرانم.

تویی با من ، منم با تو ،  مگو تنها در راهم ؛

که من اندوه در اندوه میبارم.

مگو هرگز که در "  رفتن  "  شب بیداد  تنهایم.

 مگو بیداد آسوده درون خانه و من خانه بردوشم،

 که از صد شور و آوازت ، شنیدستم  :

همه این خانه ی خودکامگان  ، ای نازنین جانم !

" که از بنیاد ویران شد ، همین فردای نزدیکم ،

تو با من گو که این پیغام  روشن را مگو ، چونکه خودم نشنیده  میدانم .

ی

 د. ساسان ایرانپور

 " به پشتیبانی از کارهای مردمی  « نارنین افشین جم » از کانادا "

 

34 -  ناله

 

من از یک " عشق " مینالم که در زنجیر افتاده ؛

من از این عشق سرگردان ،  به آه سوز دل همواره مینالم ،

که خود را نا آشنا شاید به زندانبان پناه داده ، 

 

من ازاین " عشق همچون دل بمن نزدیک " و اندر خود بسی افتاده آزرده ،

نمیدانی که چون پیوسته  میزارم ، ولی افسوس و وا دردا !

مرا باور نمیدارد که  اندرراه فردایش  گران شیفته ،

 دوچشمان را بدر دوخته،  بره مانده.

 

زبان دیگری شاید ، گمان من چنین باید ...

که من درهم بریزم ، یک به یک ، آری ؛ الفبای سخن ازعشق گفتن را، 

بیاموزم دگرباره الفبای به این دلبر " دلی از جان سپردن "  را،

بخوانم با زبان آشنا من این دلآزرده  که در زنجیز افتاده ،

وچون بیگانه ای با من ، و با چشمان ناباور،  مرا بس خیره ایستاده .

 زبانی دیگری باید کنم آغازو بگشاید گران راز میان این دو دلداده .

 

35 -  ابراهیم  

چو شنیدم که ترا مرگ به آزادی داد ؛ ابراهیم !

گریه ام خود پی گریه ، چه ؛ به گریه افتاد ! ابراهیم !

نه ز اندوه تو من ،  آه ! که من زنده ام و تو رفتی؛

 که صدایی زگلو میترکد ، مرگم باد ، ابراهیم !

تو زکُردی و منم گیل و دگرمرد بلوچ یا ترکی،

همه از درد همین میهنمان در فریاد ، ابراهیم !

تو دل بندی شبانگه ، به زنجیرستم رفتی ، خوشا ،

که منم با همه ی مردممان تابه پگاه در بیداد، ابراهیم !

به همان آخ توکه در دل زندان زشکنجه کردی ،

چه بگویم زپَلشتی نشود رفتنمان بی فریاد ، ابراهیم !

بسر پاک همین میهنمان صد سوگند، میباید !

که ترا مژده دهم ازخود آزادی به دیمه ، آزاد ، ابراهیم.

بفغان میگذرد روزو شبم در پی تو گوکه منا ل ؛

که بشواز پی آزادی بسی هردم شاد ابراهیم ،

چه بگویم که مرا دانش پنهانگویی نیست،

 زمنت مژده که این خانه شود زود، آباد ،ابراهیم!

 

29 / دی /1386

ساسان ایرانپور

"  به یاد زنده یاد دانشجوی کرد ابراهیم لطف الهی در زیر شکنجه "   

 

 

 36 - شادینامه

سال نومیرسد و شادی بغم در افتاد ، میدانم؛

میدانم ،

کارمان میگذرد غم مخوری ازبیداد ؛ ای جانم ،

من بسی سال گذشت از سرنوروز بغم  ساخته ام ؛

ساخته ام ،

 چه نشینی که بگو شادی گرفت  آسانم ؛

آسانم ،

چه کنیم زندگی از شادی بماند بجهان  پیوسته ؟

بدل شادی بگو شادم و باخویش تو هم پیمانم ،

تو مرا درپی نوروز بصد شادی بخوان  با صد شور،

که به نوروز ترا سال دگر سوی خودم میخوانم ؛

 میخوانم .

با چنین آمد و شد مورغم از درد خودش در لانه ست ؛

 ویرانه ست ،

تو مبادا که بگویی  همه درد ست و من اندر آنم.   

من و تو زاده ی شادی  ز« آهورا مزدا » با نوروز،

میرویم تا بنهیم  سبزه و سیب  و سمنو برخوانم ؛

برخوانم ،

 دم این سفره من ازشادی بدان  پیروزم همواره؛

بگو همراه تواَم ؛  درد وغم از خانه ، گران ، میرانم ،

میرانم ،

به امیدم ننهی تا برود روز بهاری با نوروز،

که ترا سیزده بدر دشتی  بخود  یکّه  نهان میمانم ؛

میمانم .

 

 

   29. 12. 1386

ساسان ایرانپور

 

37 - « آوای زندانی »

 

آوای زندانی
من دل بند اوین گرچه دلا زندانم ؛
زندانم ،
نغمه کن نوروزمان را که گران، خواهانم ؛
خواهانم.
بسر نوروزمان از چه خورم سوگندی؟
که سراپای گران، پشت در بند اوین، مهر ترا میخوانم ؛

خود نوروز شنیدم که تو با سفره ی نوروز و همه دلبندان ،
میزنی چادر غم تا بکنی شاد ، دل ایرانم ،

چوبببینم دم زندان تو نشستی با نوروز ؛
بهمه مهرخدایان که بدلها افتاد ،
نه که یک سال ، بصد سال ، دل بند اوین میمانم ؛
تو زمن گوش کن این شور که دارم در سر ؛
بتو آوازی گران از دل این بند اوین میخوانم :
که بده دست ترا در دستم ،
که مرا درد ستمگر میرود از جانم ؛

تو مبادا که بباری زغمم اشک ترا در نوروز !
یاد من باش که من ” رخش توانمیرانم ؛
میرانم.
مخوری غم که مرا ترس گرفت از زندان ؛
 آزردم ، دلتنگم ؛ میترسم ، میدانم ؛
تو گمان ، لیک مبر، ترسو من از زندانم!
شده ترسم که چسان گور کنم سال دگر ، دربانم !
دربانم .

29/ 12 / 1386

ساسان ایرانپور

 

38-  غمگینم

گفته آن مردک بیداد ترا با پسرت " بی ادبیست » ؛

غمگینم ،

ای پدر! کاش که میگفتی مرا با  پسرم صد ادبست ،

دردینم ،

که تو برمیزمن و مردم من ، دزدی نشستی با زور،

گستاخی !

پسرم گفت که هان : مردم ایران بشما بس ستمست !

 میمیرم ،

 پدر ای جان پدر ! کاش گران میگفتی :

من اگر نیست گنه ؛ سجده به این جان پسرخواهم کرد،

 با صد شور،

که ادب بُود و پی مردم خود رفته اوین ، چون عسلت،

 شیرینم .

نکند، جان پدر؛ آن پسر با « همه چیزم » بستمگر پرخاش ،

میدانم ،

 مگر ازمهر و ادب شعله در او ؛  در پسر م ،  پر اثرست ،

میبینم .

 

من، به این باغ گُلی کز ادب و دانش خود کاشته ام ، شادم بس ؛

تو مگو میوه ندارم ز چنین باغ که بس پر ثمرست ؛ میچینم.

 

ساسان ایرانپور

7/ نوروز /1387

 

« برای پدر دانشجوی زندانی در اوین »

( پدردانشجویی بنام اخمد قصّیابان در تهران به دیدارخود و همسزش با سعید مرتضوی، دادستان تهران، اشاره کرد و با انتقاد از نحوه برخورد و طرز صحبت کردن این مقام قضایی گفت: «ایشان حرف های زشتی جلوی مادران دانشجویان زد. خیلی ها می گفتند ملاقات با ایشان اشتباه است، اما ما چه می دانستیم؟! مرتضوی گفت شیرش دست من است بخواهم بازش می کنم نخواهم می بندمش. گفت باید هم خودتان و هم بچه هایتان را ادب کنم )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 6:12 |

 

به بی بی سی

از هم گریزی ایرانیان در بیرون از میهن

جابجایی واز همگریزی ایرانیان در بیرون

جابجایی (مهاجرت ) از پدیدههای کُهنی است که همیشه گریبانگیرآدمی بوده و گاهی هم او را به زندگی بهتر کشانده و پایه و مایه ی ساختن  فرهنگها وتمدّنها هم شده .  بسیاری از تمدّنها زاده ی جابجای مردمی میباشند. برای نمونه شهرگرایی ( تمدّن ) ایران باستان ناشی ازجابجایی مردم آریایی از خراسان خاوری بسوی آب خلیج فارس , دریاچه خزر و رودخانه های پرآب ایران کنونی بود. یا  پیشرفت آمریکای کنونی؛ خود نیز، از جابجایی اروپاییان و آفریقاییانی بود که بزور و ناخواسته و یا از روی خواست خود، بسرزمین آمریکا رفته اند .

گرچه از یک سوخودِ جابجاشونده (مهاجر) برای خود مهماندار پناهنده ، سود آور است و ارمغانی ناخواسته و بادآورده ، امّا برای خود وی و سرزمین مادریش پُراست از باختنها و کاستیها .
درروزگارکهن جابجایی گروهی و یا تکی  ازسر جنگ ، ناچاری،  خشکسالی  بیدادگری ،پادشاهان و زمامداران، سیل یا دگرگونیها ، فرسایش و دگردیسی زمین بوده که امروزه چیزهای دیگر نیز به اینها پیوسته است . برای نمونه میتوان گفت که امروزه بسیاری از کشورهای دارا ، با تلاش و پرداخت دستمزد بیشتر به دارندگان آموزش در کشورهای ندار و جنگزده ، آنان را به جابجایی  "خودخواسته "  وامیدارند که میتوان این روششان را خرید مغزهانا مگذاری کرد که شاید هم بتوان  نمونه ای ازبردگی و جنگ سپید با کشورهای ندار و ناتوان شمرد. جنگی که نمایان و آشکارا خونریزی ندارد  که دست کم داراییهای مغزی و مادّی  مردم به زرنگی و چابکی دوزریده میشود و بسیاری برای نداشتن راهنمایان خوب و آموزشدیده ؛ بیکار و بیچیزتر میگردند و بسیاری هم از نداشتن پزشک بر بستر خود جان میسپارند . این جنگ سپید ؛ گرچه پیامدهای آنی ندارد که پیامدهای نادرست نزدیک و دورش کمتر از یک جنگ خونین نیست.

کشور کوچک دانمارک تنها در سال 1385 خورشیدی به بیش