64 - اشک آدینه
اشکی مرا در این پگاه به رنگ سرخ ،
زدیدگان دل ، چکان چکان چکید ؛
مرا گرفت و از خودم به راه خود زراه کشید .
***
زیر آسمانی کبود ؛
درچهاردیوار بلند ، میان شهر رشت،
برگوشه ای که سربازی ” خِرَدگریز ” ،
تفنگ به دست ، ایستاده بود به گشت؛
دختری با کلک و بُوم خود مرگی را سیاه کشید.
آنجا چشمان دختر بسته،
به دور و برش پاسبانان تشنه به خون آجیده،
داری نشسته با ریسمانی آویخته،
پگاهی را امروز، آدینه ، به ماه کشید.
دخترک ؛ سراسیمه که مردم ناتوانتر از خود را زمادرش یاری می خواست ؛
مرگی شد و ز راه رسید؛
امید چشم وی ، به خشم خود ، به چاه کشید.
همه مرا نگاره ای ست که میهنم برای خود ؛
به صد گمان که نه ، به باورم ،
به رنگ آه ، دل پگاهی سرد، به بوم خود چه با گناه کشید !
نگارههای این پگاه سرد آدینه،
همه کبود ، همه سیاه ، همه شبی شد و مرا ز روز من ؛
چه پرده بر نگاه کشید !
زیر آسمان کبود ؛ زیر چهار دیوار بلند،
دختری کنارمرگ تنها بود .
اشکی مرا در این پگاه به رنگ سرخ ،
زدیدگان دل چکان چکان چکید ؛
مرا گرفت و از خودم به راه خود چه بس گران ز راه کشید!.
د . ساسان ایرانپور
برای دلآرا دارابی که کشته شد.
11 / 2 / 1388
62 – ترا همراه
ترا که ناز ودلبندت برای میهنش افتاده در زندان؛ منم همراه ،
ترا آباد میخواهم دراین میهن، ترا کاشانه ات مادر !
ترا همراه میمانم دم زندان که نه ؛ تا خانه ات مادر!
ترا که زخم رنجت میدهد آ زار؛
منم مرهم ترا کارا ،
منم جان ترا یارا،
منم با تو به هر گامت ترا همراه ، ترا یاور، ترا جویا ،
که بار رنج مردم نشکند آن شانه ات مادر!
ترا آواز میخوانم که هر گوش دلمان را سرودی جاودان مانی؛
بمانی یادها پایا؛
بمانی در گلوی خسته ی میهن،
مگر روزی برآرد این گلو آوازعشقت را ،
به گوش و جان، همان دُردانه ات مادر !
مرا باور نمیداری که میدانم؛
هراس است و درون شب همه نومیدِ تاریکی،
کی با کی میتواند آشنا بودن ؟
همانا باورم بودی همیشه مادرا چون عشق !
تو خود یک خوشه ی عشقی؛
دل میهن ترا پویا ، ترا جویا ، ترا ، پیمانه ات مادر !
د . ساسان ایرانپور
۲۸ /۱ /۱۳۸۸

