۱- هدیه
خون من هدیه به پایت بدونی،
جون من فدای توکه بمونی ،
یه ستاره میخوامت تو آسمون ،
همیشه ببینمت که آسمونی ،
بشم آب و نسیمِ دریا و رود ،
تو بشی کشتی تو آبم برونی ،
نه ، بهاری بشم و باغی بزرگ ،
توقناری؛ تو یه قمری، بخونی ،
اگه آتش بگیره جون بسوزه ،
بشی آبیِ، اونو خاموش بکنی ،
مگو دیونه شدم، نه ؛ بخدا،
تو واسم حقیقتی نه گمونی،
تو رو فریاد میکنم تپش تو دل ،
نه تپش چیه؛ دلی تو بدونی .
آنکارا/ پیشکش به بهترین یارم
۲- یه شاخه گل
دادمت یه شاخه گل روز عشّاق اومده ؛
به سوی دلبر من دل مُشتاق اومده ،
میخوام این گل بیاره تورو در یاد خودم ،
زسرعشق تو آه ! طاقتم طاق اومده ،
واسه من انگاری شد یه بهار نازنین ،
که بیاد تو واسم گله در باغ اومده ،
هرکجا پرنده ای که یه آواز می خونه ؛
گویی کبک شادیم دشت و در راغ اومده ،
نکنه حسودی این گل مو نظر کنه ،
که میگم وا ! عجبا سوی من زاغ اومده ،
نه دلا شومی کجاست که به تو نظرکنه ،
کودک شومی رو از دلمون عاق اومده ،
ببینی ز رنگ گل منو در نزد خودت ،
به نوایی بخونی روز عشّاق اومده ،
۱۵/ ۲/ 2009
۳- بهونه
اونی که در دلمه واسه من شد بهونه،
واسه من گل رُزه بخدا گل میمونه ،
مردما نشه که من واسه ی او هَو بشم!
که منم دیونه اش، واسه من مثل جونه ،
همه در زندگیشون اگه دنبالش برند ؛
میگه که منو میخواد ، دلبرم ، تنها اونه ،
شب و روز برای من میگذره چو یک سده،
چون همه بیادشم، دل من پریشونه ،
بیا ای بهونه ام که پی ات نشسته ام !
تو خیابون نه دیگه که منم توی خونه .
نگی نه ؛ دل می میره واسه توغش می کنه
واسه تو دل واسه من می گیره هی بهونه
بیا توهمره من که حسودی گم بشه ؛
سر راهِ دوتامون، وه ! حسودی نمونه.
نمیخوام حسود بشه کسی در دلبریمون ؛
دل من یخ بزنه که دلم بس جوونه.
۴- نمیخوام
نمیخوام عشق منو واسه تو هَدَر کنم،
که میخوام از سر خودغم تو بدَر کنم،
شده چندی عشق تو؛ تو دلم غمی بزرگ ؛
میخوام ازاین غم تو دیگه من حذر کنم ،
نگی نه واسم بمون که بدَم غصّه ترو ؛
برم آروم رخ خود بسوی دگر کنم،
دیگه تصمیم منه که بشم از تو جُدا،
که نشه زندگی مو باتو بی ثمر کنم.
تو مگه دلی داری که شده سنگی گرون،
نمیخوام سنگدلو؛ دمی هم ، نظر کنم ،
ترو تنها می بینم دودلی تو عشق خود ،
مگه مفته عشق مو به اگر، مگر کنم ؟
نه دلا ! خواب بُدم که همه خواب دیدم ،
نمیخوام در خریدم باتو من ضرر کنم.
24/ آبان / 1387
4- دست خدا
دست خدارونمیشه بخونی ؛
رودست وی که نمیشه بمونی ،
چنین بخوابم اومده این سرود ،
بگو بخون " پیری " کنی جوونی،
میاد خدا کمک کنه به هرروی،
ولی میخواد که تو به هیچ ندونی،
دلهُره اش مهر و وفا کردنه ،
بیا تورو، به اون خدا بدونی،
گمون مبر کارخدا یه بخته ،
کارخدا پایه داره تواُونی !
پس نکنه بگی که چون دلبری،
خود به صفا کشتی کنی برونی ،
به عشق خون بهونه کن خدا رو؛
که وی ترو شادی کنه فزونی !
منو وترو که او به هم رسونده ،
بگو منو به عشق او گرونی !
13/8/1387
5 - " آتش و پرپرک "
میخوام این ترونه رو ، بخونم بگوش تو ؛
بزارم دست منو ، زعاشقی رو دوش تو ،
که بگم زدل بتو که میخوام ترو، بدون :
تا همونجا که خدا میمونه ؛ واسم بمون !
تو واسم " توزندگی " بخدا ! نمونه ای !
عشق تو برای من ، شده خود بهونه ای ،
بیا کم بهونه کن که منم یه عشق پاک ،
نکنی عذاب من که بشم زتو هلاک ،
سینه چاکم بخدا ! تو مگو برای کِی؛
دخترناز و قشنگ ؛ واسه من تویی یکی !
اگه روزی بشه ، وه! ؛ بری گم بشی یهو،
بری با یکی دیگه ، منو جا بزاری تو ؛
میکنم رو به خدا ، ترو نفرین میکنم ،
یا منو به شمع پاک ، همه ، آجین میکنم ،
خود مو چو پرپَرک ، یَهو پرپرمیکنم ،
چشم عاشقی زغم ، اشکی و ترمیکنم ،
بمونه یاد همه که " یکی شيفته " به درد ،
شده مُرده ، عجبا ! چه به عشقت بوده مرد !
یا میرم توی خَزر، میون دریاچه ، من ،
نه واسه شنا که نه ؛ واسه ی غرق شدن ،
که میخوام پیش همه ؛ توی شهر و همه جا ،
بشه رسوا دل من ، به تو از روی وفا ،
مگو نه ! عاشقم و دل من چو پرپَرک ؛
تو منو آتش و من ، میکشم بتو سَرَک.
منو از دل بخونی سوی تو به هر دمی ،
که تودل هیچ نمونه زتو اَفسُوس وغمی،
که همه جهون واسم خودعشقه ، دیگه، هیچ !
سراین نگاه من ، تو، بیا ، به من مپیچ !
16/ 5/ 1387
6- " تو "
توکه با پُشته ی اندوهِ گران تنهایی ؛
تنهایی ،
به "نگاهی " میکشم آه زدل با تو شوَم آوایی ،
آوایی ،
نشوَد آهی زدل برکشی و ناله کُنی کُنج " اِوین " ،
که مرا نیست چرا ترک چُنین بندِ گران یارایی ؟
یارایی ؟
گه زاندُوه دلِ آدمی پژمُرده شوَد ، میدانم ،
صبح شادی بدَمَد بر تو که تو با مایی !
با مایی !
با همین غم میتوان ماند و نشُد دستِ ستم پژمرده؛
چو اُمیدى دل توست ، آبِ رَوان ، پُویایی !
پویایی !
با تواَم ، گوش کُنی ! مانده کُجا پای کفی ردّ و نشان ؟
چو به آزادی مَردُم تویی سَروِ گران ، برجایی !
برجایی !
نشود دست ستم آفت نومیدی زند برکِشتت ؛
بنگر روز رهایی که تو " آزاده " درآن زیبایی !
زیبایی !
به نسیم سَحَرِ روزِ رهایی به تو صد مژده دهم ،
به " توان " آب بخود دِه ، به " ستم " بُرّایی !
بُرّایی !
سَروِ آزاده تویی ؛ بندِ درختِ کدویی پیچیده ؛
نشوِی خم که به آزادگی تو شیدایی !
شیدایی !
۲۷/ ۱۲ / 1387
7 مرا اشک میبارد
میچکد مرا وه! اشک خوناب چون باران ؛
که تو در گور خود خفته ای پنهان ،
بی پاسخ ،
که چرا کشته ات سال 67 بگناه نکرده زندانبان ؟
میچکد جان من بس آرام ؛ باور کن !
اشک مرا بارانست و دل از تو بس ویران ؛
که چرا خروش و آه تو بردار، چوخودت مانده مرا پنهان؟
سالها رفت ؛ آوه ! بازخواهد رفت ،
مرا یاد تو بس پیداست ، خواهد بود،
مرا یاد تو خواهد بود بی پایان،
میچکد اندوه آوخ ! انبوه ؛ انبوه از دل چشمان ؛
چرا بر گور ناپیدای تواشکی نمی یارد ز دیو اینک ببارد
یا بخواند سوگواری نامه ای آسان ؟
مرا یاد تو بس پیداست؛
ولی این چرکِ زخمی تا ابد بامن، بجان میهنم برجاست؛
که آه ! بُردَت بدار مرگ زندانبان بسی پنهان.
مرا اشک تو می بارد نه از چشمان که بس از جان.
10/ شهریور / 1387
بیاد رفتگان 1367 در میهنمان ایران
****
8- مرا بشنو !
منم چون جنگلی درباد اُفتاده ؛
میان یک زمستان بر سرم پر بَرف ،
منم طوفان زده ، اندر سکوتی ژَرف.
گهی افتاده زیر تیغه ی خورشیدتابستان ،
گهی با بُرز و بالای رسا افتاده در سرما بسی لرزان ،
گهی هم چهره پیچیده دل آبان کف دست خزان پردرد؛
منم جنگل بسی سرسبز ، گهی با برگهای زرد ،
،گهی ایستاده همچون سرو ،
گهی چون کوه آسوده ، نگاهم آسمان دوخته ،
ولی پایم دل تخت زمین و خاک چون میخ کوبیده ،
منم این " خود " میان این همه بیگانگی افتاده؛ آسوده ،
تو اندر من بگام " خود " گران ، گام ترا بردار..
منم چون جنگلی خاموش،
برو تامیتوانی باسکوت من درون من !
ترابا "خود" بخوان آهنگ من چاووش !
18/ شهریور/ 1387
9- " غوغا "
آنکه در شادی من ؛ خنده ی من میخندد ؛
آنکه در اشک من آنگاه میچکد میپیچد ،
آنکه در شور من ازشادی گران میرقصد ،
بخدا کزمن شوریده به او این آواست:
که مرا وی همه دم نزد دل و روی دوچشمم پیداست.
با دلم گپ زدن از یارو سرودی در نی بود؛ با من بود ،
میخواندم ، پابرجاست ،
که مگر روزنخست از گلوی دلبری شد آن برخاست ،
با من " او در همه دم شور گران یک غوغاست.
9 – شِکوَه
با تو اَم اَی زهمه بندگی تو آزاده ؛
تو رها من زغم عشق تو بندافتاده ،
بشنوحرف منو کزدل من جَسته برون ،
سخن عشق تو ومن همه یک فریاده ،
آگه آزاده بعشقی تو بکن فریادم ،
به سکوتی مرو از من که بسی بیداده ،
اون که از عشق الفبایی بدونه باید ؛
نکنه ترک وفا ؛ ورنه که اون شدّاده ،
بخدا هر که دلم روبه وفایی بِخَرِه ،
شده آزاده دیگه تویِ جهون آزاده ،
وه ! کسی که نشناسه دلِ ناز من ناز ،
به گُمانم توی وادی به لَحَد لَم داده ،
وه! بَسَه شِکوَه نمودن ز" رها " چون ز وفا ؛
دل عاشق چو"رها " در تب و تاب افتاده .
29 /10 / 2004
10- باز باید.......
امروز مرا غمی گران گرفته است؛
جانم ز آه سوزناک دل, زبانه میکشد آتش,
که یاد میهنم بهانه از تن و روان گرفته است .
هنوز بدل؛ غم فراغ , بصد روش؛ گران میزند خَدَنگ,
ولی دوباره, سال نو, رسیده وه! درین فرنگ ,
بوی خوش بهار من, ز فرودین دمیدست میدانم, درون دَی, بسی قشنگ,
دل از غمِ نگفته ها, آهی زجان گران کشیدست که آمدم زدستِ غم بسی بتنگ,
خون میچکد زچنگ دیو آدمی نژاد, کنار کشورم ,
ز کشورم چه گویمت ؟ که از غمش , دل ترا نمی برم .
چه باید کرد؟
باز باید به لبخندی , ترانه گفت ؛
باز باید ز سال نو, بهر بهانه گفت .
لبخند باید زد , باز نگاه باید کرد؛
باز دو دیده را به آسمان باید دوخت؛
که آفتاب میرسد ز راه ,
نوری گرفت وگه, شمعی شد و بدیگران گاهی سوخت .
باز شبنم را که بر گُلی نشسته زنگ, باید دید؛
شاخه گلی که شسته خود به شبنمی , باید چید ؛
کنار سبزه و گل و گیاه که زندگی به تارو پودشان میدَوَد گَران ؛ باید بود ,
گمان نمیکنم که با خوشی؛ درین میان, نمیتوان کنارشان نشست و آرزو نمود,
غم از تن و روان خود بعاشقی, بزندگی , دمی زدود .
باز باید بود.
1-1-2006
11- خون را به خون مَشُوی
خونرا بخون مَشُوی، برین زمین که آدمی؛
در گور خود، نَخُسبد از نشانِ خونِ دیگری .
خون را بشوُ به آبِ زممزمِ گذشتِ آدمی ،
که در دل تو میرود، بجوی " آدمی شدن " چوباد تندِ صَرصَری ،
خون را مَشوُ بخون که آدمی، هنر به شستنِ گناهِ دیگران، گران کُند،
باوَر بُوَد مرا ؛ ز خاک و سنگ و سخره اگر کمی هنر کنی ؛
سیم و زرآوَرَی برون، به صد هنر، به زرگری.
گُمان به دل نمیبرم که " غمرسانی " خود، غمی دگر بدل نهد،
اَخمِ دلت فزون شود که دَرکَشی ، تو اَخم خود، زاَخم بد ز دیگری.
مرا بخوان ! بیا تو این سرود من، ترانه کن!
بعشق من بهانه کن،
بگو که با تواَم درین سخن یقین "بهمدمی"!
بخوان که چون خدا از " آن گناهِ آدم و زنش چو مهربان، تو بگذری!
بخوان که خون، مَشُو بخون !
زخم ترا دستی بکش به مرهم " گذشت خود " ؛
اگرچه زخم یک ستم ، بجان تو ، گران شده، چو نشتری !
سرود من ترانه کن ! مرا که نه؛ به عشق من بهانه کن؛
کز آدمی ، به آدمی ، تو بگذری. !
31.12.2006
12- " سفارش "
مرا با خود ببرباغ دل شادی؛ بَرَم از خرّمی با هم برافرازیم؛
ببوییم گل زباغ دل, گلابش ارمغان سازییم,
مگو نه؛ با من این گفته, سرودی کن, بگو آری!
که بنیاد ازغم و اندوه؛ به فردای امیدِ خود, براندازیم.
همه " کار " ست ومیدانم که نانت میدهد یکسر؛
ولی ازمن ترا یک پند؛ توشادی کن به فردا ما؛ درآغازیم.
دل ما شیشه میماند که باید آشنا بودش؛
مبادا سوی این شیشه, بنادانی, دمی؛ سنگِ غم اندازیم
د . ساسان ایرانپور
13- مژده
خوش آن دمی ! که آدمی ز آدمی شنفته بود,
که بار خود , زه کعبه نه ؛
ازاین جهان, به آن جهان , رسانده ام .
خوش گفته آن صدای پاکِ آدمی؛
کنون برایتان , همه , کتابی خوانده ام ,
به دستتان به دوستی خدا, به صد رضا, چراغی داده ام ؛
راه مرا کزین چراغ و یک کتاب, فروزان اگر کنی ,
برگِ گذر به راه آدمی , بدستتان نهاده ام .
گمره مَکُن ترا بسادگی , که من به این دو ارمغان؛
ترا دل بهشت آرزو, گران َستاده ام.
خوش آندمی به آدمی ؛ رسیده ازدل خدا, بمهربانی مژده ای !
که " بار خود " زکغبه نه , ازین جهان به آن جهان, برای تو, رسانده ام .
14- نِگاه
درکشورم؛ شبی گران شده؛ نگاه من, پریشان فتاده است,
چنان کسی منم که در شبی, بزیرِتندری خشن,
میان دشت گمشده , تنها, گران , ستاده است .
گاهی چنان گرفته ام درین میان که گویی شور زندگی,
سربا شتاب سخت؛ بر بسترخواب خود ازامان نهاده است .
دراین شب گران منم که در پی تو میدوم خواب آلود؛
کجا تو خفته ای ؟ کجا تو مانده ای؟
به من بگو که من امید دیدن ترا؛
درین شب پراز امید و بیم, هنوز, زکف نداده ام_
شب را به غم میبرم پگاه؛
بشنو! مرو بخواب! یا خود مزن بخواب!
به آسمان, به صد امید میکنم نگاه,
که مژده ای مگر رسد, زتو بمن, زراه .
بشنودمی مرا ! که در پی تو میدوم ؛ دوان دوان درین تهِ شب سیاه .
15- اَرمَغانِ خُون
خون مرا به اَرمَغان دهید بجان زندگی؛
که جز براهِ زندگی نمی تپد دلم, دمی .
سروِ مرا به کوه زندگی نشان؛
که برسرش بجنبشی خبردَهَم,؛ خدای مهربان به بندگی.
زخون من درخت دادِ آدمی ؛ ز باغ کربلا,همیشه, قد کَشد,
چه گویمت ز مرگ نازنین کسان؟ ! تو غم مخور!
که زنده کرده ام زخونمان, خودِ درختِ آدمی .
دهم محرّم 1385
16- اشک
اشک مراکه میچکد چون باران؛ ز دیدگان من یکسر,
ز مهر آن ستارگان چیده در شب سکوت,
زدامن اُمید من, برچین!
اشک مرا به خون آن ستارگان بشوی که در پگاه بهمن ماه ؛
به د ستِ شوم اهریمن , شد ازجنون , شمع آجین .
اشک مرا بشمُر به چکّه های شبنم ؛ که بر گل وگیاه , شب سیاه , باریده ,
زجان اشک من بشنوکه درغم آنان , به 21 آوا, زغصّه نالیده .
اشک مرا برچین؛ به شُوری کن آذ ین!
بیاد آن یاران که در پگاه باهم ، به " همدمی " ماندند, بیادمان رفتند,
که میهنم از دل, ز پایداریشان , بخود گران, یکسر, همیشه بالیده.
اشک مرا برچین ! به شوری کن آذ ین !
19 /11/ 1385
17- دو بوسه
میان باغِ دل؛ زشاخه ی یک گل, بیاد تو تنها,
دو برگ گل چیدم؛ که در دلم رویید, به مهرم از فردا,
رو برگ گل کردم, دو بوسه با صد شور,
به ارمغان دادم, دو چشم تو بگشا !
رو چشم خود بگذار تو بوسه هایم را؛
بگو به من خوبست که اَرمَغان دادی,
که جشن و پاکوبی, شد از تواَم برپا .
تو بوسه هایم را بیاد خود بسپار؛
که این منم بوسه, تواَم دران پیدا.
مرا بیاد خود, همیشه با خود دار؛
که این تویی در من ؛ خودم بتو شیدا.
چه روزی امروزست که روز " دلدادن"
خدا نگهدارت ! دلم چو یک چکّه, تویی چویک دریا!
14/02/2007
18- شبپو
با چراغِ روشن ازدیدارِآن فردا؛
میان این شب دیجورِ بس تیره, بدنبال تو میگردم,
ترا در جستجویم , هان! کُجایی که مَنَت آسوده, گم کردم.
منم تنهایِ گمگشته دلِ سنگین تاریکی؛
و فریادِ بسی پرشورِمن, اندام تاریکی, گران , همواره, پیچیده؛
منم از جان ترا خوانا ؛ نمیآید زتو, فریادِ این جانِ مرا پاسخ !
زتو ای گم شده ازمن! درین تاریکی پُردردم,
بده پاسُخ مرا که اینک!
پریشاندل, بیاد تو, درین تاریکی افسُردم.
شب است ومن بسی نَستوه, ولی نالان؛
چه بس جویا, پی دلجوی میگردم؛
و ازهرسو, ترا پژواکِ فریادِ منِ شبپو, میدانم که میآید بگوش آسان,
منه درگوش خود پنبه تو دانسته, مشوپنهان!
که از نزدیک میآید نِدایِ مرغِ شب یکریز:
که هان! دستی بچشمان تو کِش, برخیز!
14/اسفند/ 1385
19- زلف آتشین
به زلف آتشین پر شِکَن که دل ز جان میبَرَدَم,
سِپُرده اَم رنگِ کژی بجنبش و پریدنم؛
زَ آب و آتش وزَ خاک؛ مرا سِرشته اند,
ازاین سه پاک سِرشت من؛ ز آتشی گذر دَهَم, رَهیدَنَم .
من از گُل و زبانه ی پرازتوان او میپرم گران؛
که گویمت : نه خاکم و, نه آبم و ؛ نه آتش, از جهیدنم.
مگو بمن که کارِتو؛ زدیده ی خرد , سَبُکسَریست؛
سَبُکسَرَم که نَگذرم ؛که بینی در خزیدنم.
چهارشنبه سوری 1385
20-« یلدا »
شب یلدا شده باز ؛
به پگاه ، به چمنزاری بیا ! به چمنزاری قشنگ ،
که دم جوی نشستم پی تو ، همچو کودک شدم ومیزنم آب بسنگ !
آسمان آبی و با دوجهان موجِ نسیم ، همه جا پر ز ا یاز ،
شب یلدا شده باز ، وخودم با دل تنگ.
رزوهادر پی تو, ميدَوَد باغ دلم , همچو پروانه به گُُل ،
دسته دسته همگی، همگی درنَوَسان، چه گَران رنگ برنگ!
غم توآمده با گیسوی دوشِ دراز. شب یلدا شده باز.
به پگاه ، همه جا پر ز ایاز,
به چمنزاری بیا که نشستم اینجا! به کنارم بنشین,
با خودم یار ترا, مهربانانه ببین!
که چسان این خودِ من، به اُمیدِ توشده ،دلِ چشم ترِمن،
وَ زَ آبی میرَوَد سویت ازموج وشکن.
تواگرلَختی به آب که به موجش میبرد، نه مرا، جانِ مرا،
به صفا خیره شوی ،میشوی غرقه به آب ،
که دلِ من نَرََود سوی تو تا به اَبد زسرِعاشقی خواب.
شب یلدا شده باز ،
اَشکِ من چکیده شد روی سبزه ی اُمید ،
به اُميدِ توگران ، همچو بارون و اَیاز . شب یلدا شده باز.
سه شنبه/ 25/ اسفند 1385
21- یاد نوروز
یاد خوش نوروزی؛ میبَرَدَم سویِ او,
باز ببوی خوشش کرده بِدستم سَبُو,
گفته ببُوی گل و سبزه بخَر خنده را؛
میبرَمَت خانه من؛ بس! دگرازغم مَگو!
مهرِبهاران زده دشت و دَمَن یکسره؛
عشق من وتو یکی گشته, مگویَم هَوو!
خنده نشان بر لبان, شادی بخَربس گران؛
تا که زکین جان دَهَد برتوو نوروز, عَدو!
دشمن نوروز من, چاقوی غم بر دِلش !
سبزه گِرِه زَن ؛ بیا, مست ومَلنگ سوی جُو.
عشقِ تو بسپُر بدل همچو خود فروَدین ؛
غنچه کنی زندگی, مُردگی هم زیر و رو!
پَرتَم واَز شعر نو؛ شعر کُهن گفته ام,
شِکوَه مَکُن از کسی؛ کُومیروَد با سَبُو !
نوروز 1386
2۴" زمزمه ی غم "
غم ترا در دل, همیشه میکنم هان دوست! به زمزمه شادی,
که من به خود ماندم , تواَم پَیَش خواندی .
مرا که با دوستان , به دانشم نمیدانم که از چه ویرانم؛
دمی به مهر خود, روان کُن آبادی.
من آرزو دارم, بیاد خود که نه؛ بخود ترا یَکدَم, دوباره بازآرم ,
به پُرسشی پرسم که رستگاری را, دل کدام آیه, به ارمغان دادی؟
28/اسفند/1385.
۲۵ -شب بیداد
ز چشم من پریده خواب واندر تن؛ نمانده هیچ آرامِشِ؛
زهر سویی؛ بآوازی برای من , نِدای مرگ میآید بصد خوانش ,
خودِ مردن تو گویی میبرد مارا بآسایش !
شب است و یکسره؛ دلها گران تاریک ،
و شور وشادی مردم بسی نازک, چو نخ باریک ,
خموشی یک هنر گشته ؛ بآسانی, در هر خانه میکوبد بس آهِسته,
دلیری مرغکی گشته ز بند سینه ها آسوده بس رَسته,
نمیدانم چرا ایستادگی از ما؛ کنون رخت سفربَسته؟
بگوشت میرسد هرجا منم نوکر ؛ منم چاکَر که بیدادی!
تو جایت خوش! بسی پاینده باد, ارچه؛ بجای دیگری بیهوده ایستادی!
شب است و این شب بیداد میدانم که ای یاران!
بسی سنگین سنگینست, میدانم؛
دل نرم امیدمان ؛ میان این شب بیداد افسُرده ست، میدانم؛
مرا با تو گران مرغ خرد افتاده اندر دام، میدانم
پگاه خاموش از آهنگ آواز از خروسان است ،
دل انسان در این خانه پریشان مانده غمگین است ، میدانم
ولی مهر پگاهِ روشنِ بهروزی فردا؛
خودش بسیار شیرینست و این آواز میخوانم: که برخیزید!
شب بیداد میدانم که بیم مرگ میآرد, پیام مرگ اندرمرگ ؛
ترا با من بسی بیگانه میدارد,
و سنگ سخت نومیدی ؛ زهرسویی بما رگبار میبارد,
ولی در خفتگی مُردن, بسی ننگین نگین است؛ میدانم .
زنو آواز میخوانم : که برخیزید. برخیزید !
چرا با من نمیآیی؟
چرا با من دل این شبگه تیره؛ بسوی روشنایی ره نپیمایی؟
چرا با من نمیخوانی تو آواز یکی ماندن ؛
به آهنگِ " شدن " آغازِ فردا را؟
چرا با من نمییابی ره فردای پیدا را ؟
پگاه ما پسِ این شب شده پنهان؛
و میخوانم پی فردا؛ گران از دل , هرآن جویای شیدا را .
بیا با من! بیا ای دوست همراهم که من شبپوی شبگاهم,
و اندر این شب تیره, بفردا, سخت در راهم.
تومیسوزی ؛ درون سینه ام غوغای تو مانده,
ویاد تو مرا اندر شبم دریاد, آوه! گریبانگیر صد آهم .
بیا با من ! بیا ای دوست همراهم !
29-01-1386
24 -چی !
در آسمان امید من ستارگان " چی " گرفته است ؛
چشمم براه نشسته که مگردَمَد ستاره ای که بپرسمش»
ترا که نه, دَمِ ترا, بگو بمن؛ چرا؟ چِسان؟ کی گرفته است؟
اشک مرا زغم به آب میشویم و به دیگران میگویم؛
که خوابم از خستگی ربوده بود که شسته ام رخ مرا به چاره ای ,
اینکه نگویدم کسی که در بلندای امید تو, نمانده یک سِتاره ای .
شرمم خودش دردی شده بجان من کلاوه است ؛
پندم بده که درد خود دوا کنم دمی بیک اشاره ای.
امید من که به آه دودی شده که بدیدگان من پرده فکنده سخت,
مرگم بده تو ای خدای من! که کس نگویدت درین میان چه کاره ای.
مرا که مهربان به صد امید آفریده ای,
پندم بده چرا ستاره ی امید من, درین میان " چی" گرفته است؟
من عاشقم هنوز که خود بدانم ازچه خود بدست نومیدی فتاده ام,
شوراز دلم زدوده شد، شوق مرا بدست باد نومیدی نهاده ام .
من زنده ام ، خوشا به صد امید نشسته ام .
02/02/1386
25 - بازگویی
بازمیگویم بآه کز درد مینالد گران؛ گویی، کسی در سرزمین من ،
کنون، زنده نمیباشد که انسان را بسنگ اَی آه !
درون چاله میکوبند، آسوده.
همه در مرگ پنداری؛ بفردا ازدل امروز، آهِسته، گران باری بکُول بستند بیهوده،
واز پندار نیکو آه ! بصد ترسویی وه ! رَستند فرسوده.
دل مردم درون سینه ها گویی که یخ کرده، همه مرده ،
همه آهودلند انگاری ازهرسوی آشفته ؛ دَرِ یاری بسوی همدگربستند اینگونه.
دلی زنده اگر باشد درین میهن؛ نمیباید دلی پرپر شود در خاک؛
نمیباید نشست و دید دربندی؛ نشوریدو نشد غمناک.
نمیباید به انسانی زد از دستور پنداری بسی بیمار،
و خود را نه ؛ بسختی آدمیّت را، گران، آزرده کرد وخوار .
ترا اینک دوباره باز میخوانم، باز میخوانم :
ترا از خاک سستِ مُردگی، اینک ، دل این خاک !
بسوی آسمان آدمیّت با دوصد آواز میخوانم :
ترا ازمن به پنداری مکُن بیگانه بس تنها!
که من با تو ، ترا پندارنیکو میشوم یکجا،
ترا با من نوای مِهرمان درآسمان آدمیّت میسُراید نغمه ای زیبا_
و میخواند بآوازی که این پیغام انسانست آدمرا.
05/ مرداد 1386
26- گریه نامه
سخن، مرا امشب؛ سرود یک گریه است،
بیاد یارانم؛ بیاد آن یاران،
که بیکفن درخاک،
نه خاوران تنها،
که درهمه ایران، بخون خود خفتند،
سخن ، مرا امشب ؛ سرود یک گریه است
که از دل میهن، برآورد فریاد که این همه یاران،
به میهنم هدیه است.
سخن مرا امشب چو نی لبک نالان؛
خوشا دل ازشادی، بمهرشان امشب، زعاشقی ویران .
من ازغمی گویم که آتشی گشته که جانمان سوخته،
تواَی بخون خفته! برآ که سرگشته، وطن بصد دیده،
بهمرهم امشب، بتو نظر دوخته.
سخن مرا امشب به گریه مینالد؛
بیاد یارانم زنای دل هردم بسختی میبالد.
من امشبم آونگ بچُوبه ی اندوه ،
که رج برج یاران، بخونشان غرقه اند، بعاشقی نستوه ،
نه خاوران تنها؛ که در همه ایران، بگورشان انبوه .
من امشبم ویران به چوبه ی اندوه.
خوشا بدل دارم ندایی بس گویا،
که ای دل غمگین گران بپا چون کوه !
15/شهریور/1386
27- اندوه
مرا برخود زجان فریاد میبارد گران اندوه،
اینک آه !
که خون آشام سرمستی؛
گرفته تیغ بیدادش گران دردست وایستاده کنارم,
سرکشان درراه،
مرا فریاد زخمی میکشد آوازبس جانکاه.
مرا « ایستادگی » گویی؛ گران گفته زبُن بدرُود؛
که این «از جان بخون تشنه» کنارِ من بخود آسود.
مرا فریاد جانسوزم زنای تن؛ بسی، همواره میبارد،
شگفتا ! دل درون سینه ام گرم است ومیلرزد، وََ مینالد،
زغم که نه؛ زخشم خفته اندرخود، نمیدانم، که شاید هم نمییارد.
زمن بشنو؛ مرا بشنو !
مرا فریاد یک خشم مقدّس میبردهمواره اندرکام؛
ز رسوایی که من با خود زبیگانه ، بسی بیگانه تر مانم ،
مرا بشنو بفریادم که اندوهم بکامش میبرد آرام.
منم فریاد یک گریه که بغضش خفته درسینه، بسی گمنام.
مرا فریاد اندوهی کلافه کرده، میگریم؛
تو گویی این خود من بسترش مرده،
که آسان دلقک مستی مرا با خود گران برده؛
چو زندانی، گروگان تا دل شهری که مردم با دهانی پر زخنده-
یا گِلو پرکرده ازفریاد وایستاده پی دیدار،
ومن هردم، بخودافتاده میپیچم بدردِ خود، چو یک بیمار.
منم فریاد یک دردی که در جانم ، شده چون خوره ای انگار؛
منم فریاد یک اندوه ، ندای کینه ای خونبار..
7/مهر/1386
28 - یاد
گل وسبزه ، دمن و ژاله و باران ونسیم؛
همه از یاد تومیآردم اَی یار قدیم،
شب مهتاب بهاری دم گلباغی بزرگ،
باُمید تونشینم که بیایی برویم.
رهمان سوی پگاه باز بُوَد همواره ؛
منشین کزسردوستی بپگاهان برسیم،
همه جا گام من از دوستی تو پیداست،
بگو درراه دل ازجان بخدا سربدهیم
شب و نومیدی به هم گاه بسی همراهند،
به امید تونشینم که زشادی برهیم.
خسته از ماندن در راهم و ایراد مگیر!
بگو من آمده ام تا برهایی بدویم.
منم و آرزوی شادی ودوستی وهمین؛
تواگردوست شوی، سنگ بدشمن بزنیم.
10/مهر/1386
29 - همراه
منم با توبسی غمگین ؛
منم با تو یکی همراه، گران کنج سیهچال ستم دلگیر،
منم با تو دران کنج «اوین» ازچکّه های خون، بتن آجین.
منم همراه تو فریادی بیبرگشت؛ یک فریاد،
که میپیچد به تاروپود جان مردم نامردم بیداد،
که میگوید:« منم فریادی از یک دادِ دلخسته ،
به بند تو، ولی آزاد.
منم اَی «یاراندرجوی خون غرغاب در زندان» ترا همراه،
ترا همراههم و همپای میمانم ؛
ترا از این دل تاریک شب پرزور،
زدل خوانا به آهنگِ « شدن» با کشتی همراهی میرانم.
منم با تو!
منم با تو؛ گُمان بَد مَبَرازمن که ازتو دورم وبیدرد،
ترا درخون نمیبینم که چون سروی، به« آزادی»
کنون جانانه ایستادی ، گران، بیباک، در« آوَرد ».
منم با تو دل اندوه بس جانکاه،
درین بیداد بیجان تا پگاه همراه !
2/ آذر/ 1386
30 - « ترا همراه میمانم »
ترا دیدم که تن آغِشته اَندرخُون و اَندرزخم بیدادی،
مرا از دل برآمد آهِ جانگاهی بتو؛ جانانه فریادی،
بتو راز مرا پنهان نمیدارم :
میان ترکش فریادهای من ، بگوش آمد چه آوازی !
خروس این شب بیداد میخواند گران یکسر؛ چه مینالی:
که نزدیک خروسخوانست وشب گریان،
ومن دیدم گل وسبزه ، همه در باغ این میهن گرفته شبنم شادی،
تو میبینی دم دیگرپگاهان را و میبالی به «آزادی » .
دلم میگرید از اندوه میدانی « تو ای آغشته اندرخون خود در بند » !
منم همواره بالین تو با یک آسمان لبخند ،
مرا با خود مدارا کن که دل دارم ترا ،جانانه صد پیوند.
منم یاری که بربالین، کنار تو، نشسته تا پگاه همراه؛
منم آواز دلانگیز تو یکسر، بتو آرامشی گویا ،
ترا همراه میمانم که تا آندم بماند یک ستاره در کنارماه.
31– تویی بیداد و من خود داد
من آهِسته ؛ خوش و پیگیر و پیوسته ، ترا اَی شُومی بیداد !
نخواهم ماند آسوده ،
مرا از تو چه آسایش؛ ترا یک دشمنی پیدا ، مرا فریاد ؟
منم فریاد بیبرگشت ؛منم خود داد .
منم فریاد یک مردم ؛ به ره پویا " فردا " را ؛ رهایی را منم همزاد ،
منم از او گران از دل ، یکی شیون که مینالد: تویی ویران ، منم آباد.
تو در اندوه خود خواهی کلافه شد ؛
من از هر آرزو در دل، کنم صدها امید آزاد ،
وازاندیشه مییالم منم بس شاد .
منم در خود ، بیک جنبش گران پویا و جوینده ،
همه سبزم؛ خودم زنده ، چه روینده !
تو در مانده ، بگردابی روان مرده .
ترا بر تار و بودت میشوم خوره ،
ترا میندازم از ریشه ،
زتو خاکستری سازم ، دهم برباد.
منم در دست با داسی بسنگ پایداریها ساییده ؛
درخت بی برت را میکَنم از ریشه وبنیاد ،
مرا باور نخواهی کرد ؛ باور کن . تو ای « بیداد » !
گران بر روی مردار تو خواهم کرد از شادی، تل و پشته ،
ترا فردای تو چون کف ، بروی آب افتاده ،
منم هر دم ترا درگیر و در پنجه ، گران دشمن، بفردایم چو دلداده.
منم یک یاد ؛ منم آباد ، منم اندر پی آن " خود " که میسازد مرا آزاد .
25/ آذر 1386
32 - اشکم
اشک من شعرمرا ؛ شسته به اندوه گران با نفرین،
که ترا دید ه ی من دیده پی یار تو در بندِ اوین .
آه من در پی او " مادرنازم " که نشسته آنجا ؛
تو بدانی ؛ بنگاهی ، بصدایی ، میرود تا پروین .
تو مرا در خود اشکم بنگاهی که ببینی گویی :
پسرم ، چون پسرم ، گشته به آتش آجین ،
تو مگو چون پسرت نیست کنارت تنهایی ،
بخدا هست ترا ؛ بس پسر و دخترکان صد دوجین .
تو مرا نزد خودت چون پسرت دارعزیز ای مادر ؛
که زاندوه خورد سنگ ستم ؛ دشمنکِ بدآیین .
من کیم ؟ لیک کنارتو شدم یار تو چون فرزندت ،
که مرا همره او، همره تو، کرده " ستم پیشه " کمین
من؛ نه آنم که ترا پند دهم ، لیک من و تو باید ؛
بدوصد شادی، ازین شب برویم ، رسته ، همین.
26/آذر /1386
33- بازخوانی
من ؛ ترا در شب تیره ، بچراغی میخوانم ،
که ترا راه بچاه ؛ شب تیره ، نبَرَد آسوده ،
من ترا سخت بفردا بنویدی میخوانم ،
که ترا « دیوکِ نومیدِ ستم » ،
توی این دشت پر از دلهُره و چندرنگی ،
بسرابی نکَشد تشنه دمی بیهُوده .
من ترا باز به « هوشیاری » گران میخوانم ،
که زَر دوست همین کشور پاک تو و من،
بدروغ تو نگیرد دوده .
با دلی باز و رُخی شاد ترا میخوانم ؛
که بزنگار گناه ، بدروغی نشوی آلوده !
من ترا همره این دسته ی یارا ن بپگاه میخوانم ،
که بگویم به همه « یارو » شب تیره بهمراه بوده " .
28/آذر /1386
34- " یاد تو "
من ؛ گران ، رنجه ، بیاد تواَم اَی رفته زما ، پیوسته ؛
که دل سوخته ام نزد گل لاله ترا برجسته ،
یاد من مانده بسی ، آه ، سر پلّه ی زندان در شیراز ،
بصدایی ؛ تو، گران ، گفتی بما خندهکنان با آواز :
که منم « یاد همیشه » چو « روان » در پرواز ،
که بخواب همه اتان خواهم شد ،
مخورید غم که رَوَد این شب دیجُور و دراز !
من همان یار تو و یاد تواََم دلخسته:
گفتی بدرُود و همه در پی تو بس نگران در زندان ،
تو ولی با دل وابسته بمردم رفتی ، آسان ،
که بآغوش بگیری تو چو پروانه گل آتش مرگ ،
دل زندان ؛ سر پلّه ، بنگاه یاران .
من؛ بدان ، یاد تواَم با دل پردرد چُنان ؛
که بتن زخم گران داشتی ورفتی زما خندهکنان.
من ؛ ترا خواب خودم داشته ام پیوسته ،
بنگاهی ، گل سرخی که گلابی میزده برایران..
من گران یاد تواَم ، در همه آن ، تو آنی؛
تو ؛ گل ، ای نوزده بهارم ! نرَوی از یادی؛
که دل پاک همه " یاد ترا " در یادست ،
که خود " عشق " چومرغی و توهم صیّادی ،
من چنان یاد تواَم ، آه ترا وابسته ؛
که پگاه پشت رخ روز ، گران پیوسته.
2/ آذر /1386
( بیاد زنده یاد اعظم صیّادی جهرمی در زندان عادل آباد شیراز )
35 - " ترا همراه خواهم شد
ترا همراه خواهم شد . ترا همراه میمانم ؛
ترا من رخش همراهی ، بصد کوشش، گران ، پیوسته ، میرانم،
ترا از آن دَرِ زندان ، گران بسته ، به خود آرام میخوانم :
صدایم کن !
ترا تا آن دل سنگین زندان تا اوین یا قصر همراهم ؛
صدایم کن تو آهسته ، پیامت را بده از جان که میستانم .
پیامت را بده آرام ؛ به خانه میبرم از دل پیامت را ،
که مادر یا پدر گوید فلانی ! وه ! چه میگویی که میدانم.
صدایم کن ! ترا همراه میمانم . "
7 / دی /1386
----------------------------------
28 / 12 /2007
36 – آرزوی نوروز
میرسم اینک بسوی روز دیگر سال نو وه ! این دلم ؛
میبرد اندوهگین، آهسته جانم را بسوی میهنم ،
با صدای توپ اینجا ، بازی با آتش که مردم میکنند،
یاد نوروزم رسیده ، شاد و خرّم ، شادمانی میکنم ،
شادم و خرّم ولی دارم میان دل گران یک آرزو ،
تا کنم با سفره ی نوروز خود پاکیزه این چشم ترم .
چشم اشک آلود من ؛ دیگر ! نمیخشکد چرا ؟
خاکی از آنجا دهیدم با نسیم فرودین ،
تا که بردارد مگر دستش دمی از این سرم .
ای شما یاران آزرده چو من خانه بدوش !
یک صدا آواز رفتن سرکشید اینک همه با من مگر؛
دل بسوزاند خدای میهنم گوید که آواز شما را، من بیک جو ، میخرم .
من بیاد یار میهن دل بفردا میبرم.
ساعت 00
1 / 1 / 2008
37 - " پرپرک "
پرپرک ای یار من در این شب تیره دل دوری بگو؛
کآمده ؛ مژده ترا اینک مرا ، مهتاب شد ، مهتاب شد.
دل گرفته وه مرا بس این شبم چادر زده ، ای پرپرک !
چشمه ی دل از سر اندوه بسی مُرداب شد ، مُرداب شد .
زیر گوشی با من دلزنده گو ای پرپرک که اینک مرا،
بس گران ترکیده دل ، وه ! آب شد ، وه آب شد .
پرپرک ای یارمن تو در شب دیجور من ؛ با صد شتاب،
مهربانی کن ، بگو " سویی " کجا دیدی بگو؛
دست و پای جان من از دلهُره درخواب شد ، در خواب شد.
پرپرک ای جان من! یاران همه گویی که خاک مرگشان پاشیده اند .
وه ! سراپایم گرفته ترس تنهایی که بس دلمردگی خود باب شد ، بس باب شد .
پرپرک ای جان من ده مژده ام " سویی " ترا آمد بچشم ،
من دلم ای پرپرک از روشنی به " روزنی " بیتاب شد ؛ بیتاب شد .
پرپرک ای یارمن تو؛ درمیان این شب بیم و امید ،
پاسخم ده ! پاسخم ده ! شب مرا در جوی اشک آرزو میراب شد ، میراب شد .
پرپرک ای یار من گو کآمده مژده ترا مهتاب شد؛ مهتاب شد ...
1/1/2008
38 - " درنگ "
ترا با من اگر کار و نیازی نیست ؛
درنگی کن که دل آزرده میگردد .
درنگی کن کنار من ، که میدانم درنگ تو ،
مرا دنیایی دلداریست ،
مگویی نه ؛ که دل تنها ، درون تن ،
چو یک تنگی دل دشتی، دل گرما، گران خالیست ،
مرا با تو درنگی کن که جان در این درنگمان ، نهان جاریست .
درنگی کن که جانم در امیدی سخت ،
به " تک تک " هر دم از سینه که میخیزد پی یاری ، بهمکاریست .
درنگی کن دمی با من ترا گرچه زمن کارو نیازی نیست .
15 / دی /1386
39 - دیدگان
" من شما را ز دل بند اوین دیده بودم همواره ؛
که به اشک خودتان " سُفته " مرا سخت و نهان داشته اید،
اشکتان ریخت چنان ؛ جوی بجو پیوسته ،
که زر مردممان با خون دل کاشته اید،
زشما بوسه ی من شرم نموده ؛ سرخ است ،
چو شما پرچم آزادی ، گران ، دیده ، برافراشته اید...
به نیاش چه بگویم که شما با همه ی تنهایی ،
دیده بودم شب یلدا به " دروکردن " آزادی و عشق،
بَرِ زندان، سر سفره ، همگی میوه سر میوه ، چه انباشته اید !
من شما را ز دل بند اوین دیده بودم همواره .
که به اشک دلتان " یاد مرا " داشته اید.
16 / دی / 1386
40- باز میخوانم ..
باز میخوانم میخوانم شما را ،
بان " آوا " ؛ به آن ” سویی ” ،
به راه آدمی مستانه میخواند گران مارا ؛
چراغ ” آدمی ” باید بدست آسان گرفت و رفت ،
راه بازست و چنین ” سو یی ”
بآنجا میبرد ما را به ” نیکویی ” ،
به ” آنجایی ” که ما انسان اگر باشیم ،
کنار هم بیارامیم ، چه آسوده به ” یکخویی ،چراغ ما ؛
به این دیو شب بیداد ” واپسرو ”
دل ایران صد پیشرو ؛ فروزان میشود ؛ آری، باین زودی ؛
بخوان با من ! بخوان با من ” نیایش را ” ،
که با یاد بشر گویم :
که تو با من روان بودی .
بخوان با من ! بخوان با من که میدانم ؛
ترا با من نمیباید فرا گیرد دمی، این دیو ” نومیدی
17 / دی /1386
41 – گل یخ
گل یخ نام منست ؛
که زیخ آمده ام .
همه جا سرد بود و یخکرده ؛
بگمانم که ازآن سوزش سرما هنوز یاد منست .
بین آن سردی که من چشم گشودم بجهان ،
زیر گوشم همگی ، همگی با دل پر درد و گران ،
بامیدی ، بنگاهی ، بشتاب از دل و جان ،
یکسره گفته بودند ای گل یخ !
که زمستان میرود افسرده،
میرسد روز بهاری به دو مه، غمزه کنان،
که همه زندگی درکام منست .
همه این آرزو را ، که برای گل یخ کرده بودند آهسته؛
بنگاهی همگی ؛ بخدا ، دود و شد و رفته بهیچ پیوسته .
منم و این دل یخکرده ی من ؛ دیگر هیچ ، گل یخ نام منست ؛
که زیخ آمده ام دلخسته،
همه، من ، یخزده ام ، چه گران یخ بر و بام منست .
که دل یخ شدم و رُسته گلی تافته ام..
چه کنم آمدنم در دل یخ بود و همه در سردی ؛
به بهاری خوش و خرّم چه گمان بافته ام ،
همه چی بخت شد و نام گل از یخ بدمی یافته ام.
نرسیدم به بهاری مکنید سرزنشم ؛
که چرا با گل خود در دل یخ ساخته ام ؟.
23 / دی / 1386
---------------------------------
4۳ - منت همراه میمانم ؛
منت همراه میمانم ؛
منت همراه ، دل این راه ، گران آواز میخوانم ،
منت با شور آشفته که از سینه ؛ بفریادی ،
بسوی آدمی همواره میخیزد ، براهِ روشن فردا ،
گران ، رخش " شدن " آسوده میرانم.
تویی با من ، منم با تو ، مگو تنها در راهم ؛
که من اندوه در اندوه میبارم.
مگو هرگز که در " رفتن " شب بیداد تنهایم.
مگو بیداد آسوده درون خانه و من خانه بردوشم،
که از صد شور و آوازت ، شنیدستم :
همه این خانه ی خودکامگان ، ای نازنین جانم !
" که از بنیاد ویران شد ، همین فردای نزدیکم ،
تو با من گو که این پیغام روشن را مگو ، چونکه خودم نشنیده میدانم .
به پشتیبانی از کارهای مردمی « نارنین افشین جم » از کانادا "
43 - ناله
من از یک " عشق " مینالم که در زنجیر افتاده ؛
من از این عشق سرگردان ، به آه سوز دل همواره مینالم ،
که خود را نا آشنا شاید به زندانبان پناه داده ،
من ازاین " عشق همچون دل بمن نزدیک " و اندر خود بسی افتاده آزرده ،
نمیدانی که چون پیوسته میزارم ، ولی افسوس و وا دردا !
مرا باور نمیدارد که اندرراه فردایش گران شیفته ،
دوچشمان را بدر دوخته، بره مانده.
زبان دیگری شاید ، گمان من چنین باید ...
که من درهم بریزم ، یک به یک ، آری ؛ الفبای سخن ازعشق گفتن را،
بیاموزم دگرباره الفبای به این دلبر " دلی از جان سپردن " را،
بخوانم با زبان آشنا من این دلآزرده که در زنجیز افتاده ،
وچون بیگانه ای با من ، و با چشمان ناباور، مرا بس خیره ایستاده .
زبانی دیگری باید کنم آغازو بگشاید گران راز میان این دو دلداده .
35 - ابراهیم
چو شنیدم که ترا مرگ به آزادی داد ؛ ابراهیم !
گریه ام خود پی گریه ، چه ؛ به گریه افتاد ! ابراهیم !
نه ز اندوه تو من ، آه ! که من زنده ام و تو رفتی؛
که صدایی زگلو میترکد ، مرگم باد ، ابراهیم !
تو زکُردی و منم گیل و دگرمرد بلوچ یا ترکی،
همه از درد همین میهنمان در فریاد ، ابراهیم !
تو دل بندی شبانگه ، به زنجیرستم رفتی ، خوشا ،
که منم با همه ی مردممان تابه پگاه در بیداد، ابراهیم !
به همان آخ توکه در دل زندان زشکنجه کردی ،
چه بگویم زپَلشتی نشود رفتنمان بی فریاد ، ابراهیم !
بسر پاک همین میهنمان صد سوگند، میباید !
که ترا مژده دهم ازخود آزادی به دیمه ، آزاد ، ابراهیم.
بفغان میگذرد روزو شبم در پی تو گوکه منا ل ؛
که بشواز پی آزادی بسی هردم شاد ابراهیم ،
چه بگویم که مرا دانش پنهانگویی نیست،
زمنت مژده که این خانه شود زود، آباد ،ابراهیم!
29 / دی /1386
" به یاد زنده یاد دانشجوی کرد ابراهیم لطف الهی "
44 - شادینامه
سال نومیرسد و شادی بغم در افتاد ، میدانم؛
میدانم ،
کارمان میگذرد غم مخوری ازبیداد ؛ ای جانم ،
من بسی سال گذشت از سرنوروز بغم ساخته ام ؛
ساخته ام ،
چه نشینی که بگو شادی گرفت آسانم ؛
آسانم ،
چه کنیم زندگی از شادی بماند بجهان پیوسته ؟
بدل شادی بگو شادم و باخویش تو هم پیمانم ،
تو مرا درپی نوروز بصد شادی بخوان با صد شور،
که به نوروز ترا سال دگر سوی خودم میخوانم ؛
میخوانم .
با چنین آمد و شد مورغم از درد خودش در لانه ست ؛
ویرانه ست ،
تو مبادا که بگویی همه درد ست و من اندر آنم.
من و تو زاده ی شادی ز« آهورا مزدا » با نوروز،
میرویم تا بنهیم سبزه و سیب و سمنو برخوانم ؛
برخوانم ،
دم این سفره من ازشادی بدان پیروزم همواره؛
بگو همراه تواَم ؛ درد وغم از خانه ، گران ، میرانم ،
میرانم ،
به امیدم ننهی تا برود روز بهاری با نوروز،
که ترا سیزده بدر دشتی بخود یکّه نهان میمانم ؛
میمانم .
29. 12. 1386
45 - « آوای زندانی »
آوای زندانی ”
من دل بند اوین گرچه دلا زندانم ؛
زندانم ،
نغمه کن نوروزمان را که گران، خواهانم ؛
خواهانم.
بسر نوروزمان از چه خورم سوگندی؟
میدانم ،
که سراپای گران، پشت در بند اوین، مهر ترا میخوانم ؛
خود نوروز شنیدم که تو با سفره ی نوروز و همه دلبندان ،
میزنی چادر غم تا بکنی شاد ، دل ایرانم ،
چوبببینم دم زندان تو نشستی با نوروز ؛
بهمه مهرخدایان که بدلها افتاد ، ای جانم !
نه که یک سال ، بصد سال ، دل بند اوین میمانم ؛
تو زمن گوش کن این شور که دارم در سر ؛
بتو آوازی گران از دل این بند اوین میخوانم :
که بده دست ترا در دستم ، همواره ،
که مرا درد ستمگر میرود از جانم .
تو مبادا که بباری زغمم اشک ترا در نوروز !
یاد من باش که من ” رخش توان ” میرانم ؛
میرانم.
مخوری غم که مرا ترس گرفت از زندان ؛
آزردم ، دلتنگم ؛ میترسم ، میدانم ؛
تو گمان ، لیک مبر، ترسو من از زندانم!
شده ترسم که چسان گور کنم سال دگر ، دربانم !
دربانم .
29/ 12 / 1386
46- غمگینم
گفته آن مردک بیداد ترا با پسرت " بی ادبیست » ؛
غمگینم ،
ای پدر! کاش که میگفتی مرا با پسرم صد ادبست ،
دردینم ،
که تو برمیزمن و مردم من ، دزدی نشستی با زور،
گستاخی !
پسرم گفت که هان : مردم ایران بشما بس ستمست !
میمیرم ،
پدر ای جان پدر ! کاش گران میگفتی :
من اگر نیست گنه ؛ سجده به این جان پسرخواهم کرد،
با صد شور،
که ادب بُود و پی مردم خود رفته اوین ، چون عسلت،
شیرینم .
نکند، جان پدر؛ آن پسر با « همه چیزم » بستمگر پرخاش ،
میدانم ،
مگر ازمهر و ادب شعله در او ؛ در پسر م ، پر اثرست ،
میبینم .
من، به این باغ گُلی کز ادب و دانش خود کاشته ام ، شادم بس ؛
تو مگو میوه ندارم ز چنین باغ که بس پر ثمرست ؛ میچینم.
7/ نوروز /1387
« برای پدر دانشجوی زندانی در اوین »
( پدردانشجویی بنام احمد قصّابان در تهران به دیدارخود و همسرش با سعید مرتضوی، دادستان تهران، اشاره کرد و با انتقاد از نحوه برخورد و طرز صحبت کردن این مقام قضایی گفت: «ایشان حرف های زشتی جلوی مادران دانشجویان زد. خیلی ها می گفتند ملاقات با ایشان اشتباه است، اما ما چه می دانستیم؟! مرتضوی گفت شیرش دست من است بخواهم بازش می کنم نخواهم می بندمش. گفت باید هم خودتان و هم بچه هایتان را ادب کنم )
47 - " اشک دلداده "
اشک ؛ مرا مینالید؛ میبارید، همین دیشب ؛
چکّه چکّه بر رخ دل، وه ! چه بد سیلآب ،
مرا با خود ، گران ، میبرده آهِسته به اندوهی ،
که آنجا مینشستم با دلی بیتاب ،
ترا در اشک میدیدم ، مرا با خود؛ کنار خود نشاندی آه !
ولی خود آرمیده بی صَدا درخواب .
ترا بیدار میخواهم که یارم دربغل ، آهِسته ام گوید :
که هان ای تو ! دل رنجیده ازعشقِ خودِ مادر،
مَرَنجی بَس که من نیستم ؛ مَشو بی تاب !
ترا ایستاده میخواهم کنارم چون درخت سَرو؛ افرازه،
گلی بشگفته اندرباغ ،
که چشمانم زاَشکش پاک گردانم ببرگ گل؛ چه میگویم ؟
ترا ؛ خاک ترا ، میخواهم ای مادر کنم مِحراب !
مرا در اشک باور کن !
بخوان با تو ؛ بعشق مادری سوگند ،
مرا چون عشقِ مادر کن !
مرا چون تو؛ گران، یکدم ، بله یکدم ، چوتو برعشق، داور کن.
مرا ؛ دیشب ، دل امشب ، بیا ، یکدم تو باور کن.
مرا آهِسته ، آهِسته ، خود جان میچکد در اشک ،
مرا با تو " خودِ عشق تو " ای مادر،
دل اِنگار واَندیشه ، بگرمی میدَوَد در اشک ،
مرا " عشقِ تواَم، دیشب، دل اِمشب ، به گریه میخرد دراشک،
مرا با تو، به عشق تو، بیا " دلداده " باور کن .
12/2 / 1387
48- روزن
مرا یک روزنی وا شد ؛ گران ، آرام ،
میانش، روشنی ، دل را گرفته مرغکی در دام ،
نمیخواهم ؛ نمیخواهم،
نمیخواهم که مرغ دل بماند دستِ دام روزنِ عشقم ؛
بگیرد از تن و جانم که هر دم میکشم ، یک کام .
مرا مام وطن دورست و اَی " تو آرزو دردِل " ،
برآ از روزنِ " گویی مرا گسترده بیفرجام " !
24/ اردیبهشت/1387
49 - " تو "
توکه با پُشته ی اندوهِ گران تنهایی ؛
تنهایی ، تنهایی ،
به "نگاهی " میکشم آه زدل با تو شوَم آوایی ،
آوایی ، آوایی ،
نشوَد آهی زدل برکشی و ناله کُنی کُنج " اِوین " ،
که مرا نیست چرا ترک چُنین بندِ گران یارایی ؟
یارایی ؟ یارایی؟
گه زاندُوه دلِ آدمی پژمُرده شوَد ، میدانم ،
صبح شادی بدَمَد بر تو که تو با مایی !
با مایی ، با مایی !
با همین غم میتوان ماند و نشُد دستِ ستم پژمرده؛
چو اُمید در دل توست ، آبِ رَوان ، پُویایی !
پویایی ، پویایی !
با تواَم ، گوش کُنی ! مانده کُجا پای کفی ردّ و نشان ؟
چوبه آزادی مَردُم تویی سَروِ گران ، برجایی !
برجایی ، برجایی !
نشود دست ستم آفت نومیدی زند برکِشتت ؛
بنگرروز رهایی که تو آزاده درآن زیبایی !
زیبایی ، زیبایی !
بنسیم سَحَرِ روزِ رهایی بتوصد مژده دهم ،
به " توان " آب بخود دِه ، به " ستم " بُرّایی !
بُرّایی ، بُرّایی !
سَروِ آزاده تویی ؛ بندِ درختِ کدویی پیچیدی ؛
نشوِی خم که به آزادگی تو شیدایی !
شیدایی ، شیدایی !
13/ مرداد / 1387
50 - سُوگ و پوزش
سُوگِ تو خانه ی دل ؛ سُوگ گران کرده چُنان ،
که نه مِهری نَفَسی میکشد ونه به زبان مانده بیان ،
همه چی در دِلِمان گشته پیَت تُند و گران، سخت، اندوه،
به ! که ما با تو بگوییم زپی بیکسی از دردِ نِهان .
نکُند وه ! گِلِهی از" من و ما " بر سرِ دارِ تو نَمودی بیخود ؟!
که " من و ما ، همه " چون مُرده ترا خیره شدیم بس نِگران .
نام تو " مهرنهاد " است و من و ما ، همه " از مهر وفروزش بی بنیان؛
زگدا خواستن " زر " نبُوَد جز به گمان ؛ خُوب بدان !
دلِ مَردُم شوَد از سختی ؛ گهی، سنگ و ندارد جنبش ،
تو ببخشا ! که همه با ستمی در دل و جانیم ویران.
زمن مُرده گِلِه کردن وآزرده شدن هیچ خردمندی نیست ،
تو بمان تا پسر" مَریَم دیگر" بدَمَد یک نَفَسی مَردُمِمان در ایران !
15 /مرداد /1387
۵۱- پرواز آرزو
دست نسیم سوی آن یارمرا میبرد ؛
میبردم میبرد ،
آرزوها دم بدم جان مرا میخرد ؛
میخردم میخرد،
سوی او پرواز من آرزو رقصان شده؛
غصّه چه ویران شده !
شادی شگفته ولی غصّه دلش میدرد،
وه چه گران میدرد !
گفته مرا یارمن بوی آزادیم؛
من خود آزادیم ،
گورستم یکسره خارگران میچرد ،
وه چه گران میچرد !
شادم و شاداب ازین شادی بدیداراو؛
شادی بسی درسبو،
به که چه خوش پشّه ی غم زدلم میپرد !
از دل من میپرد ،
گرچه هنوزم بسی آرزو درآرزوست ؛
آرزویم بس نکوست ،
اشک من ازدیدگان شادی شده میچکد،
به که چه خوش میچکد !
خنده مبادا کنی گشته دلم دیده بان؛
دیده ی بینا گران،
دیده بگورش ستم سخت و گران میدوَد.
آری بگور میدود.
7/12/1387
52 - پرواز
شب است و میبرد نسیم وباد به سوی آن دو یار مرا ،
به سوی شهرآنکارا در آنسوی دریاها ،
دویارمن یکی به بوسه ای بسویم پویا ،
ودیگری بامیدم نشسته بی گمان برجا ،
منم که دل میتپد گران مگردو یار من ،
مرا شود دمی به همدگر پیدا.
شب است و ستارگان مرا چراغی بسوی شان خواهان؛
چه گویمت که دل به آن دو یارمن چسان بُود شیدا.
منم به سرزمین من مجنون ؛ کلافه ای به دردعشق پیچیده؛
گمان مرا بسوی آن لیلا ؛ چه میبرد به آرزو تنها !
شب 1/ 12/2008
53- " گنج پنهان "
به قلک سیاه ؛ تو" گنج خود " بنهاده ،
گهی تویی که می نهی درآن " خودِ ترا " افتاده ،
تو مادرا ! تو همسرا !
گهی ترا به " آزِ خود " کسِ دگر دلداده ،
منم مگر بپرسی زآرزو، به بُرز زندگی پیوسته ،
که این " زرِجهان من " مگر شود ز قلکش آزاده .
نیایشم که آرزوی من به هر دمش زدل کند آواز،
ترا به رستخیز به سجده گه ایستاده.
19/ اسفند/ 1387
روز جهانی زن
۵۴- خواهش
میخوام از بهار من یه گلی تازه بشه ؛
تو بشی بوی گل و جهون اندازه بشه ،
همه سوی بوی تو به جهون شادی کنند ،
غم واندوه زدلم بره خمیازه بشه ،
به نیایش ببرم سربه سوی سال نو،
بخوام از برای تو هرچه که نازه ؛ بشه ،
بشه اندوه و بدی پایشون لنگ و توبند ،
تو جهون برایمون هرچه پابازه ، بشه ،
بزنم دُنبک و نی دل نوروز واسه تو،
هرچه درمیونشون واسه تو سازه ؛ بشه،
بچینم هر بدی رو به کنار دودلی ،
به کناردلمون هرچه همرازه ؛ بشه .
بگو باشه چه خوبه که اومد بهار نو ؛
توی نوزوز واسه مون همه چی تاره بشه .
۵۵– چارشنبه سوری
شده چارشنبه سوری چشم دشمن همه کور؛
میرسه نوروزمون روی دشمن همه بور،
شنیدم مرد کوری؛ نه که کور، بی همه چیز؛
توی قم نشست وگفت سراین سوری به گور،
ببرید پیامو به همین مردک زار ،
بگیدش بوم نمیشه دمی شاد از سر نور ،
نه که ازدشمنیش کک مون هم نگزید ؛
دلمون کشیدمون سوی آتش چه به زور
میگریم همیشه ما جشن چارشنبه سوری ،
که بسوزه دلشون غم دل زما به دور،
منم و جشن کهن؛ سال نو، نوروزمون،
بمونه در دل او غم واندوه همه جور،
بپریم سال دیگه روی آتش بیش ازین ،
چشم اون تنگه بشه بترازامروزه کور.
چهارشنبه سوری ۱۳۸۸
۵۶– گریه
گریه از نای دل آه مرا خاسته است ،
با چنین گریه مرا خون تو آراسته است..
من گنه کرده بسی خفته در این خانه ی در خون بخود خفته ،چه نا خواسته ام !
وه مرا این همه اندوه چه بد کاسته است !
همه جا اشکفشان و دل من بس گریان مینالد ،
با کدام گریه نسازم که به نوروز بگویم که ترا این دل من خواسته است ؟
همه جا گریه کنان گریه ی من خانه به دل می پوید ؛
خانه ی سبز بهار من و تو بسته ، دلی میجوید ،
وه ! توان نیست بگویم که رها بودم و هفتسین به نوروز بیاراسته است ؟
من گنه کرده ام و روز بهاران همه پاک ،
نه ؛ چنین نیست به این گریه بگویم دل من با دل شادی بیک راسته است .
29/ 12/ 1387
۵۷ - شبپُو
منم شبپو ؛
دل این شب ، رهِ فردا چه میپویم !
منم شبپو ؛ کنون روزقشنگم را چه میجویم !
منم گرچه گریزان از شب تاریک ؛
درنگی " شب " نمیخواهم ،
ولی راز دلم را از گریز شب بتو بس فاش میگویم ؛
به شب کینه به خاکِ باغِ پاکِ دل نمیکارم ،
چراغی مینهم روشن درون شب اگر " سویی " زخود دارم.
منم " شپوی اندر دست سویی " که آهسته ، گران سوی پگاهم راه میسپارم.
2/ نوروز/ 1388

